كمون پاريس‏ و دريافت ماركس‏ از ديكتاتورى پرولتاريا!

 

مونتى جانستون

برگردان: م. مهديزاده

 

كمون پاريس‏ نقشى محورى در انديشه سياسى ماركس‏ اشغال می­كند. در همان اولين پيش‏نويس‏ كتاب خطابيه درباره­ی جنگ داخلى در فرانسه، كه در اواسط آوريل 1871 آغاز شد، او از كمون به «مثابه آغاز انقلاب اجتماعى در قرن نوزدهم نام می­برد كه سرنوشت آن‏ در پاريس‏ هر چه باشد جهان را درخواهد نورديد»(1). كمون براى او نمايشگر اولين تجربه­ی كسب قدرت سياسى توسط طبقه­ی كارگر بود، هر چند طول عمر آن بسيار كوتاه و نيز تحت شرايط بسيار استثنائى دريك شهر به وقوع می­پيوست(2).

براى ماركس‏ كه همواره به مثابه يك اصل روش‏ اسلاف اتوپيك خود در «بازى با تصاوير تخيلى ساختار جامعه­ی آينده»(3) را مردود می­دانست، كمون تنها فرصتى در سراسر زندگی­اش‏ بود كه به اتكا آن می­توانست به بحث پيرامون مشخصات تفصيلى دوران گذارى بپردازد كه از نظر او فاصله ميان سرمايه دارى و جامعه بى طبقه­ی كمونيستى را می­پوشاند. و  بالاخره مطالعه­ی نوشته­هاى ماركس‏ درباره­ی كمون پاريس‏ براى درك آن بخش‏ از انديشه او: مفهوم ديكتاتورى پرولتاريا و رابطه­ی آن با دموكراسى، كه براى يك قرن بيش‏ از هر موضوع ديگرى رويارویی­هاى حاد نظرى را دامن زده ضرورى است. اين مقاله خود را به اين جنبه از پیوند ماركس‏ با كمون محدود می­سازد.

 

مفهوم هژمونى طبقه­ی كارگر

از پائيز 1870، ماركس‏ و انگلس‏ به دلائل تاكتيكى با هر تلاشى براى قيام در پاريس‏ مخالفت می­كردند(4). با اين وصف هنگامی كه قيام عليه تلاش‏ تيرز براى به چنگ گرفتن توپخانه­ی گارد ملى شعله ور شد، آنها به حمايت پاريسى­ها پرداختند.(5) در نامه­اى به لودويك گوگلمان درهانور در دوازدهم آوريل 1871ماركس‏ «تحرك، ابتكار تاريخى و ظرفيت براى فداكارى» انقلابيون پاريس‏ را مورد ستايش‏ قرار داد. او نوشت كمون، «شكوه مندترين اقدام حزب ما از زمان قيام پاريس‏ در 1848 بوده است»(6). همان گونه كه در نامه­اش‏ به فرايلى گرات در بیست و نهم فوريه 1860 ياد آور شده بود (7)، واژه­ی حزب در اينجا در معناى وسيع تاريخى به كار رفته و اشاره­اى است به جنبش‏ كارگران به مثابه يك طبقه­ی مستقل، كه او اكنون تجسم نيرومند آن را در كمون باز می­شناخت(8). در نامه­ی ديگرى به كوگلمان در هفدهم آوريل 1871 ماركس‏ حتى مشتاق­تر است. او می­نويسد «با كمون پاريس‏، مبارزه­ی طبقه­ی كارگر عليه طبقه­ی سرمايه دار و دولت او وارد مرحله­ی جديدى شده است حال نتايج مستقيم آن هر چه می­خواهد باشد" - و اين در حالى است كه او در ششم آوريل در نامه­اى به ليبكنشت با بدبينى بيشترى به مسئله نزديك شده بود(9) - «نقطه­ی عزيمت جديدى كه داراى اهميت تاريخى _ جهانى است پا به عرصه ظهور نهاده است»(10).

بررسى اين مسئله كه آيا نظر ماركس‏ درباره­ی خصلت پرولترى كمون درست است يا نه درحوصله اين مقاله نمی­گنجد. آنچه كه من می­خواهم تاكيد كنم اينست كه - اگرچه نظر من نيز جاى بحث و مخالفت دارد - او واقعاً اين گونه می­انديشيد و نظر او در اين باره نه فقط در اثر معروف خطابيه درباره­ی جنگ داخلى در فرانسه بلكه در ساير موارد نيز بيان شده است(11). ادعاى دكتر شلموُ اوينيرى(12) Shlomo Avineri مبنى بر اين كه «پيش‏ نويس­هاى گوناكون جنگ داخلى در فرانسه شواهد روشنى را فراهم می­آورد كه ماركس‏ كمون را نه به مثابه امرى كارگرى بلكه به عنوان يك شورش‏ خرده بورژوائى و دموكرات - راديكال به حساب می­آورد»، قادر نيست در برابر يك كار تحقيقى حقانيت خود را اثبات كند. طرح­هاى ماركس‏ تاكيد هر  چه بيشترى است بر اين حقيقت كه «پرچم سرخى كه به وسيله­ی كمون پاريس‏ به اهتزاز در آمده(13)، برازنده­ی حكومت كارگران در پاريس‏ است. و اين كه انقلاب كارگران، عناصر واقعى طبقات متوسط را ... از شر نمايندگان كاذبشان خلاص‏ كرده است ...»(14).

در آخرين عبارت نقل شده، جوهر درك ماركس‏ از مفهوم هژمونى پرولتاريا بيان شده است كه جايگاه مهمى در تئورى انقلاب سوسياليستى ايفا می­كند(15). او می­نويسد «براى اولين بار درتاريخ، طبقات خرد و متوسط بر گِرد انقلاب كارگران حلقه زده و آن را تنها راه رهائى خود و فرانسه قلمداد كردند. با آنها در تشكيل گارد ملى شركت كردند، در كمون در كنار آنها نشستند و در اتحاديه­ی جمهوری خواهان (Union Republicaine) برايشان ميانجی گرى كردند. تنها طبقه­ی كارگر می­تواند آنها را از تنگناى اقتصادى رها ساخته و نيز "علم را از يك سلاح طبقاتى به نيرویی مردمى مبدل كرده و مردان علم (روشنفكران) را به سطح عاملان آزاد انديشه ارتقا دهد. در حقيقت "تدابير اصولى" اتخاذ شده توسط كمون پس‏ از استقرارش‏ "در خدمت رهائى طبقه­ی متوسط- يعنى طبقه بدهكار پاريس‏ از قيد طبقه­ی طلبكار بود»(16). يك بخش‏ پنج صفحه­اى از اولين طرح ماركس‏ انحصاراً به دهقانان اختصاص‏ يافته است(17). خطوط اساسى استدلال او در متن نهائى خطابيه گنجانده شده است كه پيروزى كمون را تنها اميد دهقانان براى رهائى از بدهكارى معرفى می­كند. يك قانون اساسى كمونى براى همه­ی فرانسه «توليد كنندگان روستائى را تحت رهبرى فكرى شهرهاى مركزى مناطق سكونت­شان "گرد خواهد آورد" و آنها در وجود كارگران شهرها مدافعان ملى منافع خود را باز خواهند يافت»(18).

بدين ترتيب مفهوم قدرت سياسى طبقه­ی كارگر مستلزم وجود طبقه­ی كارگر به مثابه اكثريت جمعيت نيست(19). ماركس‏ سه سال پس‏ از كمون نوشت:

«در جائى كه دهقانان به مثابه يك طبقه­ی صاحب مالكيت خصوصى موجوديت دارند، در جائى كه آنها كمابيش‏ يك اكثريت اساسى را تشكيل می­دهند، مانند كشورهاى قاره اروپاى غربى ... حالت­هاى ذيل اتفاق می­افتد: يا آنها همان گونه كه تا حالا در فرانسه انجام داده­اند مانع هر انقلاب كارگرى شده و آن را در هم خواهند شكست؛ و يا پرولتاريا (زيرا دهقان صاحب مالكيت به پرولتاريا تعلق ندارد و در جائى هم كه، بنا بر موضع­اش‏، چنين تعلقى پيدا می­كند به آن اعتقادى ندارد) به مثابه يك حكومت بايد تدابيرى اتخاذ كند كه وضعيت دهقانان به طور مستقيم بهبود يابد و آنها به انقلاب جلب شوند»(20).

چنين حكومت كارگرى بايد بر ائتلاف با طبقات ديگرى كه رهبرى پرولتاريا را پذيرفته­اند بنا شده و حمايت اكثريت را در كشور بسوى خود جلب كند. برغم تلاش­هائى از اين نوع كه البته هم ناپيگير و هم دير انجام شد، كارگران پاريس‏ نتوانستند ‌اكثريت دهقانان شهرستان­ها را قانع سازند كه پرولتاريا پرچمدار حمايت از منافع آنها می­باشد. به نظر ماركس‏ خود سرمايه دار "طبقه­ی كارگر را... به مثابه طبقه­اى" مشاهده می­كند «كه آشكارا به عنوان تنها طبقه­اى كه واجد ابتكار اجتماعى است مورد تائيد قرار می­گيرد، حتى از سوى انبوه عظيم طبقه­ی متوسط پاريسى- مغازه داران، معامله گران، تجار - به استثنای سرمايه داران ثروتمند»(21). با چنين دركى از هژمونى بود كه او اعلام كرد: «اگر كمون بدين ترتيب نماينده­ی همه­ی عناصر سالم جامعه­ی فرانسه و بنابراين يك حكومت واقعى ملى است، در همان حال حكومتى كارگرى به مثابه قهرمان جسور رهائى كار بوده و موكداً داراى خصلت بين المللى است.»(22) براى او ميان انقلاب كارگرى به مثابه يك انقلاب خلقى(23) و حكومت كارگرى به مثابه حكومت مردم به وسيله­ی مردم(24) هيچ تضادى وجود ندارد.

 

ديكتاتورى پرولتاريا

در واقع ماركس‏ اصطلاح ديكتاتورى پرولتاريا را براى توصيف كمون به كار نبرده است. او اين اصطلاح را معادل "حاكميت پرولتاريا" يا " قدرت سياسى طبقه­ی كارگر" كه مكررا در آثارش‏ مورد استفاده قرار گرفته­اند به كار برده است(25). به سختى می­شد انتظار داشت كه او از اين اصطلاح در يكى از آثارش‏ «خطابيه درباره­ی جنگ داخلى در فرانسه» استفاده كند، زيرا اين اثر نه به نام او بلكه از طرف شوراى عمومى انترناسيونال اول و اعضای انگليسى آن انتشار يافته كه لاجرم كاربرد چنين اصطلاحى می­توانست براى آنها نامانوس‏ و به طور بالقوه هراس‏ انگيز باشد(26). اما با اين وصف اگر ما شيوه­اى را كه او بر اساس‏ آن كمون را خصلت بندى می­كند با تعاريف او از كاركرد ديكتاتورى پرولتاريا مقايسه كنيم، انطباق آنها با هم آشكار می­شود.

انگلس‏ در 1872 اشاره می­كند «نقطه نظرات سوسياليسم علمى آلمان در ضرورت اقدام سياسى توسط طبقه­ی كارگر و ديكتاتوری­اش‏ به مثابه انتقال به الغای طبقات و سپس‏ دولت... تا هم اكنون در مانيفست كمونيست و از آن پس‏ درموارد بيشمارى بيان شده است»(27). در 1848در مانيفست، مفهوم ديكتاتورى پرولتاريا (اگر چه هنوز با كاربرد اين واژه، كه براى اولين بار در ژانويه 1850 در آثار ماركس‏ ظاهر شد مواجه نيستيم)(28) اين چنين تشريح شده است: «اولين اقدام طبقه­ی كارگر در انقلاب دستيابى او به قدرت سياسى و پيروزى در نبرد دموكراسى است. پرولتاريا برترى خود را در خدمت خلع گام به گام سرمايه از بورژوازى، و تمركز همه ابزار توليد در دست دولت قرار خواهد داد... پرولتاريا خود را به مثابه طبقه­ی حاكم سازمان خواهد داد.»(29) در 1852 او در نامه به ويدماير اين نظر را كه "مبارزه­ی طبقاتى" ضرورتاً به ديكتاتورى پرولتاريا منجر می­شود و اين "ديكتاتورى پايه­ی گذار به الغای همه­ی طبقات و يك جامعه­ی بى طبقه است»(30) به عنوان نكته­اى جديد در تئوری­اش‏ مورد تاكيد قرار داد. هيچ سندى براى كاربرد مجدد اين واژه توسط ماركس‏ تا 1871، چهار ماه پس‏ از پايان كمون، وجود ندارد. در آن زمان ماركس‏ در ضيافت شامى كه در آن پناهندگان كمون حضور داشتند، پس‏ ازاشاره به كمون، خاطر نشان كرد كه قبل از آن كه امكان امحای شالوده­ی حاكميت طبقاتى به وجود آيد، «يك ديكتاتورى پرولترى لازم خواهد بود»(31). معروف­ترين فرمول بندى او از اين انديشه در اين دوره در 1875 در اثرش‏ «نقد برنامه گوتا» ارائه شده است. «بين جامعه­ی سرمايه دارى و سوسياليستى دورانى وجود دارد كه دوران انتقال انقلابى اولى به دومى است. متناسب با اين دوره يك دوران گذار سياسى نيز وجود دارد كه طى آن دولت چيزى نمی­تواند باشد جز ديكتاتورى انقلابى پرولتاريا»...(32).

همه­ی اين نقل قول­ها نشان می­دهد كه براى ماركس،‏ ديكتاتورى پرولتاريا معادل يك جامعه­ی بى طبقه با اقتصاد كامل سوسياليستى نيست. اين يك دوران انتقال طولانى است كه در آن قدرت سياسى به دست طبقه­ی كارگر افتاده و او از آن براى نابود ساختن شالوده­ی اقتصادى موجوديت طبقات استفاده خواهد كرد(33).

ماركس‏ در اولين پيش‏ نويس‏ بر جنگ داخلى، باز هم كمون را به مثابه يك رژيم دوران انتقال تشريح كرد. اين عبارت بود از: «اشكال سياسى رهائى اجتماعى، رهائى كار از سودجویی­هاى (برده دارى) انحصارگران ابزار كار»(34). در پيش‏نويس‏ نهایی خطابيه اين جمله معروف ديده می­شود كه كمون «اساسا حكومت طبقه­ی كارگر بود... آن شكل سياسى كه سرانجام كشف شده و وظيفه­اش‏ رهائى اقتصادى كار است ... كمون بايد به مثابه اهرمى در خدمت ريشه كن كردن پايه­هاى اقتصادى موجوديت طبقات و بنابراين حاكميت طبقاتى عمل كند»(35).

از نظر من، اين نقطه نظر كه توسط برخى از ماركسيست­هاى قرن بيستم ابراز شده و بر اساس‏ آن گويا ماركس‏ بين حكومت كارگرى و ديكتاتورى پرولتاريا تفاوت قائل شده به لحاظ تاريخى يك اشتباه است(36). همچنين براى من قانع كننده نيست كه انگلس‏، كه توافقش‏ در همه­ی مسائل اساسى سياسى با ماركس‏ در طول بيش‏ از چهار دهه مكاتبه ثبت شده است، كمون يا مفهوم ديكتاتورى پرولتاريا را به گونه­اى متفاوت از همفكر خود تفسير نموده باشد. اين انگلس‏ بود كه با صراحت در 1891 در «مقدمه­ی جنگ داخلى» ماركس‏ نوشت: «ديكتاتورى پرولتاريا ... آيا می­خواهيد بدانيد كه اين ديكتاتورى چگونه است؟ به كمون پاريس‏ نگاه كنيد. اين ديكتاتورى پرولتاريا بود»(37).

 

آيا كمون سوسياليستى بود؟

در 1881 در فضائى كاملاً متفاوت با ده سال قبل از آن، ماركس‏ اثر به يادماندنى خود از انقلاب مارس‏ فرانسه را آماده كرده بود و در همين هنگام در نامه به سوسياليست هلندى ف. دوملانيوونهيوس‏ نوشت: «كمون تنها قيام يك شهر در شرايطى كاملا استثنائى بود، اكثريت كمون نه سوسياليست بود و نه می­توانست چنين باشد»(38). من فكر نمی­كنم كه اين اظهار نظر، استدلال ماركس‏ را مبنى بر اين كه كمون ديكتاتورى پرولتاريا لااقل در شكل جنينى آن باشد از اعتبار بياندازد - اگر چه در وهله نخست چنين به نظر برسد. در دوره­ی موجوديت كمون ماركس‏ كاملا آگاه بود كه فرصت­ها براى بارور كردن ظرفيت­هاى نهفته در آن تا چه اندازه محدود است. بدين ترتيب در اولين طرح جنگ داخلى نوشت: «خصلت واقعى "اجتماعى" جمهورى آنها در اين است كه كارگران بر كمون پاريس‏ حكومت می­كنند. تدابير اتخاذ شده توسط آنها بايد از جريان واقعى امور نشأت بگيرد كه در وهله­ی نخست به دفاع نظامى از پاريس‏ و فراهم آوردن تداركات لازم براى آن محدود می­گردد»(39). ماركس‏ می­گويد كه هيچ چيز سوسياليستى در هيچ كدام از تصميمات كمون به "استثناى گرايش‏ آنها" وجود نداشت و بدين ترتيب از اين واقعيت استقبال می­كند كه «ديگر شرايط واقعى جنبش‏ در افسانه­هاى تخيلى محو نشده است»(40). در خطابيه، نكات مشابهى وجود دارد كه اعلام می­كند «بزرگترين معيار اجتماعى كمون موجوديت كارگرى آن بود»(41).

خطابيه با اين وصف از اين هم فراتر می­رود و گرايش­هایی را وارد پروژه­هاى جامعه­ی آينده می­سازد كه ماركس‏ معتقد بود در تصميم شانزدهم آوريل كمون درباره­ی واگذارى كارگاه­هاى بسته شده به انجمن كارگران با پرداخت بخشى از غرامت به صاحبانشان به منصه ظهور رسيده است(42). بدين ترتيب ماركس‏ نتيجه می­گيرد كه «كمون قصد داشت آن مالكيت طبقاتى را الغاء كند كه كار اكثريت را به ثروت اندك قليلى تبديل می­كند و با خلع يد از خلع يد كنندگان به سوى كمونيسم برود»(43). و اين اعتبار دادن به گرايش­هاى ناخودآگاه كمون به شكل نقشه­هاى كمابيش‏ آگاهانه... از نظر انگلس‏ ... «موجه و حتى متناسب با شرايط پديد آمده امرى ضرورى بود»(44). با اين كار، ماركس‏ آن دسته از تدابير سوسياليستى را پيش‏بينى می­كرد كه بر اساس‏ تحليل طبقاتى او از جامعه (همچنين آگاهى او به آن گرايش­ها و مطالبات اجتماعى كه در جنبش‏ كارگرى پاريس‏ وجود داشت) می­توان از يك دولت كارگرى انتظار داشت كه دير يا زود به اجراء بگذارد. او در خطابيه نوشت: «حاكميت سياسى توليدكنندگان نمی­تواند با تداوم بردگى اجتماعى آنها همراه باشد»(45).

اين انديشه براى ماركس‏ به هيچ وجه امر تازه اى نبوده و از درونمايه­ی ديالكتيك او درباره­ی تحولات اجتماعى نشات می­گرفت. او و انگلس‏ در 1844 در «خانواده­ی مقدس»‏ نوشتند: «مسئله اين نيست كه اين يا آن كارگر و يا حتى كل پرولتاريا در يك بُرهه زمانى درباره­ی اهداف خود چه می­انديشد. مسئله اينست كه پرولتاريا چه بوده و در نتيجه اين هستى اجتماعى خود ناچار است چه كند»(46). در اولين پيش‏ نويس‏ جنگ داخلى او نوشت: «اگر چه قصد طبقه كارگر آنست كه همه طبقات را الغاء كند، اما كمون مبارزه­ی طبقاتى را از بين نمی­برد... بلكه با ايجاد يك بستر عقلانى اجازه می­دهد كه مبارزه­ی طبقاتى در منطقی­ترين و انسانی­ترين شكل ممكن در مراحل گوناگون خود جارى شود»(47).

كمون پاريس‏ براى ماركس‏ شكل مقدماتى حاكميت طبقه­ی كارگر يا ديكتاتورى پرولتاريا بود. اگر او سطح بسيار عالى فعاليت مستقل Selbsttätigkeit (ابتكار و خودپوئى) طبقه­ی كارگر پاريس‏ را مورد تحسين قرار می­داد، اما در مقام مقايسه با آن هيچ گونه توهمى درباره­ی سطح پائين خودآگاهى Selbstbewusstsein آنها نداشت، كه به سطح نازل تكامل صنعتى و پرولتارياى صنعتى مربوط می­شود(48). او اين واقعيت را در دامنه­ی نفوذ ايدئولوژی­هاى پرودونيسم و بلانكيسم مشاهده می­كرد كه به اين يا آن شكل در ميان كارگران پاريس‏ كه در آن دوره اكثرا شبه- پيشه ور بودند غلبه داشت و او طى ساليان متمادى به نقد آنها پرداخته بود. در كمون به سختى می­شد حتى يك ماركسيست پيدا كرد.(49) اعضای پاريسى سازمان متعلق به ماركس‏، انجمن بين المللى مردان كارگر، انترناسيونال اول، از مكتب پرودونى سوسياليسم برخواسته بودند. بر خلاف داستان­هاى ضدكمونيستى آن دوره، ماركس‏ نه می­خواست و نه قادر بود سياست­هايش‏ را به آنها ديكته كند(50). بالاتر از همه، در پاريس‏ هيچ حزب كارگرى وجود نداشت، عاملى كه ماركس‏ مدت­هاى مديد به ضرورت آن براى پيروزى اعتقاد داشت و همراه انگلس‏ با علم به اين ضعف به طور فعال و به ويژه پس‏ از شكست كمون در كشورى پس‏ از كشور ديگر وقت خود را صرف بناى آن كرد(51).

عليرغم همه­ی اين عوامل محدودكننده، ماركس‏ اعتماد خود را به همه گرايش­هاى سوسياليستى ابراز می­كرد كه در درون طبقه­ی كارگر فرانسه موجود بوده و براى "رهانى خويش‏" در طى يك "پيكار طولانى" براى دگرگونى شرايط و انسان­ها، تلاش‏ و مبارزه می­كردند(52). آنها بيشك بايد حزب خود را به مثابه يك عامل حياتى براى ارتقای سطح آگاهى و انسجام طبقاتی­شان بنا می­كردند. انديشه­ی ماركس‏ در كليت خود هر گونه قيد و بند قيم گرايانه را مردود می­شمرد.(53) همان گونه كه انگلس‏ در مقدمه خود بر «مانيفست كمونيست» می­گويد: «براى پيروزى نهائى انديشه­هائى كه در مانيفست مطرح شده، ماركس‏ انحصارا و اساسا بر تكامل فكرى طبقه­ی كارگر تكيه می­كرد كه بايد از اقدام و مباحثه متحد او نشأت بگيرد.»(54)

 

كمون چه چيزى به تئورى ماركس‏ افزود

درباره­ی اين موضوع كه آيا ماركس‏ ديكتاتورى پرولتاريا را «به مثابه يك توصيف اجتماعى و بيانى براى سرشت طبقاتى قدرت سياسى»(55) يا علاوه بر آن، توصيفى از خود قدرت سياسى ارزيابى می­كرد(56)، بحث زيادى شده است. بر اساس‏ آنچه كه من خوانده­ام، معتقدم كه ماركس‏ ابتدا اين مفهوم را در معناى آخرى مطرح كرده است. حاكميت طبقه­ی كارگر كه منافعش‏ در دگرگونى سوسياليستى جامعه است و مستقيما در قطب مقابل "ديكتاتورى بورژوائى" قرار دارد، آن گونه كه ماركس‏ حاكميت سرمايه را توصيف می­كرد. با اين وصف بعدا، پس‏ از تجربه­ی كمون پاريس‏، او شاخص‏هاى عمومى براى آن نوع از دولت و آن اشكال حكومتى معين ساخت كه از نظر او بايد كاركردشان در راستاى ايجاد جامعه­اى بدون طبقه و دولت باشد. اينها وسيعا در اشارات او به كمون توصيف شده است، «جامعه به جاى آن كه زير سيطره و انقياد قرار گيرد، قدرت دولتى را با اتكاء به نيروهاى زنده خود جذب می­كند و به جاى تشكل نيروهاى سركوبگر، نيروهاى توده­اى خود را سازمان می­دهد. شكل سياسى رهائى اجتماعى، به جاى آن كه نيروى تصنعى... جامعه به نيروى سركوب آنها توسط دشمنانشان مبدل گردد»(57).

شرط مقدماتى دست يابى به آنها درهم شكستن «ماشين بوروكراتيك – نظامى» دولت سرمايه دارى است نه در انتقال آن از اين دست به آن دست. ماركس‏ نوشت: «اين شرط مقدماتى هر انقلاب حقيقى خلقى در قاره می­باشد»(58). چنين انديشه­اى را نمی­توان در مانيفست كمونيست مشاهده كرد كه ماركس‏ و انگلس‏ اكنون «آن را در برخى از جزئيات كهنه شده» ارزيابى می­كردند. آنها بدين ترتيب در مقدمه چاپ آلمانى در سال 1872 جمله­اى را از خطابيه درباره­ی جنگ داخلى وارد كردند كه به ترتيب زير بود: «طبقه­ی كارگر به سادگى نمی­تواند ماشين دولتى حاضر و آماده را تصرف كرده و آن را در خدمت اهداف خود قرار دهد.» به نظر آنها نكته­ی ياد شده به وسيله­ی «كمون به اثبات رسيده بود»(59).

ساختار دولت بوروكراتيك كهن بايد توسط «نهادهاى دموكراتيك حقيقى» تعويض‏ شود(60) كه منعكس‏ كننده­ی «توده­ی مردمى است كه براى خود و به اتكای خود به اقدام برخاسته­اند»(61). اين بدان معناست كه حق راى عمومى، به جاى آن كه هر سه يا شش‏ سال يك بار تصميم بگيرد كه چه كسى مردم را «در وراج خانه­ی پارلمانى» به شكل انحرافى نمايندگى كند، بايد گسترده­تر شده و به مردم اين امكان را اعطا كند كه نظارت واقعى خود را بر كليه­ی سطوح دستگاه ادارى اعمال كنند (62). ماركس‏ نوشت: «قرار بود كمون ارگانى نه پارلمانى، بلكه اجرائى باشد؛ در عين حال هم قوه مجريه و هم مقننه، پليس‏ به جاى آن كه عامل حكومت مركزى باشد، بلادرنگ از وظائف سياسى خود محروم شده و به عامل مسئول و در هر زمان قابل فراخوانده شدن در برابر كمون تبديل شد... از اعضای كمون به پائين خدمات عمومى بايستى در برابر حقوق يك كارگر انجام می­گرفت.» اولين دستورالعمل كمون تعويض‏ ارتش‏ دائمى توسط مردم مسلح بود، كه در گارد ملى گرد آمده و اكثر آنها از كارگران بودند(63).

ماركس‏ همه­ی تدابير ضد بوروكراتيك اتخاذ شده توسط كمون را مورد تاكيد قرار می­داد. او نوشت: «مانند ساير خدمت گزاران دولتى، دادرسان و قضات نيز بايد انتخابى، مسئول و قابل فراخواندن باشند»(64). همان طور كه انگلس‏ در مقدمه­ی خود در سال 1891 اشاره می­كند، ضرورى است كه طبقه­­ی كارگر در هر لحظه و بدون استثناء بتواند نمايندگان و مقامات منتخب خود را فراخواند و بدين وسيله خودرا در برابر آنها حفاظت كند(65). همه­ی كاركردها، چه ادارى، چه سياسى و چه نظامى به جاى آن كه در قلمرو توانایی­هاى دست نيافتنى يك كاست نخبه قرار داشته باشد، بايد به كاركردهاى واقعى يك كارگر مبدل شود. كمون راه رهائى از «تمامى فريب كارى اسرار و ادعاهاى دروغين دولتى را نشان می­داد»(66). كمون هيچ گاه خود را‌‌ خطاناپذير وانمود نكرده و از طريق انتشار گفتار و اعمال خود «مردم را در جريان نقائص‏ كار خود قرار می­دهد»(67).

 

تدابير سركوبگرانه

اين احكام كه در اكثر موارد داراى خصلت رهایی بخش‏ هستند با انتقادات ماركس‏ از كمون درباره­ی «اعتدال بيش‏ از حد» نسبت به دشمنانش‏ منافاتى ندارد(68). از نظر او، پاریسی­ها از همان اول در نيافتند كه تيرز جنگ داخلى عليه آنها را آغاز كرده و در نتيجه­ی جوانمردى بيش‏ از حد و وسواس‏ گونه از اتخاذ ابتكارات ضرورى باز ماندند (69). او به ويژه، بر آن بود كه آنها (كموناردها- مترجم) پس‏ از عقب نشينى تيرز كه نتوانسته بود در هجدهم مه توپخانه مستقر در مون مارتر را تصرف كند، بايد بلادرنگ به طرف ورساى يورش‏ می­بردند(70). آنها به جاى آن كه هم خود را مصروف چنين حمله­اى كنند، «وقت گرانبهاى خود را... در انتخابات كمون تلف كردند»(71). مسئله به هيچ وجه مخالفت با انتخابات كمون نبود، كه او (همان گونه كه مشاهده كرديم) از آن با تحسين تمام به عنوان الگوى يك حكومت دموكراتيك نام می­برد، بلكه مسئله گزينش‏ نادرست زمان اين انتخابات بود كه توجه را از وظائف فورى نظامى منحرف می­ساخت.

نتيجه­ی طبيعى،«واگذارى خيلى سريع قدرت» توسط كميته­ی مركزى به كمون منتخب جديد بود(72)، آن هم در لحظه­اى كه براى مقابله با نيروهاى مخاصمى كه از بيرون آماده حمله به پاريس‏ می­شدند و حاميان ارتجاعى آنها كه از داخل تظاهرات مسلحانه را سازماندهى می­كردند، وجود آتوريته­ی يك پارچه آن ضرورى بود. انتقاد ماركس‏ از ملاحظات اضطرارى زمان جنگ ناشى می­شد. همچنين تنها از اين زاويه بودكه او دو هفته بعد از آن كه نيروهاى ورساى اطراف پاريس‏ را مورد حمله قرار داده و شهر را بمباران می­كردند، توقف انتشار روزنامه­هائى را مورد تائيد قرار داد كه با كمون دشمنى می­ورزيدند. او نوشت: «با توجه به جنگ وحشيانه­ی ورساى كه در خارج از پاريس‏ جريان داشت، و با تلاش­هائى كه آنها براى رشوه دهى و توطئه در داخل انجام می­دادند، كمون اگر می­خواست همانند يك دوره­ی صلح عميق(73)، تمام مبادى و ظواهر ليبراليسم را رعايت كند، آيا به طرز شرم آورى به اعتمادى كه به او شده بود خيانت نكرده بود؟ چگونه انقلاب پرولترى پاريس‏ از هجدهم مارس‏ تا زمان ورود قواى ورساى به پاريس‏ از هر اقدام قهرآميزى سر باز زده بود(74).

اگر براى ماركس‏، ديكتاتورى پرولتاريا بايد آمادگى آن را می­داشت كه به تدابير قهر و سركوب متوسل شود، اين تنها به وكالت از سوى اكثريت مردم و عليه اقليتى از دشمنان فعال طبقاتى كمون آن هم در شرايط يك جنگ داخلى بود.

تفاوت بين اين «ديكتاتورى» دموكراتيك توده­اى و آن چه كه توسط يك گروه كوچك نخبه اعمال می­گردد با فراست تمام توسط انگلس‏ در مقاله­اى به نام «برنامه­ی كموناردهاى بلانكيست پناهنده» در سال 1874 تشريح شده است. در اين مقاله او مفهوم ماركسيستى «ديكتاتورى ... يك طبقه انقلابى ... پرولتاريا را» با اين مفهوم بلانكيستى كه «هر انقلابى دست ساز يك اقليت كوچك انقلابى است»، در برابر هم قرار می­دهد. دومى، پس‏ از پيروزى، ضرورتا به ديكتاتورى تعداد معدودى از كودتاگران منجر می­شود كه خود قبلا تحت ديكتاتورى يك يا چند نفر سازمان يافته­­اند(75).

در نوشته­هاى ماركس‏ درباره­ی كمون، هيچ نشانى از موافقت او با نظام تك حزبى و يا هر شكل ديگرى از ساختار يك پارچه­ی سياسى ديده نمی­شود، «كيش‏ شخصيت» كه جاى خود دارد. برعكس‏، آنچه كه از كمون حاصل می­شود مفهوم تكثرگرايانه آن به مثابه «يك شكل سياسى كاملا باز است، در حالی كه تمام اشكال حكومتى سابق به شكل موكدا سركوبگر بوده­اند»(76).

در پيش ‏نويس‏، ماركس‏ خلاصه­اى از روزنامه­ی «لندن ديلى نيوز» را نقل كرده، كه در آن اين حقيقت آشكار می­شود كه «كمون تجمع افراد برابر بود كه هر يك ديگرى را تحت نظارت داشت، بدون آن كه به هيچ يك از آنها توانایی كنترل ديگرى اعطاء شده باشد.» در زير جمله­ی آخر، ماركس‏ خط كشيده و نوشته بود كه «بورژوازى ... به وفور به بت­هاى سياسى و مردان بزرگ نياز دارد»(77).

 

عنصر بيگانه در انديشه ماركس‏؟

بسيارى براين عقيده­اند كه نظريه­ی درهم شكستن قدرت متمركز بوروكراتيك ماشين دولتى در كتاب جنگ داخلى در فرانسه، يك عنصر بيگانه در انديشه­ی ماركس‏ است (78). از نظر من، اين نظريه حاصل مطالعه­ی آثار او نيست. برعكس‏، براى او از اوائل 1840 تا پايان زندگی­اش‏، مبارزه عليه بوروكراسى به عنوان يك موضوع قوى و دائمى همواره مطرح بوده است. در 1843 در اثرش‏ به نام «نقد فلسفه دولت هگل» او با بوروكراسى به عنوان "فرماليسم