كمون پاريس و دريافت ماركس از ديكتاتورى پرولتاريا!
مونتى جانستون
برگردان: م. مهديزاده
كمون پاريس نقشى محورى در انديشه سياسى ماركس اشغال میكند. در همان اولين پيشنويس كتاب خطابيه دربارهی جنگ داخلى در فرانسه، كه در اواسط آوريل 1871 آغاز شد، او از كمون به «مثابه آغاز انقلاب اجتماعى در قرن نوزدهم نام میبرد كه سرنوشت آن در پاريس هر چه باشد جهان را درخواهد نورديد»(1). كمون براى او نمايشگر اولين تجربهی كسب قدرت سياسى توسط طبقهی كارگر بود، هر چند طول عمر آن بسيار كوتاه و نيز تحت شرايط بسيار استثنائى دريك شهر به وقوع میپيوست(2).
براى ماركس كه همواره به مثابه يك اصل روش اسلاف اتوپيك خود در «بازى با تصاوير تخيلى ساختار جامعهی آينده»(3) را مردود میدانست، كمون تنها فرصتى در سراسر زندگیاش بود كه به اتكا آن میتوانست به بحث پيرامون مشخصات تفصيلى دوران گذارى بپردازد كه از نظر او فاصله ميان سرمايه دارى و جامعه بى طبقهی كمونيستى را میپوشاند. و بالاخره مطالعهی نوشتههاى ماركس دربارهی كمون پاريس براى درك آن بخش از انديشه او: مفهوم ديكتاتورى پرولتاريا و رابطهی آن با دموكراسى، كه براى يك قرن بيش از هر موضوع ديگرى روياروییهاى حاد نظرى را دامن زده ضرورى است. اين مقاله خود را به اين جنبه از پیوند ماركس با كمون محدود میسازد.
مفهوم هژمونى طبقهی كارگر
از پائيز 1870، ماركس و انگلس به دلائل تاكتيكى با هر تلاشى براى قيام در پاريس مخالفت میكردند(4). با اين وصف هنگامی كه قيام عليه تلاش تيرز براى به چنگ گرفتن توپخانهی گارد ملى شعله ور شد، آنها به حمايت پاريسىها پرداختند.(5) در نامهاى به لودويك گوگلمان درهانور در دوازدهم آوريل 1871ماركس «تحرك، ابتكار تاريخى و ظرفيت براى فداكارى» انقلابيون پاريس را مورد ستايش قرار داد. او نوشت كمون، «شكوه مندترين اقدام حزب ما از زمان قيام پاريس در 1848 بوده است»(6). همان گونه كه در نامهاش به فرايلى گرات در بیست و نهم فوريه 1860 ياد آور شده بود (7)، واژهی حزب در اينجا در معناى وسيع تاريخى به كار رفته و اشارهاى است به جنبش كارگران به مثابه يك طبقهی مستقل، كه او اكنون تجسم نيرومند آن را در كمون باز میشناخت(8). در نامهی ديگرى به كوگلمان در هفدهم آوريل 1871 ماركس حتى مشتاقتر است. او مینويسد «با كمون پاريس، مبارزهی طبقهی كارگر عليه طبقهی سرمايه دار و دولت او وارد مرحلهی جديدى شده است حال نتايج مستقيم آن هر چه میخواهد باشد" - و اين در حالى است كه او در ششم آوريل در نامهاى به ليبكنشت با بدبينى بيشترى به مسئله نزديك شده بود(9) - «نقطهی عزيمت جديدى كه داراى اهميت تاريخى _ جهانى است پا به عرصه ظهور نهاده است»(10).
بررسى اين مسئله كه آيا نظر ماركس دربارهی خصلت پرولترى كمون درست است يا نه درحوصله اين مقاله نمیگنجد. آنچه كه من میخواهم تاكيد كنم اينست كه - اگرچه نظر من نيز جاى بحث و مخالفت دارد - او واقعاً اين گونه میانديشيد و نظر او در اين باره نه فقط در اثر معروف خطابيه دربارهی جنگ داخلى در فرانسه بلكه در ساير موارد نيز بيان شده است(11). ادعاى دكتر شلموُ اوينيرى(12) Shlomo Avineri مبنى بر اين كه «پيش نويسهاى گوناكون جنگ داخلى در فرانسه شواهد روشنى را فراهم میآورد كه ماركس كمون را نه به مثابه امرى كارگرى بلكه به عنوان يك شورش خرده بورژوائى و دموكرات - راديكال به حساب میآورد»، قادر نيست در برابر يك كار تحقيقى حقانيت خود را اثبات كند. طرحهاى ماركس تاكيد هر چه بيشترى است بر اين حقيقت كه «پرچم سرخى كه به وسيلهی كمون پاريس به اهتزاز در آمده(13)، برازندهی حكومت كارگران در پاريس است. و اين كه انقلاب كارگران، عناصر واقعى طبقات متوسط را ... از شر نمايندگان كاذبشان خلاص كرده است ...»(14).
در آخرين عبارت نقل شده، جوهر درك ماركس از مفهوم هژمونى پرولتاريا بيان شده است كه جايگاه مهمى در تئورى انقلاب سوسياليستى ايفا میكند(15). او مینويسد «براى اولين بار درتاريخ، طبقات خرد و متوسط بر گِرد انقلاب كارگران حلقه زده و آن را تنها راه رهائى خود و فرانسه قلمداد كردند. با آنها در تشكيل گارد ملى شركت كردند، در كمون در كنار آنها نشستند و در اتحاديهی جمهوری خواهان (Union Republicaine) برايشان ميانجی گرى كردند. تنها طبقهی كارگر میتواند آنها را از تنگناى اقتصادى رها ساخته و نيز "علم را از يك سلاح طبقاتى به نيرویی مردمى مبدل كرده و مردان علم (روشنفكران) را به سطح عاملان آزاد انديشه ارتقا دهد. در حقيقت "تدابير اصولى" اتخاذ شده توسط كمون پس از استقرارش "در خدمت رهائى طبقهی متوسط- يعنى طبقه بدهكار پاريس از قيد طبقهی طلبكار بود»(16). يك بخش پنج صفحهاى از اولين طرح ماركس انحصاراً به دهقانان اختصاص يافته است(17). خطوط اساسى استدلال او در متن نهائى خطابيه گنجانده شده است كه پيروزى كمون را تنها اميد دهقانان براى رهائى از بدهكارى معرفى میكند. يك قانون اساسى كمونى براى همهی فرانسه «توليد كنندگان روستائى را تحت رهبرى فكرى شهرهاى مركزى مناطق سكونتشان "گرد خواهد آورد" و آنها در وجود كارگران شهرها مدافعان ملى منافع خود را باز خواهند يافت»(18).
بدين ترتيب مفهوم قدرت سياسى طبقهی كارگر مستلزم وجود طبقهی كارگر به مثابه اكثريت جمعيت نيست(19). ماركس سه سال پس از كمون نوشت:
«در جائى كه دهقانان به مثابه يك طبقهی صاحب مالكيت خصوصى موجوديت دارند، در جائى كه آنها كمابيش يك اكثريت اساسى را تشكيل میدهند، مانند كشورهاى قاره اروپاى غربى ... حالتهاى ذيل اتفاق میافتد: يا آنها همان گونه كه تا حالا در فرانسه انجام دادهاند مانع هر انقلاب كارگرى شده و آن را در هم خواهند شكست؛ و يا پرولتاريا (زيرا دهقان صاحب مالكيت به پرولتاريا تعلق ندارد و در جائى هم كه، بنا بر موضعاش، چنين تعلقى پيدا میكند به آن اعتقادى ندارد) به مثابه يك حكومت بايد تدابيرى اتخاذ كند كه وضعيت دهقانان به طور مستقيم بهبود يابد و آنها به انقلاب جلب شوند»(20).
چنين حكومت كارگرى بايد بر ائتلاف با طبقات ديگرى كه رهبرى پرولتاريا را پذيرفتهاند بنا شده و حمايت اكثريت را در كشور بسوى خود جلب كند. برغم تلاشهائى از اين نوع كه البته هم ناپيگير و هم دير انجام شد، كارگران پاريس نتوانستند اكثريت دهقانان شهرستانها را قانع سازند كه پرولتاريا پرچمدار حمايت از منافع آنها میباشد. به نظر ماركس خود سرمايه دار "طبقهی كارگر را... به مثابه طبقهاى" مشاهده میكند «كه آشكارا به عنوان تنها طبقهاى كه واجد ابتكار اجتماعى است مورد تائيد قرار میگيرد، حتى از سوى انبوه عظيم طبقهی متوسط پاريسى- مغازه داران، معامله گران، تجار - به استثنای سرمايه داران ثروتمند»(21). با چنين دركى از هژمونى بود كه او اعلام كرد: «اگر كمون بدين ترتيب نمايندهی همهی عناصر سالم جامعهی فرانسه و بنابراين يك حكومت واقعى ملى است، در همان حال حكومتى كارگرى به مثابه قهرمان جسور رهائى كار بوده و موكداً داراى خصلت بين المللى است.»(22) براى او ميان انقلاب كارگرى به مثابه يك انقلاب خلقى(23) و حكومت كارگرى به مثابه حكومت مردم به وسيلهی مردم(24) هيچ تضادى وجود ندارد.
ديكتاتورى پرولتاريا
در واقع ماركس اصطلاح ديكتاتورى پرولتاريا را براى توصيف كمون به كار نبرده است. او اين اصطلاح را معادل "حاكميت پرولتاريا" يا " قدرت سياسى طبقهی كارگر" كه مكررا در آثارش مورد استفاده قرار گرفتهاند به كار برده است(25). به سختى میشد انتظار داشت كه او از اين اصطلاح در يكى از آثارش «خطابيه دربارهی جنگ داخلى در فرانسه» استفاده كند، زيرا اين اثر نه به نام او بلكه از طرف شوراى عمومى انترناسيونال اول و اعضای انگليسى آن انتشار يافته كه لاجرم كاربرد چنين اصطلاحى میتوانست براى آنها نامانوس و به طور بالقوه هراس انگيز باشد(26). اما با اين وصف اگر ما شيوهاى را كه او بر اساس آن كمون را خصلت بندى میكند با تعاريف او از كاركرد ديكتاتورى پرولتاريا مقايسه كنيم، انطباق آنها با هم آشكار میشود.
انگلس در 1872 اشاره میكند «نقطه نظرات سوسياليسم علمى آلمان در ضرورت اقدام سياسى توسط طبقهی كارگر و ديكتاتوریاش به مثابه انتقال به الغای طبقات و سپس دولت... تا هم اكنون در مانيفست كمونيست و از آن پس درموارد بيشمارى بيان شده است»(27). در 1848در مانيفست، مفهوم ديكتاتورى پرولتاريا (اگر چه هنوز با كاربرد اين واژه، كه براى اولين بار در ژانويه 1850 در آثار ماركس ظاهر شد مواجه نيستيم)(28) اين چنين تشريح شده است: «اولين اقدام طبقهی كارگر در انقلاب دستيابى او به قدرت سياسى و پيروزى در نبرد دموكراسى است. پرولتاريا برترى خود را در خدمت خلع گام به گام سرمايه از بورژوازى، و تمركز همه ابزار توليد در دست دولت قرار خواهد داد... پرولتاريا خود را به مثابه طبقهی حاكم سازمان خواهد داد.»(29) در 1852 او در نامه به ويدماير اين نظر را كه "مبارزهی طبقاتى" ضرورتاً به ديكتاتورى پرولتاريا منجر میشود و اين "ديكتاتورى پايهی گذار به الغای همهی طبقات و يك جامعهی بى طبقه است»(30) به عنوان نكتهاى جديد در تئوریاش مورد تاكيد قرار داد. هيچ سندى براى كاربرد مجدد اين واژه توسط ماركس تا 1871، چهار ماه پس از پايان كمون، وجود ندارد. در آن زمان ماركس در ضيافت شامى كه در آن پناهندگان كمون حضور داشتند، پس ازاشاره به كمون، خاطر نشان كرد كه قبل از آن كه امكان امحای شالودهی حاكميت طبقاتى به وجود آيد، «يك ديكتاتورى پرولترى لازم خواهد بود»(31). معروفترين فرمول بندى او از اين انديشه در اين دوره در 1875 در اثرش «نقد برنامه گوتا» ارائه شده است. «بين جامعهی سرمايه دارى و سوسياليستى دورانى وجود دارد كه دوران انتقال انقلابى اولى به دومى است. متناسب با اين دوره يك دوران گذار سياسى نيز وجود دارد كه طى آن دولت چيزى نمیتواند باشد جز ديكتاتورى انقلابى پرولتاريا»...(32).
همهی اين نقل قولها نشان میدهد كه براى ماركس، ديكتاتورى پرولتاريا معادل يك جامعهی بى طبقه با اقتصاد كامل سوسياليستى نيست. اين يك دوران انتقال طولانى است كه در آن قدرت سياسى به دست طبقهی كارگر افتاده و او از آن براى نابود ساختن شالودهی اقتصادى موجوديت طبقات استفاده خواهد كرد(33).
ماركس در اولين پيش نويس بر جنگ داخلى، باز هم كمون را به مثابه يك رژيم دوران انتقال تشريح كرد. اين عبارت بود از: «اشكال سياسى رهائى اجتماعى، رهائى كار از سودجوییهاى (برده دارى) انحصارگران ابزار كار»(34). در پيشنويس نهایی خطابيه اين جمله معروف ديده میشود كه كمون «اساسا حكومت طبقهی كارگر بود... آن شكل سياسى كه سرانجام كشف شده و وظيفهاش رهائى اقتصادى كار است ... كمون بايد به مثابه اهرمى در خدمت ريشه كن كردن پايههاى اقتصادى موجوديت طبقات و بنابراين حاكميت طبقاتى عمل كند»(35).
از نظر من، اين نقطه نظر كه توسط برخى از ماركسيستهاى قرن بيستم ابراز شده و بر اساس آن گويا ماركس بين حكومت كارگرى و ديكتاتورى پرولتاريا تفاوت قائل شده به لحاظ تاريخى يك اشتباه است(36). همچنين براى من قانع كننده نيست كه انگلس، كه توافقش در همهی مسائل اساسى سياسى با ماركس در طول بيش از چهار دهه مكاتبه ثبت شده است، كمون يا مفهوم ديكتاتورى پرولتاريا را به گونهاى متفاوت از همفكر خود تفسير نموده باشد. اين انگلس بود كه با صراحت در 1891 در «مقدمهی جنگ داخلى» ماركس نوشت: «ديكتاتورى پرولتاريا ... آيا میخواهيد بدانيد كه اين ديكتاتورى چگونه است؟ به كمون پاريس نگاه كنيد. اين ديكتاتورى پرولتاريا بود»(37).
آيا كمون سوسياليستى بود؟
در 1881 در فضائى كاملاً متفاوت با ده سال قبل از آن، ماركس اثر به يادماندنى خود از انقلاب مارس فرانسه را آماده كرده بود و در همين هنگام در نامه به سوسياليست هلندى ف. دوملانيوونهيوس نوشت: «كمون تنها قيام يك شهر در شرايطى كاملا استثنائى بود، اكثريت كمون نه سوسياليست بود و نه میتوانست چنين باشد»(38). من فكر نمیكنم كه اين اظهار نظر، استدلال ماركس را مبنى بر اين كه كمون ديكتاتورى پرولتاريا لااقل در شكل جنينى آن باشد از اعتبار بياندازد - اگر چه در وهله نخست چنين به نظر برسد. در دورهی موجوديت كمون ماركس كاملا آگاه بود كه فرصتها براى بارور كردن ظرفيتهاى نهفته در آن تا چه اندازه محدود است. بدين ترتيب در اولين طرح جنگ داخلى نوشت: «خصلت واقعى "اجتماعى" جمهورى آنها در اين است كه كارگران بر كمون پاريس حكومت میكنند. تدابير اتخاذ شده توسط آنها بايد از جريان واقعى امور نشأت بگيرد كه در وهلهی نخست به دفاع نظامى از پاريس و فراهم آوردن تداركات لازم براى آن محدود میگردد»(39). ماركس میگويد كه هيچ چيز سوسياليستى در هيچ كدام از تصميمات كمون به "استثناى گرايش آنها" وجود نداشت و بدين ترتيب از اين واقعيت استقبال میكند كه «ديگر شرايط واقعى جنبش در افسانههاى تخيلى محو نشده است»(40). در خطابيه، نكات مشابهى وجود دارد كه اعلام میكند «بزرگترين معيار اجتماعى كمون موجوديت كارگرى آن بود»(41).
خطابيه با اين وصف از اين هم فراتر میرود و گرايشهایی را وارد پروژههاى جامعهی آينده میسازد كه ماركس معتقد بود در تصميم شانزدهم آوريل كمون دربارهی واگذارى كارگاههاى بسته شده به انجمن كارگران با پرداخت بخشى از غرامت به صاحبانشان به منصه ظهور رسيده است(42). بدين ترتيب ماركس نتيجه میگيرد كه «كمون قصد داشت آن مالكيت طبقاتى را الغاء كند كه كار اكثريت را به ثروت اندك قليلى تبديل میكند و با خلع يد از خلع يد كنندگان به سوى كمونيسم برود»(43). و اين اعتبار دادن به گرايشهاى ناخودآگاه كمون به شكل نقشههاى كمابيش آگاهانه... از نظر انگلس ... «موجه و حتى متناسب با شرايط پديد آمده امرى ضرورى بود»(44). با اين كار، ماركس آن دسته از تدابير سوسياليستى را پيشبينى میكرد كه بر اساس تحليل طبقاتى او از جامعه (همچنين آگاهى او به آن گرايشها و مطالبات اجتماعى كه در جنبش كارگرى پاريس وجود داشت) میتوان از يك دولت كارگرى انتظار داشت كه دير يا زود به اجراء بگذارد. او در خطابيه نوشت: «حاكميت سياسى توليدكنندگان نمیتواند با تداوم بردگى اجتماعى آنها همراه باشد»(45).
اين انديشه براى ماركس به هيچ وجه امر تازه اى نبوده و از درونمايهی ديالكتيك او دربارهی تحولات اجتماعى نشات میگرفت. او و انگلس در 1844 در «خانوادهی مقدس» نوشتند: «مسئله اين نيست كه اين يا آن كارگر و يا حتى كل پرولتاريا در يك بُرهه زمانى دربارهی اهداف خود چه میانديشد. مسئله اينست كه پرولتاريا چه بوده و در نتيجه اين هستى اجتماعى خود ناچار است چه كند»(46). در اولين پيش نويس جنگ داخلى او نوشت: «اگر چه قصد طبقه كارگر آنست كه همه طبقات را الغاء كند، اما كمون مبارزهی طبقاتى را از بين نمیبرد... بلكه با ايجاد يك بستر عقلانى اجازه میدهد كه مبارزهی طبقاتى در منطقیترين و انسانیترين شكل ممكن در مراحل گوناگون خود جارى شود»(47).
كمون پاريس براى ماركس شكل مقدماتى حاكميت طبقهی كارگر يا ديكتاتورى پرولتاريا بود. اگر او سطح بسيار عالى فعاليت مستقل Selbsttätigkeit (ابتكار و خودپوئى) طبقهی كارگر پاريس را مورد تحسين قرار میداد، اما در مقام مقايسه با آن هيچ گونه توهمى دربارهی سطح پائين خودآگاهى Selbstbewusstsein آنها نداشت، كه به سطح نازل تكامل صنعتى و پرولتارياى صنعتى مربوط میشود(48). او اين واقعيت را در دامنهی نفوذ ايدئولوژیهاى پرودونيسم و بلانكيسم مشاهده میكرد كه به اين يا آن شكل در ميان كارگران پاريس كه در آن دوره اكثرا شبه- پيشه ور بودند غلبه داشت و او طى ساليان متمادى به نقد آنها پرداخته بود. در كمون به سختى میشد حتى يك ماركسيست پيدا كرد.(49) اعضای پاريسى سازمان متعلق به ماركس، انجمن بين المللى مردان كارگر، انترناسيونال اول، از مكتب پرودونى سوسياليسم برخواسته بودند. بر خلاف داستانهاى ضدكمونيستى آن دوره، ماركس نه میخواست و نه قادر بود سياستهايش را به آنها ديكته كند(50). بالاتر از همه، در پاريس هيچ حزب كارگرى وجود نداشت، عاملى كه ماركس مدتهاى مديد به ضرورت آن براى پيروزى اعتقاد داشت و همراه انگلس با علم به اين ضعف به طور فعال و به ويژه پس از شكست كمون در كشورى پس از كشور ديگر وقت خود را صرف بناى آن كرد(51).
عليرغم همهی اين عوامل محدودكننده، ماركس اعتماد خود را به همه گرايشهاى سوسياليستى ابراز میكرد كه در درون طبقهی كارگر فرانسه موجود بوده و براى "رهانى خويش" در طى يك "پيكار طولانى" براى دگرگونى شرايط و انسانها، تلاش و مبارزه میكردند(52). آنها بيشك بايد حزب خود را به مثابه يك عامل حياتى براى ارتقای سطح آگاهى و انسجام طبقاتیشان بنا میكردند. انديشهی ماركس در كليت خود هر گونه قيد و بند قيم گرايانه را مردود میشمرد.(53) همان گونه كه انگلس در مقدمه خود بر «مانيفست كمونيست» میگويد: «براى پيروزى نهائى انديشههائى كه در مانيفست مطرح شده، ماركس انحصارا و اساسا بر تكامل فكرى طبقهی كارگر تكيه میكرد كه بايد از اقدام و مباحثه متحد او نشأت بگيرد.»(54)
كمون چه چيزى به تئورى ماركس افزود
دربارهی اين موضوع كه آيا ماركس ديكتاتورى پرولتاريا را «به مثابه يك توصيف اجتماعى و بيانى براى سرشت طبقاتى قدرت سياسى»(55) يا علاوه بر آن، توصيفى از خود قدرت سياسى ارزيابى میكرد(56)، بحث زيادى شده است. بر اساس آنچه كه من خواندهام، معتقدم كه ماركس ابتدا اين مفهوم را در معناى آخرى مطرح كرده است. حاكميت طبقهی كارگر كه منافعش در دگرگونى سوسياليستى جامعه است و مستقيما در قطب مقابل "ديكتاتورى بورژوائى" قرار دارد، آن گونه كه ماركس حاكميت سرمايه را توصيف میكرد. با اين وصف بعدا، پس از تجربهی كمون پاريس، او شاخصهاى عمومى براى آن نوع از دولت و آن اشكال حكومتى معين ساخت كه از نظر او بايد كاركردشان در راستاى ايجاد جامعهاى بدون طبقه و دولت باشد. اينها وسيعا در اشارات او به كمون توصيف شده است، «جامعه به جاى آن كه زير سيطره و انقياد قرار گيرد، قدرت دولتى را با اتكاء به نيروهاى زنده خود جذب میكند و به جاى تشكل نيروهاى سركوبگر، نيروهاى تودهاى خود را سازمان میدهد. شكل سياسى رهائى اجتماعى، به جاى آن كه نيروى تصنعى... جامعه به نيروى سركوب آنها توسط دشمنانشان مبدل گردد»(57).
شرط مقدماتى دست يابى به آنها درهم شكستن «ماشين بوروكراتيك – نظامى» دولت سرمايه دارى است نه در انتقال آن از اين دست به آن دست. ماركس نوشت: «اين شرط مقدماتى هر انقلاب حقيقى خلقى در قاره میباشد»(58). چنين انديشهاى را نمیتوان در مانيفست كمونيست مشاهده كرد كه ماركس و انگلس اكنون «آن را در برخى از جزئيات كهنه شده» ارزيابى میكردند. آنها بدين ترتيب در مقدمه چاپ آلمانى در سال 1872 جملهاى را از خطابيه دربارهی جنگ داخلى وارد كردند كه به ترتيب زير بود: «طبقهی كارگر به سادگى نمیتواند ماشين دولتى حاضر و آماده را تصرف كرده و آن را در خدمت اهداف خود قرار دهد.» به نظر آنها نكتهی ياد شده به وسيلهی «كمون به اثبات رسيده بود»(59).
ساختار دولت بوروكراتيك كهن بايد توسط «نهادهاى دموكراتيك حقيقى» تعويض شود(60) كه منعكس كنندهی «تودهی مردمى است كه براى خود و به اتكای خود به اقدام برخاستهاند»(61). اين بدان معناست كه حق راى عمومى، به جاى آن كه هر سه يا شش سال يك بار تصميم بگيرد كه چه كسى مردم را «در وراج خانهی پارلمانى» به شكل انحرافى نمايندگى كند، بايد گستردهتر شده و به مردم اين امكان را اعطا كند كه نظارت واقعى خود را بر كليهی سطوح دستگاه ادارى اعمال كنند (62). ماركس نوشت: «قرار بود كمون ارگانى نه پارلمانى، بلكه اجرائى باشد؛ در عين حال هم قوه مجريه و هم مقننه، پليس به جاى آن كه عامل حكومت مركزى باشد، بلادرنگ از وظائف سياسى خود محروم شده و به عامل مسئول و در هر زمان قابل فراخوانده شدن در برابر كمون تبديل شد... از اعضای كمون به پائين خدمات عمومى بايستى در برابر حقوق يك كارگر انجام میگرفت.» اولين دستورالعمل كمون تعويض ارتش دائمى توسط مردم مسلح بود، كه در گارد ملى گرد آمده و اكثر آنها از كارگران بودند(63).
ماركس همهی تدابير ضد بوروكراتيك اتخاذ شده توسط كمون را مورد تاكيد قرار میداد. او نوشت: «مانند ساير خدمت گزاران دولتى، دادرسان و قضات نيز بايد انتخابى، مسئول و قابل فراخواندن باشند»(64). همان طور كه انگلس در مقدمهی خود در سال 1891 اشاره میكند، ضرورى است كه طبقهی كارگر در هر لحظه و بدون استثناء بتواند نمايندگان و مقامات منتخب خود را فراخواند و بدين وسيله خودرا در برابر آنها حفاظت كند(65). همهی كاركردها، چه ادارى، چه سياسى و چه نظامى به جاى آن كه در قلمرو تواناییهاى دست نيافتنى يك كاست نخبه قرار داشته باشد، بايد به كاركردهاى واقعى يك كارگر مبدل شود. كمون راه رهائى از «تمامى فريب كارى اسرار و ادعاهاى دروغين دولتى را نشان میداد»(66). كمون هيچ گاه خود را خطاناپذير وانمود نكرده و از طريق انتشار گفتار و اعمال خود «مردم را در جريان نقائص كار خود قرار میدهد»(67).
تدابير سركوبگرانه
اين احكام كه در اكثر موارد داراى خصلت رهایی بخش هستند با انتقادات ماركس از كمون دربارهی «اعتدال بيش از حد» نسبت به دشمنانش منافاتى ندارد(68). از نظر او، پاریسیها از همان اول در نيافتند كه تيرز جنگ داخلى عليه آنها را آغاز كرده و در نتيجهی جوانمردى بيش از حد و وسواس گونه از اتخاذ ابتكارات ضرورى باز ماندند (69). او به ويژه، بر آن بود كه آنها (كموناردها- مترجم) پس از عقب نشينى تيرز كه نتوانسته بود در هجدهم مه توپخانه مستقر در مون مارتر را تصرف كند، بايد بلادرنگ به طرف ورساى يورش میبردند(70). آنها به جاى آن كه هم خود را مصروف چنين حملهاى كنند، «وقت گرانبهاى خود را... در انتخابات كمون تلف كردند»(71). مسئله به هيچ وجه مخالفت با انتخابات كمون نبود، كه او (همان گونه كه مشاهده كرديم) از آن با تحسين تمام به عنوان الگوى يك حكومت دموكراتيك نام میبرد، بلكه مسئله گزينش نادرست زمان اين انتخابات بود كه توجه را از وظائف فورى نظامى منحرف میساخت.
نتيجهی طبيعى،«واگذارى خيلى سريع قدرت» توسط كميتهی مركزى به كمون منتخب جديد بود(72)، آن هم در لحظهاى كه براى مقابله با نيروهاى مخاصمى كه از بيرون آماده حمله به پاريس میشدند و حاميان ارتجاعى آنها كه از داخل تظاهرات مسلحانه را سازماندهى میكردند، وجود آتوريتهی يك پارچه آن ضرورى بود. انتقاد ماركس از ملاحظات اضطرارى زمان جنگ ناشى میشد. همچنين تنها از اين زاويه بودكه او دو هفته بعد از آن كه نيروهاى ورساى اطراف پاريس را مورد حمله قرار داده و شهر را بمباران میكردند، توقف انتشار روزنامههائى را مورد تائيد قرار داد كه با كمون دشمنى میورزيدند. او نوشت: «با توجه به جنگ وحشيانهی ورساى كه در خارج از پاريس جريان داشت، و با تلاشهائى كه آنها براى رشوه دهى و توطئه در داخل انجام میدادند، كمون اگر میخواست همانند يك دورهی صلح عميق(73)، تمام مبادى و ظواهر ليبراليسم را رعايت كند، آيا به طرز شرم آورى به اعتمادى كه به او شده بود خيانت نكرده بود؟ چگونه انقلاب پرولترى پاريس از هجدهم مارس تا زمان ورود قواى ورساى به پاريس از هر اقدام قهرآميزى سر باز زده بود(74).
اگر براى ماركس، ديكتاتورى پرولتاريا بايد آمادگى آن را میداشت كه به تدابير قهر و سركوب متوسل شود، اين تنها به وكالت از سوى اكثريت مردم و عليه اقليتى از دشمنان فعال طبقاتى كمون آن هم در شرايط يك جنگ داخلى بود.
تفاوت بين اين «ديكتاتورى» دموكراتيك تودهاى و آن چه كه توسط يك گروه كوچك نخبه اعمال میگردد با فراست تمام توسط انگلس در مقالهاى به نام «برنامهی كموناردهاى بلانكيست پناهنده» در سال 1874 تشريح شده است. در اين مقاله او مفهوم ماركسيستى «ديكتاتورى ... يك طبقه انقلابى ... پرولتاريا را» با اين مفهوم بلانكيستى كه «هر انقلابى دست ساز يك اقليت كوچك انقلابى است»، در برابر هم قرار میدهد. دومى، پس از پيروزى، ضرورتا به ديكتاتورى تعداد معدودى از كودتاگران منجر میشود كه خود قبلا تحت ديكتاتورى يك يا چند نفر سازمان يافتهاند(75).
در نوشتههاى ماركس دربارهی كمون، هيچ نشانى از موافقت او با نظام تك حزبى و يا هر شكل ديگرى از ساختار يك پارچهی سياسى ديده نمیشود، «كيش شخصيت» كه جاى خود دارد. برعكس، آنچه كه از كمون حاصل میشود مفهوم تكثرگرايانه آن به مثابه «يك شكل سياسى كاملا باز است، در حالی كه تمام اشكال حكومتى سابق به شكل موكدا سركوبگر بودهاند»(76).
در پيش نويس، ماركس خلاصهاى از روزنامهی «لندن ديلى نيوز» را نقل كرده، كه در آن اين حقيقت آشكار میشود كه «كمون تجمع افراد برابر بود كه هر يك ديگرى را تحت نظارت داشت، بدون آن كه به هيچ يك از آنها توانایی كنترل ديگرى اعطاء شده باشد.» در زير جملهی آخر، ماركس خط كشيده و نوشته بود كه «بورژوازى ... به وفور به بتهاى سياسى و مردان بزرگ نياز دارد»(77).
عنصر بيگانه در انديشه ماركس؟
بسيارى براين عقيدهاند كه نظريهی درهم شكستن قدرت متمركز بوروكراتيك ماشين دولتى در كتاب جنگ داخلى در فرانسه، يك عنصر بيگانه در انديشهی ماركس است (78). از نظر من، اين نظريه حاصل مطالعهی آثار او نيست. برعكس، براى او از اوائل 1840 تا پايان زندگیاش، مبارزه عليه بوروكراسى به عنوان يك موضوع قوى و دائمى همواره مطرح بوده است. در 1843 در اثرش به نام «نقد فلسفه دولت هگل» او با بوروكراسى به عنوان "فرماليسم