لائیسیته: ضرورت اجتناب ناپذیر شرایط کنونی
مرجان افتخاری
لائیسیته به مفهوم عام خود یعنی جدائی کامل و بدون قید و شرط قلمرو مذهب از دستگاه دولت کمتر مورد مطالعه نیروهای مختلف قرار گرفته و به عبارتی اهمیت چندانی به آن داده نشده است. در حالی که، با توجه به شرایط خاص کشورمان،یکی از اصول لائیسته یعنی برابری تمام مردم در مقابل قانون بدون هیچ گونه تبعیض جنسی، ملی، نژادی، قومی و مذهبی میتواند یکی از مسائل مهم برنامهای نیروهای انقلابی و محور حرکتها و مبارزات مردم در این مرحله باشد. به دلیل اهمیت موضوع، ارتباط آن با سرکوب ملیتهای مختلف، اقلیتهای مذهبی و وجود زندانیان عقیدتی، بویژه در سالهای گذشته، همینچنین مبارزات همه جانبه زنان در رابطه با سرکوبهای مذهبی و قوانین مربوط به آن، و به بند کشیدن فعالین این جنبش، ضروری است که به اهمیت لائیسیته بعنوان یک اصل بنیادین، پرنسیپ و ارزشی که تضمین کننده آزادیهای دمکراتیک، اندیشه، بیان و قلم نیز است پرداخته شود.
از چند ماه گذشته، علیرغم سرکوب شدید رژیم اسلامی، شاهد گسترش جنبشهای اجتماعی در سطح کشورمان هستیم. مبارزات معلمان و بویژه حرکتهای دانشجویی، مقاومت و ایستادگی زنان در رابطه با قوانین زن ستیز اسلامی در خیابانها، شروع مرحله جدیدی از مبارزه مردم کشورمان است. مضمون دمکراتیک حرکتها و اعتراضات دانشجوئی در سطح دانشگاهها، خواستها و مطالبات آنان کاملا روشن و گویا است. ولی مبارزات چند ماه اخیر زنان بنیانهای مذهبی رژیم، یعنی بعد ایدئولوژیکی آنرا مورد هدف قرار داده است. به همین دلیل، ضرورت ارزیابی هر چند کوتاه از شرایط موجود و نگرش ما نسبت به نقش مذهب در قدرت سیاسی، به عبارتی اسلام سیاسی و دولتی، تاثیر آن در تخریب ارزشهای بنیادین جامعه مدنی، موضوعی است که باید راجع به آن تامل کرد و نباید به سادگی از کنار آن گذشت.
بجز تنگناها و فشارهای اقتصادی که مردم ما با آن روبرو هستند، تورم سرسام آور، بیکاری انفجاری، گرانی مایحتاج عمومی، فقر و بدبختی، مردم ما، بویژه زنان، با مشکلات پیچیده تری در زمینه های حقوق قضائی و اجتماعی روبرو هستند. قوانین، سنتها و روابط اجتماعی فرهنگی پوسیده و عقب مانده دوران قومی قبیلهای شبه جزیره عربستان سرنوشت اجتماعی و فراتر از آن زندگی خصوصی زنان را در قرن بیست و یکم تعین میکنند. نا دیده گرفتن و بها ندادن به بعد مذهبی- ایدئولوژیک رژیم موجود و واگذار کردن مبارزه با آن به مرحله-ای دیگر اشتباه بزرگی است از درک شرایط ویژه جامعه، واقعیتهای آن و نهایتا درک ضرورتها.
در ایران، دولت اسلامی تنها ابزار قدرت طبقاتی، به معنی کلاسیک خود نیست، بلکه بعد مذهبی و ایدئولوژیک این دولت که واقعیتی است انکار ناپذیر، وسیله سرکوب مضاعف و ابزار تحمیق تودهها بویژه نسل جوان و نسلهای آینده را باید در نظر گرفت.
در گذشته، نیروهای مترقی و چپ بدلیل عدم شناخت و دلائل دیگر، که بحث آن در محدوده این نوشتار نیست، تنها به محور-های مبارزه طبقاتی و ضد امپریالیستی بها دادند. به همین دلیل، دولت مذهبی، نقش بازدارنده آن در رشد مبارزه طبقاتی، سرکوب ایدئولوژیکی، نقش تخریبی آن و مشکلات حقوقی- اجتماعی زنان و سایر اقشار مردم برایشان چندان اهمیتی نداشت. از آن مهمتر، تخریب بافت سیاسی و فرهنگی جامعه بطور گسترده و اسلامیزه کردن آن موضوع مورد بحث این نیرو-ها نبود. با گذشت بیست و هشت سال، یکی از مسائلی که باید بدون هیچ تردیدی و با جدیت به آن پاسخ داد، جدائی کامل و بدون قید و شرط مذهب از دستگاه دولت، و یا به عبارت دیگر لائیسیته است.
جدائی مذهب از قدرت سیاسی برای اروپائیان موضوعی تقریبا حل شده است. هر یک از این کشور-ها به نوعی و با تفاوت-هائی به این مهم پاسخ دادهاند.برای آگاهی 3 نمونه کاملا متفاوت مطرح میگردد.
لائیسیته در فرانسه
قبل از هر چیز، لائیک یک کلمه یونانی است که ریشه آن "Laos" یعنی "مردم" در قرن نوزدهم وارد زبان فرانسه شده و فرانسویان معتقدند که این کلمه تنها در زبان فرانسه وجود دارد و از این زبان وارد سایر زبانهای دنیا شده است.
در واقع، لائیسیته دستاورد و ره آورد انقلاب بزرگ 1789 فرانسه بود. همراه با تحولات سیاسی عظیم، نخستین گام در جهت قطع سلطه و نفوذ کلیسای کاتولیک برداشته شد و آزادی مذاهب در ماده ده قطعنامه حقوق بشر بیست و ششم اوت 1789 مطرح شد. ولی این قانون تنها آزادی پرتستانها را تضمین میکرد و هنوز یهودیان جزء شهروندان برابر الحقوق محسوب نمیشدند. تنها در 1791 و طی یک مبارزه سخت یهودیان هم مانند بقیه شهروندان توانستند در انتخابات شرکت کنند. در واقع، کلیسا قدرت خود را در سال 1791 از دست داد. کشاکش و مبارزه بین کلیسا کاتولیک و دسگاه دولت همچنان ادامه داشت بطوری که در سال 1801(دوره ناپلئون) یک قرار داد یا توافق (Concordataire) بین کلیسا و دولت به امضاء رسید، که صد سال ادامه یافت. بالاخره، در نهم دسامبر 1905 جدائی کامل و بدون قید و شرط قلمرو مذهب و دستگاه دولت بوجود آمد، و لائیسیته بعنوان یک اصل بنیادین و ارزش قانونی برسمیت شناخته شد.
لائیسیته به شیوه آلمانی
در آلمان علیرغم وجود فیلسوفانی که بنیان گذاران فلسفه علمی بودند و این کشور از این نظر بسیار معروف است، ولی هرگز این جدائی عملی نشد. در آلمان کشاکشهائی از سال 1848 بین کلیسا و دولت وجود داشت، مثلا، دولت ضد کاتولیک Bismarck ، ولی این درگیریها و مخالفتها هیچ وقت به نقطه نهائی یعنی جدائی دستگاه دولت از دستگاه مذهب نرسید. در سال 1918، دولت وقت و کلیسا موافقتنامه (Constitution Weimar) را امضاء میکنند که طبق آن برای اولین بار آزادی مذاهب و بی طرفی دولت مطرح میشود. از این تاریخ، کلیسا دیگر کلیسای "دولتی" نیست، بلکه بعنوان کلیسای" مردم" مطرح میشود. در این زمان، کلیسا هم چنان در سیستم آموزشی آلمان حضور داشت. حتی پس از جنگ جهانی دوم در سال 1949 کلیسا در دولت نقش مهمی را بعهده داشت.
در حال حاضر کلیسا 10% مالیات بر در آمد مردم را دریافت میکند و هفتصد هزار نفر از کارکنان و کادرهای کلیسا جزء حقوق بگیران دولت آلمان محسوب میشوند. در واقع کارکنانی که از مالیات مردم آلمان تامین میشوند و مهمتر از آن هرگز طعم تلخ بیکاری را نمی چشند.
لائیسیته در ترکیه
در سال 1923، مصطفی کمال لائیسیته را برای مدرنیزاسیون ترکیه به کار گرفت و سعی کرد زندگی مردم ترک را با مدلها فرمولها و ارزشهای اروپائی وفق دهد، حتی سعی کرد.قوانین قضائی را هم، تا آنجا که ممکن است در این جهت تغیر دهد. ولی تا زمانی که سیستم حکومتی خلیفه-ای وجود داشت، مذهب اسلام از دستگاه دولتی جدا نشد، در سوم ماه مارس 1924 ماده دو قانون اساسی به صراحت مطرح میکند که اسلام دین رسمی دولت ترک محسوب میشود.
ولی در دهم آوریل 1928، طی اصلاحاتی دین اسلام بعنوان دین رسمی از قانون اساسی حذف میشود. بالاخره، در سال 1931، پرنسیپهای جمهوریت، پیشرفت، پوپولیسم، آتئیسم،و ناسیونالیسم بعنوان پنج پرنسیپ در قانون اساس نوشته میشود و ترکیه بعنوان تنها کشور مسلمان لائیک در دنیا مطرح میگردد.
ولی با همه اینها، جدائی دستگاه دولت از مذهب بطور کامل انجام نمیشود. دولت کنترل کامل در امور مربوط به مذاهب بویژه اسلام را در دست داشت. "اداره امور مذاهب" که زیر نظر نخست وزیر اداره میشود، کنترل مساجد، انتصاب امامها پس از تحصیلات فقهی، کنترل کتابهای مذهبی و بطور کلی هر چیزی که در حیطه مذهب باشد را در دست داشت. بطور کلی لائیسیته، در سطح شهرهای بزرگ، در بین کارمندان دولت، معلمان و روشنفکران و از نظز جغرافیائی بیشتر در غرب کشور رشد کرده و جای گرفته است.ارتش یا به عبارت دیگر بوراکراتهای ارتشی زمام امور را از نود سال پیش در دست دارند. و تا کنون 3 کودتای نظامی به بهانه حفاظت از لائیسیته انجام شده است( 1960، 1971،و 1980).
در مورد حزب اسلامیAKP، از سال 1950 که ترکیه از حالت تک حزبی "کمالیست" بیرون آمد، اسلام کم کم وارد حوزه سیاست شد و از همان سال ساختن مساجد و کلاسهای خصوصی اسلامی شروع به رشد کرد. با روی کار آمدن رژیم اسلامی در ایران احزاب و جریانات اسلامی در ترکیه فعال تر شدند. و هم اکنون این حزب در قدرت سیاسی نقش برجستهای دارد.
در مورد کشورهای عربی و بطور کلی کشورهائی که اسلام مذهب اکثریت مردم است، جدائی مذهب از قدرت سیاسی و یا حذف آن از نهادهای اجتماعی هرگز مطرح نبوده و اساسا چنین ایدهای در بین مردم این قسمت از دنیا نه تنها دور از ذهن بلکه نا ممکن به نظر میرسد. مذهب اسلام، با باورها، سنتها، روابط حقوقی- اجتماعی و زندگی خصوصی مردم تنیده و پیچیده شده است.
اساسا مردم این منطقه از دنیا از نظر ذهنی به ضرورت و یا نیاز این جدائی نرسیدهاند. این موضوع میتواند دلائل مختلف داشته باشد. عدم وجود عنصر مخالف یا "عنصر آزادیخواه" (فیلسوف و نظریه پرداز)، بافت اجتماعی قومی-قبیلهای و جنگهای دائمی در گذشته و هم اکنون، می-توانند دلائل این موضوع باشند. در حالی که در اروپا، در دورههای فکری مختلف، نظریه پردازان و فیلسوفان در مورد مسائل پایهای و ایدئولوژیک از جمله مذهب و آتیسم تئوری و نظرات مختلفی را در سطح جهانی ارائه دادهاند. نکته دیگر سیستم حکومتی واپس مانده امیر نشین و خلیفه-ای اکثر کشورهای عربی، عربستان، کویت، امارات و ..... در قرن بیستن و یکم است. سیستم عقب ماندهای که متکی به رای و انتخابات در سطح مردم نیست، یا به عبارتی مردم نقشی در تعین سر نوشت خود ندارند.
در مورد کشورمان ایران، فاکتورهای و دلائل گوناگونی را میتوان در مورد عدم جدائی مذهب اسلام از قدرت دولتی در رژیم گذشته، و هم اکنون که دولت اسلامی مبتنی بر ولایت فقیه بر فراز و در راس قدرت سیاسی است مورد بررسی قرار داد.
1- بافت اقتصادی: بافت و ساختار اقتصادی عقب مانده و رشد ناموزون نیروهای مولده در پنج دهه اخیر، نا همگونی اجتماعی، تخصصی، و فرهنگی طبقه کارگر، در حالی که در کشورهای اروپائی یک نوع همگونی تخصصی، فرهنگی و اجتماعی، یا به عبارتی یک نوع یکدستی طبقاتی را میتوان مشاهده کرد.
2- محدوده جغرافیائی: نزدیکی جغرافیائی با کشورهای عربی و تائیر فرهنگی، اجتماعی،زبانی و مذهب این کشورها موضوعی مهم و قابل تاملی است. وجود مراکز و شهر-های مذهبی کربلا، نجف، مکه و مدینه و سایر نقاط که تاثیر غیر قابل انکاری در رشد و گسترش ایدهها، افکار مذهبی، و سنتهای آن دارند.
3- بی سوادی و نا آگاهی: بی سوادی در صد قابل توجهی از مردم، یکی از عوامل اصلی نا آگاهی سیاسی و اجتماعی است. این موضوع زمینه و بستر مناسبی برای نفوذ قدرت رهبران مذهبی در بافت اجتماعی جامعه و هم چنین گسترش سنت-های و اعتقادات پوسیده مذهبی در بین مردم است.
4- دیکتاتوری و سرکوب تاریخی: دیکتاتوری بعنوان یکی از خود وپژگیهای تاریخی قدرت سیاسی در کشور ما است. ساختار قدرت سیاسی نقش مهمی در رشد و یا بر عکس در عقب نگهداشتن و نا آگاهی سیاسی- اجتماعی مردم جامعه دارد. به صلیب کشیدن و سرکوب عنصر رشد و حرکت، یعنی "آزادی" و کنار گذاشتن مردم در تصمیم گیریهای سیاسی و اجتماعی هدف اصلی تمامی دیکتاتور-ها و سیستمهای این چنینی است. سرکوب آزادیهای دمکراتیک، اندیشه، بیان و قلم، ایجاد وحشت و ترور دائمی برای محروم کردن مردم از قدرت تصمیم گیری هدف تمام رژیم-های دیکتاتوری بوده و هست.
تجربه بیست و هشت سال اخیر، این موضوع را به خوبی ثابت میکند که ما، تنها با دولت بعنوان قدرت و ابزار طبقاتی سرمایه داری روبرو نیستیم. بلکه بطور مشخص با پدیدهای درعین پوسیدگی ولی جدید یعنی سرمایه داری و مذهبی مواجه هستیم. که علاوه بر استثمار و بهره کشی با استفاده از ابزار و قوانین مذهبی، سرکوب دو جانبهای را به تمامی مردم اعمال میکند. به همین دلیل مبارزه با رژیم جمهوری اسلامی ابعاد چندگانهای دارد که ضرورتا باید به تمامی آنها اهمیت داد و نباید به سادگی از کنار یکی به نفع دیگری گذشت.
این اصل که دوران انقلابهای بورژوا دمکراتیک در سراسر جهان بپایان رسیده، و تنها انقلاب سوسیالیستی رسالت تغیر و تحولات بنیادین را در عصر کنونی بعهده دارد، هیچ گونه مانع و ضدیتی با لائیسیته بعنوان یک ضرورت اجتناب ناپذیر این مرحله از مبارزه نداشته و ندارد.
با توجه به اعتقادات، باورهای فرهنگی- مذهبی و سنتهای عقب مانده دوران فئودالی، و با گذشت نزدیک به سی سال از عمر نکبتبار جمهوری اسلامی، تخریب و اسلامیزه کردن بنیان-های جامعه مدنی، تبلیغ و ترویج جدائی دستگاه دولت از مذهب ضرورتی است الزامی و اجتناب ناپذیر.
لائیسیته یا جدائی کامل و بدون قید و شرط مذهب از دستگاه دولت، باید نه تنها بعنوان یک اصل و پرنسیپ بنیادین سیاسی بلکه بعنوان یک ارزش حقوقی و انسانی برای مردم ما نهادینه شود. این موضوع تنها با تبلیغ و ترویج وسیع اهداف و دستاوردهای آن امکان پذیر است. مردم ما باید بیاموزند که داشتن و نداشتن مذهب امری کاملا شخصی و خصوصی است. تدریس آموزشهای دینی باید از سیستم آموزشی حذف شده و اجازه داده شود تا جوانان و نو جوانان ما آزادانه و آگاهانه، بدون هیچ گونه ترس و وحشتی در هر زمینهای ابراز نظر کنند.
زنان و مردان ما باید اصل برابری در مقابل قانون را، بدون هیچ گونه تبعیض جنسی، ملی، مذهبی و نژادی بعنوان ارزشهای انسانی، حقوقی و فرهنگی بپذیرند. اصل برابری زن و مرد در مقابل قانون، نباید تنها ارزش قانونی داشته باشد، بلکه فراتر از آن هنر با هم زیستن و احترام به حقوق فردی و اجتماعی، با هم ساختن یک جامعه بدون دخالت مذهب و رهبران مذهبی بدون دخالت هیچ آیه آسمانی و بدون ترس و وحشت از قدرتهای مذهبی در هر شکلی و در هر لباسی است.
تنها و نتها در چنین صورتی است که نه تنها به حجاب اجباری، سنگسار و قتلهای ناموسی پاسخ داده خواهد شد، بلکه با فرهنگهای سنتی و عقب مانده دوران فئودالی، مانند ازدواج اجباری و یا ازدواج دختران خردسال، مردسالاری بعنوان فرهنگ مسلط بر جامعه و تمام نمودهادی دیگر فرهنگی و اجتماعی برخواسته از مذهب، میتوان مبارزه کرد. با توجه به شرایط کنونی، مبارزه برای جدائی مذهب از دستگاه دولت و قانونی کردن لائیسیته، میتواند اولین گام برای بر قراری و تثبیت آزادیهای دمکراتیک باشد.زنان و مردان ما باید یک بار برای همیشه تکلیف خود و آینده فرزندان خود را با مذهب دولتی و نمودهای قانونی، اجتماعی و فرهنگی آن روشن کنند.
ایمیل: eftekhari_marjan@yahoo.com
منبع: «سوسیالیست فوروم»
كانون پژوهشى «نگاه»، www.negah1.com