گفت و گوی مارکس و باکونين درباره ی آنارشيسم




نوشته: موريس کرانستون
ترجمه: محمد باي بوردي
 

مقدمه:
در تاريخ سوم نوامبر 1864، کارل مارکس و ميخائيل باکونين براي آخرين بار در لندن ملاقات کردند. اين ملاقات و گفت و گوهاي آن دو در منزل باکونين صورت گرفت. باکونين رهبر شناخته شده آشوب گرايان يا آنارشيست هاي روسيه براي ديدار کوتاهي به لندن آمده بود و مارکس نيز در همين شهر به حالت تبعيد به سر مي برد. اين دو بيست سال بود که با يک ديگر آشنا بودند، ولي دوستي آنان چندان پايدار نبود و محتاطانه رفتار مي کردند و رقابتي نيز براي رهبري بين الملل کارگران بين آن دو در گرفته بود . طرفداران مارکس اغلب در شمال و هواداران باکونين در جنوب اروپا بودند. با آن که نظريات آنها درباره سوسياليزم کاملا با يکديگر متفاوت بود ، معذالک هر کدام ديگري را متحد بلقوه اي در نبرد بر عليه بورژوازي تلقي مي کرد. در مواردي آن دو دشمن خوني يک ديگر بودند، ولي از نظر هر دو، ملاقاتشان در لندن موفقيت آميز بود.

* * *

باکونين: مارکس عزيز، من مي توانم چاي و توتون تعارف کنم، در غير اين صورت با کمال تاسف بايد عرض کنم فعلا فقر دامن گيرم است و امکان پذيرايي و مهمان نوازي، بسيار اندک.

مارکس: من هميشه فقيرم باکونين و درباره ي فقر چيزي نيست که ندانم. بدترين مصيبت هاست.

باکونين: بردگي بدترين مصيبت است و نه فقر. با يک فنجان چاي چطوري؟ من هميشه آن را آماده دارم و اين مستخدمه هاي انگليسي بسيار مهربانند. به خاطر دارم هنگامي که در "پدينگتون گرين" زندگي مي کردم يکي از همين مستخدمه ها به نام "گريس" که از آن همه فن حريف ها بود از صبح تا نيمه شب با آبجوش و قند دائمن از پله ها بالا و پايين مي رفت.

مارکس: بلي طبقه کارگر در انگلستان زندگي سخت و دشواري دارند و بايستي اولين گروهي باشند که انقلاب مي کنند.

باکونين: فکر مي کني آنها انقلاب مي کنند؟

مارکس: بالاخره يا آنها يا آلمان ها.

باکونين: آلمان ها هرگز به پا نمي خيزند و ترجيح مي دهند که بميرند ولي انقلاب نکنند.

مارکس: مسئله خوي و طبع ملي نيست، موضوع پيشرفت صنعتي است که در آن کارگران از موفقيت خود آگاهي مي يابند.

باکونين: در اينجا از چنين آگاهي خبري نيست. مستخدمه اي که ذکر خيرش را کردم کاملن مطيع و منزوي و تو سري خور بود و از اين که او را چنين استثمار شده مي ديدم ناراحت مي شدم.

مارکس: به نظر مي رسد که خودت هم او را استثمار کرده اي.

باکونين: لندن پر از استثمار و بهره کشي است و با اين که اين شهر بزرگ پر از بدبختي و زاغه هايي با خيابان هاي پست و تاريک است، معذلک کسي هنوز به فکر سنگر بستن در انها نيست. در هر حال لندن جاي يک سوسياليست نيست.

مارکس: ولي تنها جايي است که ما را مي پذيرد. من پانزده سال است اينجا هستم.

باکونين: متاسفم که تو هيچ وقت به ديدن من در "پدينگتون گرين" نيامدي. آنجا من کمي بيش از يک سال ماندم و ديروز که کارتت به دستم رسيد، به خاطر آوردم که از روزهاي گذشته تا کنون، ديداري به هم نداشته ايم. راستي بار آخر در 1848 با هم ملاقات کرديم؟

مارکس: من مجبور بودم که پاريس را در 1845 ترک کنم.

باکونين: بلي به خاطر دارم. من تا سال 1847 در آنجا ماندم و يک سال پس از ملاقات ما در برلن و کمي پيش از شورش "درسدن" به دست دشمن گرفتار شدم. آنها مرا ده سال زنداني کرده و سپس به سيبري فرستادند، ولي همان طور که ميداني از آنجا فرار کردم و به لندن آمدم حالا هم سر پناهي براي زيستن در ايتاليا دارم و هفته ديگر به فلورانس مي روم.

مارکس: خوب، اقلا تو پيوسته در سفري.

باکونين: مجبورم. من مانند تو يک انقلابي متشخص نيستم. سلاطين کشور هاي اروپا مرا آواره کرده اند.

مارکس: همان سلاطين مرا نيز از چندين کشور بيرون انداخته اند. مضافا اين که فقر نيز مرا خانه به دوش کرده است.

باکونين: تهيدستي در مورد من هم صادق است. من همواره بي پولم و مجبورم از دوستان قرض کنم. تصور من بر اين است که به جز ايام محبس، بخش عمده زندگي خود را با قرض از اين و آن سپري کرده ام و حالا هم که پنجاه سال دارم هرگز درباره پول فکر نمي کنم، زيرا جنبه بورژوايي دارد.

مارکس: اقلن خرج و بار خانواده اي بر دوشت نيست و از اين جهت خوشبخت هستي.

باکونين: لابد مي داني که من در لهستان ازدواج کردم، ولي بچه نداريم. کمي چاي بخور. يک روس بدون چاي نمي تواند زندگي کند.

مارکس: تو هم که يک روس تمام عيار هستي و در واقع يک اشرافزاده . لابد براي فردي چون تو بايد مشکل باشد که در اذهان رنجبران رسوخ کني.

باکونين: خودت چي، مارکس؟ آيا تو فرزند يک قاضي بورژواي مرفه نيستي؟ و يا زنت دختر بارون وستفالن خواهر وزير کشور پروس نيست؟ اصلن نمي توان تو را از يک خانواده معمولي به حساب آورد.

مارکس: سوسياليزم علاوه بر کارگران به روشنفکران نيز نيازمند است. ضمنا در شب هاي سر و بي خوابي تبعيد، طعم گرسنگي و ظلم و جور را چشيده ام.

باکونين: شب هاي زندانيان بلندتر و سردتر است و من چنان به گرسنگي خو گرفته ام که حالا هم به ندرت آن را حس مي کنم.

مارکس: از زماني که در لندن هستم، در خانه هاي مفروش ارزان و بد قواره زندگي کرده ام. من مجبور بوده ام که پول قرض کرده و غذا را نسيه بخرم و سپس براي پرداخت صورت حساب ها لباس هايم را گرو بگذارم. بچه هايم عادت کرده اند که از پشت در به طلبکارها بگويند که من در خانه نيستم. همه ما، زنم، من، مستخدم پيرمان هنوز در دو اطاق زندگي مي کنيم و يک تکه اثاث البيت تميز و درست حسابي در آنجا پيدا نمي شود. من در روي همان ميزي کار مي کنم که زنم دوخت و دوز مي کند و بچه ها به بازي مشغول مي شوند. اغلب نيز ساعت ها بدون غذا يا روشنايي هستيم، زيرا پولي براي خريد انها موجود نيست. مضافا اين که زنم و بچه ها نيز اغلب بيمارند و نمي توانم آنها را نزد پزشک ببرم، زيرا نه قادر به پرداخت اجرت معاينه پزشک هستم و نه خريد دارويي که تجويز مي کند.

باکونين: ولي مارکس عزيز، دوستان مهرباني مانند همکارت انگلس چرا کمک نمي کنند؟

مارکس: انگلس فوق العاده سخاوتمند است، ولي هميشه قادر نيست که به من کمک کند. باور کن که هر نوع بدبختي بر سرم آمده و بزرگ ترين مصيبت نيز هشت سال پيش با مرگ پسرم "ادگار" که شش سالش بود به من روي آورد. "فرانسيس بيکن" معتقد است که افراد واقعا مهم آنقدر با جهان و طبيعت تماس دارند و به قدري مفتون و مجذوب چيزهاب مختلف هستند که هر فقداني را به راحتي تحمل مي کنند. من از اين گروه افراد نيستم و مرگ پسرم چنان مرا آزرده ساخت که از در گذشت او، امروز نيز مانند روز مرگش اندوهناک هستم.

باکونين: اگر به پول احتياج داري "الکساندر هرزن" فراوان دارد و من هميشه اول به او مراجعه مي کنم و دليلي نمي بينم که به تو نيز کمک نکند.

مارکس: "هرزن" يک اصلاح طلب بورژوا و بسيار سطحي است و حاضر نيستم وقت خود را با چنين اشخاص سر کنم.

باکونين: ولي اگر "هرزن" نبود من نمي توانستم يکي دو سال پيش اعلاميه کمونيست تو را به زبان روسي ترجمه کنم.

مارکس: با اين که در ترجمه تاخير شد، ولي براي آن سپاسگزارم. شايد به عنوان کار بعدي ترجمه کتاب فقر فلسفه را شروع کني.

باکونين: نه مارکس عزيز. آن را جزو آثار برتر تو نمي شمارم و به طور کلي در مورد "پير ژوزف پرودون" بيش از حد بي انصافي و کم لطفي شده است.

مارکس: اين موضوع عمدي است و غير از اين هم نبايد انتظار داشت، زيرا کتابي است در رد کتاب فلسفه فقر او .

باکونين: نوعي مجادله با يک سوسياليست ديگر است.

مارکس: پرودون يک سوسياليست نيست. او يک جاهل و خود آموخته از طبقات پايين است که تازه به دوران رسيده و پز خصايصي را مي دهد که ندارد. فتاوي احمقانه او در باره علم واقعا غير قابل تحمل است.

باکونين: من قبول دارم که "پرودن" زياد بارش نيست، ولي او صدها بار بيش از سوسياليست هاي بورژوا، انقلابي است. او آنقدر شهامت دارد که بي ديني خود را اعلام کند. به علاوه او مدافع رهايي از هر نوع سلطه است و مي خواهد که سوسياليسم از هر نوع قيود دولتي مبري باشد. "پرودن" يک آنارشيست يا آشوبگر است و بدان نيز معترف است.

مارکس: به عبارت ديگر آرمان هاي او شبيه توست.

باکونين: تاثير او در من هرگز عميق نبوده است. او از شدت عمل خوشش نمي آيد و انهدام را نوعي باز سازي تصور نمي کند. من يک انقلابي فعالم، ولي "پرودن" مانند تو يک سوسياليست نظريه پرداز است.

مارکس: منظورت را از يک سوسياليست نظريه پرداز نمي فهمم، ولي به جرات مي گويم که به اندازه تو يک انقلابي فعال هستم.

باکونين: مارکس عزيز قصد بي احترامي نداشتم، مضافت اين که به خاطر دارم به علت دوئل با هفت تير از دانشگاه بن اخراج شدي و بنابراين براي انقلاب سرباز خوبي خواهي بود. به شرط آن که بتوانيم تو را از کتابخانه موزه بريتانيا به پشت سنگرها بکشانيم. اگر از تو به عنوان يک سوسياليست نظريه پرداز نام بردم، منظورم اين بود که تو هم مانند "پرودن" يک نظريه پردازي و من هرگز مانند تو يا او نمي توانم رساله هاي فلسفي بلند و کتب قطور بنويسم. توانايي من در حد يک جزوه است.

مارکس: تو مرد تحصيل کرده اي هستي و نبايد مانند "پرودن" عوام پسندانه بنويسي.

باکونين: اين درست است که پرودن يک روستا زاده و خود اموخته است و من فرزند يک ملاک ولي تصور مي کنم آنچه منظور توست اين است که من در دانشگاه برلن فلسفه هگل را خوانده ام.

مارکس: بهترين تحصيلات را کرده اي و من از يک سوسياليست با فرهنگي مثل تو بيش از اين انتظار دارم که در سنگرها تفنگ به دوش گرفته يا تالار اپراي "درسدن" را به آتش بکشد.

باکونين: خجالت ام مي دهي مارکس. من شخصن تالار اپرا را آتش نزدم و مسلمن در "درسدن" قصد آشوب نداشتم. حقيقت امر را بايد به خاطر داشته باشي اين است که مجلس "ساکسون" راي بر تشکيل يک حکومت فدرال در آلمان داد و چون شاه "ساکسون" با هر نوع اتحادي مخالف بود، مجلس را منحل کرد. مردم که مورد توهين قرار گرفته بودند در ماه مه همان سال در خيابان هاي "درسدن" سنگر بستند و رهبران مجلس که بورژوا هاي آزاديخواه بودند، وارد ساختمان شهرداري شده و حکومت موقت را اعلام کردند.

مارکس: فکر نمي کنم براي شخصي چون تو که مخالف هر نوع حکومت است، واقعه مسرت بخشي بوده باشد.

باکونين: در هر حال مردم مسلح شده و بر عليه شاه شورش کردند. چون من هم در "درسدن" بودم، خود را در اختيار انقلاب گذاردم. هرچه باشد آموزش نظامي داشتم و آزاديخواهان "ساکسون" هيچ گونه دانشي درباره تسليحات نداشتند و من با اتفاق چند افسر لهستاني ستاد فرماندهي نيروهاي شورشي را تشکيل مي داديم.

مارکس: سربازان خوش اقبالي بوديد، گو اين که چندان براي تو خوش فرجام نبود.

باکونين: حق با توست. چند روز بيشتر طول نکشيد و شاه از پروسي ها قواي کمکي گرفت و ما مجبور به تخليه "درسدن" شديم. همان طور که گفتي برخي از ياران ما، تالار اپرا را به آتش کشيدند، ولي من معتقد بودم که بايستي ساختمان شهرداري را که که خودمان نيز در آن مستقر بوديم منفجر سازيم. ولي لهستاني ها غيبشان زد و "مونر" نيز که از آخرين آزاديخواهان "ساکسون" بود تصميم به انتقال حکومت به "شمنيتز" گرفته بود و من چون نتوانستم او را ترک کنم، لذا مانند بره اي به مسلخ کشانده شدم. در "شمنيتز" شهردار ما را در رختخواب مان دستگير کرد.

مارکس: و بدين ترتيب روانه زندان شدي. به خاطر وحدت آلمان و به خاطر اين که به زور مي خواستي يک حکومت آزاد بورژوا تشکيل دهي. واقعا مسخره است.

باکونين: امکان داشت که مرا به خاطر همين موضوع حتي اعدام کنند، ولي حالا عاقل تر هستم و از محضر تو کسب فيض فراوان کرده ام. من در سال 1848 با تو مخالفت کردم، ولي حالا مي بينم که حق با تو بود. متاسفانه شعله هاي جنبش انقلابي اروپا مرا بيشتر متوجه نکات منفي انقلاب کرد تا نکات مثبت آن.

مارکس: خوشحالم که اين سالها مکاشفه و تفکر ثمر بخش بوده است.

باکونين: با وجود اين هنوز در يک مورد حق با من بود. من به عنوان يک نفر اسلاو آزادي و رهايي نژاد اسلاو را از زير يوغ المان مي خواستم و آن را از طريق انقلابي که به انهدام رژيم هاي فعلي روسيه، اطریش، پروس و ترکيه و تجديد سازمان مردم در يک محيط کاملا آزاد منجر مي شد، جستجو مي کردم.

مارکس: بنابراين هنوز درباره وحدت اسلاو مي انديشي و هنوز همان روس ميهن پرستي هستي که در پاريس بودي.

باکونين: منظورت از يک روس ميهن پرست چيست؟ آيا هنوز معتقدي که من جاسوس دولت روسيه هستم؟

مارکس: من هرگز چنين فکري نداشته ام و يکي از دلايل زيارت امروز تو اين است که آثار باقي هر نوع شبهه اي را در مورد اين سوء ظن نا خوش آيند، پاک کنم.

باکونين: ولي اين داستان براي اولين بار در روزنامه "نئو اينشزايتونگ" که تو سر دبيرش بودي منتشر شد.

مارکس: من قبلا اين موضوع را شرح داده ام. داستان از اينجا آغاز شد که خبرنگار ما از پاريس گزارش داد که ژرژ ساند گفته است تو جاسوس روس هستي. بعدا ما تکذيب ژرژ ساند و خود تو را به طور کامل چاپ کرديم. ما کار ديگري جز اين نمي توانستيم انجام دهيم. خود من هم تاسف خود را بارها اظهار داشته ام.

باکونين: با آن که مي داني از زندان اتريش به حبس مجرد در زندان روسيه منتقل و سپس به سيبري تبعيد شدم، معذالک اين شايعه را هنوز نتوانسته اي از بين ببري. تو هرگز زندان نبوده اي و معني زنده به گور شدن را نمي داني. اين که هر لحظه از روز و شب مجبوري به خود بگويي که من برده ام و هدر رفته ام. اين که سرشار از شجاعت باشي و فداکاري براي آزادي باشي، ولي همه عشق و علاقه خود را در يک چهار ديواري محبوس ببيني. اين ها همه به قدر کافي ناراحت کنند است تا چه رسد به اين که پس از آزادي متوجه شوي که برچسب جاسوسي براي خائني که تو را محکوم کرده است به پيشاني توست.

مارکس: ولي ديگر کسي آن داستان را باور نمي کند.

باکونين: متاسفانه، در لندن دوباره همان شايعه پخش شده است و در يکي از روزنامه هاي "دنيس اورکهات" که از دوستان انگليسي توست به چاپ رسيده است.

مارکس: "اورکهات" آدم عجيبي است. به هر چه که منشا ترکي دارد عشق مي ورزد و از هرچه روسي است بدش مي آيد. به طور کلي عقل اش پاره سنگ بر مي دارد.

باکونين: ولي تو براي روزنامه او مقاله مي نويسي و در برنامه هاي او شرکت مي کني.

مارکس: او يک آدم عجيب و غريب و دوست داشتني است و چون در مورد "پالمرستون" با من هم عقيده بوده و يا بدان تظاهر مي کند، لذا امکاناتي براي انتشار نوشته هايم فراهم مي سازد. در واقع نوعي تبليغ است و مثل روزنامه "نيويورک تريبون" خيلي کم هم پول مي دهد. در هر حال بگذار به تو اطمينان دهم که تجديد شايعه احمقانه جاسوسي براي روسيه مرا بيش از خودت ناراحت کرده است. اميدوارم به من اجازه دهي يک بار ديگر براي دخالتي که در پخش اين شايعه داشته ام از تو پوزش بطلبم. هرگز از تاسف خوردن براي اين مسئله باز نمانده ام.

باکونين: البته عذرخواهي تو را مي پذيرم مارکس.

مارکس: ولي مسئله اي را بايستي صميمانه با تو در ميان گذارم، اين است که وحدت اسلاو را به نفع سوسياليزم نمي دانم و فقط وسيله اي براي پيشرفت و افزايش قدرت روس در اروپا خواهد شد.

باکونين: وحدت اسلاو از نوع دموکراتيک آن بخشي از جنبش آزادي بخش اروپاست.

مارکس: مزخرف، مزخرف.

باکونين: مارکس عزيز ثابت کن که مزخرف است. چه دلايلي داري؟

مارکس: زمان مناسب براي وحدت اسلاو قرون هشت و نه بود که اسلاو ها جنوب اروپا، تمام مجارستان و اطريش را در اشغال داشتند و ضمنا ترکيه آن زمان را نيز تهديد مي کردند. اگر آنها نتوانستند در آن زمان از خود دفاع نموده و هنگامي که دشمنان آنها يعني آلمان ها و مجار ها يک ديگر را قطعه قطعه مي کردند، استقلال يابند چگونه مي توان انتظار داشت که پس از هزار سال بندگي و فقدان مليت اين عمل انجام شود؟ تقريبا هر کشوري در اروپا از اين اقليت هاي عجيب و غريب و پسمانده ي گذشته دارد که توسط ملت هاي حاکم عقب رانده شده اند. لابد به خاطر داري که هگل آن ها را تفاله قومي مي نامد.

باکونين: بنابراين تو اين مردم را کاملا پست و حقير شمرده و حق حيات برايشان قايل نيستي.

مارکس: من از زبان حق و حقوق چيزي سر در نمي آورم. وجود چنين مردماني خود اعتراض به تاريخ است و به همين جهت آنها هميشه مرتجع اند. به گالها در اسپانيا، هواداران بربون ها و يا به اطريش در سال 1848 نگاه کن. آن موقع چه کساني انقلاب کردند؟ آلمان ها و مجار ها و کدام مردم تسليحات لازم را براي در هم شکستن انقلاب در اختيار مرتجعين اطريش گذاردند؟ اسلاو ها، اسلاو ها با ايتاليايي ها جنگيدند و به نام پادشاه "هايسبورگ" وين را تصرف کردند. قواي اسلاو، هايسبورگ ها را بر اريکه قدرت نشانده است.

باکونين: طبيعي است که در ارتش امپراطور، اسلاوها نيز شرکت دارند، ولي بايد بداني که جنبش وحدت اسلاوها دموکراتيک بوده و مصمم است که با هاپسبورگ ها، رومانف ها و هوهنزلرن ها به يک اندازه مخالفت کند.

مارکس: بلي من اعلاميه هاي شما را خوانده ام و مي دانم مي خواهيد چکار کنيد.

باکونين: بنابراين مي داني که چه گفته ام. از ميان برداشتن کليه مرزهاي تصنعي در اروپا و ايجاد مرزهايي که مبتني بر خواسته ها و حاکميت خود مردم است.

مارکس: ظاهرن خيلي خوب است، ولي مشکلات واقعي اجراي چنين برنامه اي را ناديده مي گيري و آن مراتب متفاوت پيشرفت و تمدن مردم کشورهاي مختلف اروپاست.

باکونين: من همواره مشکلات را در مد نظر دارم و براي از ميان برداشتن آن نيز پيشنهاد کرده ام که فدراسيوني از اين کشور ها تشکيل شود. يک اسلاو با آلماني يا مجار پدر کشتگي ندارد و ما بر اساس برادري، برابري و آزادي، دست اتحاد به سوي آنها دراز مي کنيم.

مارکس: ولي اين ها همه حرف است و حقيقت چيز ديگري است. واقعيت امر اين است که به استثناي نژاد خودت و لهستاني ها و شايد اسلاوهاي ترکيه، ساير اسلاوها مطلقا آينده اي ندارند، زيرا فاقد شرايط تاريخي، جغرافيايي، اقتصادي، سياسي و صنعتي مورد نياز استقلال بوده و ضمنا مدنيت ندارند.

باکونين: و آلمان ها دارند. آيا فکر مي کني که تمدن بزرگتر آنها به آلمان ها اجازه مي دهد که اروپا را تسخير کرده و هر جنايتي را مرتکب شوند؟

مارکس: کدام جنايت؟ تاکنون هر چه در تاريخ خوانده ام، تنها جنايتي که آلمان ها و مجارها نسبت به اسلاو ها روا داشته اند، جلوگيري از ترک شدن آنها بوده است. اگز اين کشورهاي کوچک و پراکنده با يک ديگر بر عليه دشمن مشترک متحد نشده بودند، چه بلايايي که بر سر آنها نمي آمد.

باکونين: از آنها به عنوان متحدي دفاع نشده است، بلکه تحقير و استثمار شده اند.

مارکس: ممکن است چند گل هم زير پا پرپر شود، ولي بدون زور و قاطعيت نيز هيچ چيز در تاريخ به دست نمي آيد.

باکونين: مثل هميشه مثل يک آلماني واقعي صحبت مي کني.

مارکس: برعکس، من همواره نسبت به تعصبات ملي آلمان مخالفت ورزيده ام. من هميشه گفته ام که المان نسبت به کشورهاي تاريخي بزرگ مانند انگلستان و فرانسه عقب افتاده است و چون نسبت به وطن خودم احساساتي نيستم، لذا احساسات توهم آلود اسلاو ها را نيز نمي پذيرم.

باکونين: شايد به همين دليل از جنگ پروس و دانمارک جانبداري کردي.

مارکس: من به همان دليل که جنگ فرانسويان را در الجزيره تاييد کردم، از جنگ پروس بر عليه دانمارک پشتيباني نمودم. گسترش توسعه صنعتي ظهور سوسياليسم را تسريع مي کند.

باکونين: نظر من درباره آلمان نظري است که ولتر درباره خدا داشت. يعني اگر وجود نداشت، مي بايستي آن را اختراع کنيم. براي زنده نگه داشتن وحدت اسلاوها، هيچ چيز موثرتر از نفرت از آلمان ها نيست.

مارکس: اين خود دليل ديگري است که وحدت اسلاو مورد نظر تو مرتجعانه است. زيرا به جاي نفرت از دشمنان واقعي آنها يعني بورژوازي به مردم مي آموزد که از آلمان ها متنفر شوند.

باکونين: اين دو دست در دست هم پيش مي روند و اين هم مدلل پيشرفتي است که نسبت به ميهن پرستي خام و نپخته دوران جواني در من حاصل شده است. نظر فعلي من اين است که اگر اکثريت مردم از آموزش و پرورش، نان و ايام فراغت محروم باشند، براي آنها آزادي دروغي بيش نيست.

مارکس: من تور ا همان طور که مي داني دوست خود مي دانم و از اين که تو را يک سوسياليسم بشمارم لحظه اي درنگ نمي کنم. علي رغم...

باکونين: علي رغم چه؟

مارکس: اين که به سياست علاقه مند نيستي.

با کونين: من مسلما به مجلس، احزاب، مجلس هاي موسسان و يا اين قبيل نهادهاي نمايندگان مردم علاقه مند نيستم. بشريت در جستجوي دنياي الهام بخش تري است. دنيايي جديد، بدون قانون و بدون حکومت ها.

مارکس: يعني آنارشيسم يا آشوب طلبي.

باکونين: بلي، آشوب طلبي، ما بايد کليه نظام هاي سياسي و اخلاقي امروز جامعه را از صدر تا ذيل به هم ريزيم. تغيير نهادهاي موجود دردي را دوا نمي کند.

مارکس: من آرزوي دگرگوني آنها را ندارم و فقط مي گويم که کارگران بايد آنها را در اختيار گرفته و سپس متحول سازند.

باکونين: آنها بايستي به کل محو شوند، دولت، غرايز، اراده و استعداد ما را تباه مي کند و اولين اصل هر سوسياليسم واقعي براندازي جامعه است.

مارکس: البته تعريف عجيب و غريبي از سوسياليسم است.

باکونين: من علاقه اي به تعاريف نداريم و از اين جهت با تو فرق مي کنم. من معتقد نيستم که يک نظام آماده و حاضري مي تواند نجات بخش دنيا باشد. من نظامي هنوز ندارم و جستجوگرم. من به غريزه بيش از انديشه اعتقاد دارم.

مارکس: ولي بدون يک برنامه نمي تواني يک سوسياليست باشي.

باکونين: البته که برنامه اي دارم و اگر علاقه مندي که نکته به نکته برايت شرح دهم، برنامه خود را برايت مي گويم. اول، هر نوع قوانين و مقررات مصنوع بشر را کنار مي گذارم.

مارکس: ولي بدون قانون که نمي شود، زيرا عالم وجود نيز قوانين خود را دارد.

باکونين: البته که قوانين طبيعت را نمي توان کنار گذارد. ضمنن با تو نيز موافقم که بشر مي تواند با آگاهي و درک قوانين طبيعت که حاکم بر عالم وجود است، آزادي بيشتري به دست آورد. بشر از طبيعت نمي تواند فرار کند و سعي در چنين کاري عبث و بيهوده است، ولي آنچه من پيشنهاد کردم ملغي ساختن کليه قوانين ساخته و پرداخته دست انسان، مانند قوانين سياسي و قضايي است.

مارکس: چون فکر مي کني که جامعه نبايد هيچ قانوني را به افراد خود تحميل کند؟

باکونين: جامعه نبايد نياز به تحميل قانون داشته باشد. انسان يک موجود اجتماعي است و خارج از ان يک جانور وحشي است يا يک قديس. البته در جوامع سرمايه داري که رقابت و مالکيت وجود داشته و افراد رو در روي هم قرار مي گيرند به قوانيني نيازمنديم. بدین علت بدون سوسياليسم، آزادي امکان پذير نيست.

مارکس: من هرگز سوسياليسم را بدون آزادي تاييد نمي کنم.

باکونين: ولي مارکس عزيز تو اين کار را کرده اي، زيرا خواهان ديکتاتوري رنجبران هستي.

مارکس: ديکتاتوري رنجبران نيز جزيي از فرآيند آزاد سازيست.

باکونين: وقتي از آزادي سخن مي گويم، در مخيله خود تنها نوع آزادي را که سزاوار اين نام است، در مد نظر دارم. آزادي اي که در ان استعداد هاي فکري، معنوي و مادي که در نهاد هر انسان است پرورش کامل يابد. آزادي اي که هيچ محدوديتي را به جز آنچه طبيعت انسان ترسيم مي کند نمي پذيرد و بالاخره غرض از آزادي، آزادي است که به جاي اين که آزادي ديگران آن را محدود سازد، با آزادي همگان تاييد و گسترده مي شود. من فکر آزادي را مي کنم که بر نيروي توحش و اصول مرجعيت پيروز مي شود.

مارکس: حرف هايت را شنيدم، ولي نمي دانم آنها را چگونه معني کنم. فقط نکته اي را تذکر مي دهم و آن اين که بدون پذيرش اصل مرجعيت، کمکي به ظهور سوسياليسم نکرده و يا دستاوردي در سياست نصيب نخواهد شد.

باکونين: سوسياليسم به اصل انضباط نيازمند است و نه مرجعيت. اين انضباط هم نه از خارج، بلکه از طريق انضباط فردي و دلبخواهي که هيچ گونه مغايرتي نيز با اصل آزادي ندارد، ايجاد مي شود.

مارکس: به نظر مي رسد از تجارب خود در مورد آشوب ها چيزي ياد نگرفته اي. چنين جنبش هايي بدون اصل مرجعيت پا نمي گيرند. حتي در ارتش آنارشيسم نيز به افسران نيازمنديم.

باکونين: اين بديهي است که به هنگام جنگ، وظايف و نقش ها به نسبت لياقت افراد که در معرض ارزيابي و قضاوت کل جنبش است، بين آنها تقسيم مي شود. برخي از افراد فرمان مي دهند و برخي فرمان مي برند، ولي هيچ وظيفه اي تثبيت نشده و ابدي نمي گردد. سلسله مراتب وجود ندارد و رهبر امروز ، ممکن است زيردست ِ فردا شود. هيچ کس نسبت به ديگري ارتقا مقام نمي يابد و اگر موقتن هم لازم باشد بعدا به جاي نخست بر مي گردد. مانند موج هاي دريا که بالاخره به مرز ستايش انگيز برابري مي رسند.

مارکس: بسيار خوب باکونين، اگر تو به وجود رهبري و فرماندهي در نبرد معترفي، در اين صورت اختلافي نداريم. من خودم هميشه گفته ام که ديکتاتوري رنجبران فقط در مراحل اوليه سوسياليسم مورد نياز است و به مجرد آن که جامعه بدون طبقه پا گيرد، نيازي به دولت نيست و به قول همکارم انگلس، دولت گورش را گم مي کند.

باکونين: در اعلاميه کمونيستي که تو انگلس نوشته ايد از زوال خبري نيست، در هر حال جزوه فوق العاده اي است و اگر آن را تحسين نمي کردم به روسي ترجمه نمي کردم. بديهي است اين حقيقت به جاي خود باقي است که از ده نکته اي که به عنوان برنامه سوسياليستي در آن جزوه ذکر کرده اي، نه مورد موجبات بزرگتر شدن دولت را فراهم ساخته و در اين برنامه ها دولت مالک وسايل توليد بوده، بازرگاني و بانکداري را کنترل کرده، کار را اجباري نموده، ماليات ها را جمع آوري و زمين ها را به انحصار خود در آورده و ارتباطات و مخابرات را نيز در يد خود داشته و مدارس و دانشگاه ها را نيز اداره مي کند.

مارکس: اگر از اين برنامه خوشت نمي آيد، سوسياليسم ار نيز دوست نداري.

باکونين: ولي اين که سوسياليزم نيست، بلکه شکل متعالي دولت گرايي است که اين قدر مورد نظر آلمان ها نيز مي باشد. سوسياليسم عبارت است از اداره صنعت و کشاورزي توسط خود کارگران.

مارکس: يک دولت سوسياليستي، دولت کارگران است، ولي اداره آنها غير مستقيم مي باشد.

باکونين: ولي اين خود نمونه بارزي از توهم در نظام دموکراسي بورژواهاست که خيال مي کنند مردم مي توانند دولت را کنترل کنند. برعکس در عمل اين دولت است که مردم را اداره مي کند و هرچه قدرتمندتر باشد، سلطه آن خرد کننده تر است. نگاهي به وقايع آلمان بکن. هرچه دولت بيشتر رشد کرده، کليه فساد ناشي از تمرکز قدرت به افراد جامعه اي که شايد صادق ترين در دنيا بودند گسترش يافته. مضافا اين که انحصار هاي سرمايه داري نيز متناسب با سرعت رشد دولت، بزرگ شده است.

مارکس: رشد انحصارهاي سرمايه داري راه را براي ظهور سوسياليسم هموار مي سازد. علت اين که روسيه تا اين حد از سوسياليسم فاصله دارد، اين است که تازه دارد از فئوداليسم خارج مي شود.

باکونين: مارکس عزيز، مردم روسيه بيش از تصور تو به سوسياليسم نزديک اند. دهاقين روسي سنت انقلابي از آن خود داشته و بايستي نقش عمده اي در آزاد سازي و رهايي بشر ايفا کنند. انقلاب روسي در کليه ويژگي هاي مردم آن سامان ريشه دارد. در قرن هفده روستاييان جنوب شرقي به پا خاستند و در قرن هجده نيز پوکاچف شورش دهاقين را در حوزه ولگا به مدت دوسال رهبري نمود. روسها دست از آشوب نمي کنند و معتقدند که نهال پيشرفت بش با خون انسان آبياري شده است. از بازي با آتش هم دست نمي کشند، هم چنان که به آتش کشيدن مسکو به قصد شکست ناپلون يک پديده  کاملن روسي بود. در چنين شعله هايي نژاد بشر از قيد بندگي رهايي مي يابد.

مارکس: بسيار مهيج شد، ولي واقعيت امر اين است که سوسياليسم بستگي به پيدايش رنجبران خودآگاه دارد که فقط در کشورهاي صنعتي م&#