ماشینها و شهرها
پل سویزی
ترجمه: آرش جلال منش
در یك قرنی كه از انتشار اولین جلد سرمایه میگذرد، تغییرات تكنولوژیك بر تولید و مصرف اثر نهاده و تغییراتی بنیادین در الگوی مصرف تودههای كارگر به وجود آورده است. همین امر تاثیرات شگرفی بر كاركردهای سرمایه داری داشته كه خود را در شكل متروپولیسهای پیشرفتهی امپریالیستی در نظام جهانی سرمایه مینمایاند. آن چه در این مقال به آن خواهم پرداخت، تاملاتی است در باب اقتصاد سیاسی اتوموبیل.
اتوموبیل در آغاز چیزی عجیب و كمیاب بود، ولی به سرعت به عنوان كالایی لوكس جای خود را در سبد مصرف طبقهی بالا باز كرد. لویس مامفورد مینویسد: «تا آن زمان كه ماشینها اندك بودند، هر كس یكی از آنها را داشت پادشاه بود. او میتوانست هر كجا میخواهد برود و هر كجا میخواهد بایستد. این ماشین وسیلهای بود كه تحقیر اگوی ما در فرآیند مكانیزاسیون را ترمیم میكرد.» وضعیت در قبل از جنگ جهانی اول دقیقا بدین گونه بود: در سال۱۹۱۰ در آمریكا به ازای هر نوزده هزار نفر یك اتوومبیل وجود داشت. در خلال دههی بعد اتوموبیل وارد سبد مصرف عامه شد و در ۱۹۲۰در آمریكا نسبت افراد به ماشین ها به مرز یازده به یك رسید. از جنبهی تكنولوژیك و تولیدی، مدل ارزان قیمت T كه توسط هنری فورد به بازار آمد، مهمترین عامل این جهش بود. استفاده از فناوریهایی هم چون خط تولید و قطعات تعویض شونده، تولید اتوموبیل ارزان قیمت را ممكن ساخته بود. در حال حاضر تعداد اتومبیلهای موجود در آمریكا به اندازهی نصف جمعیت كشور است. اتوموبیل به تمام معنا بدل به كالایی با مصرف انبوه شده و در این فرآیند، جنبههای بسیاری از موجودیت اجتماعی طبقات و اقشار مختلف را دگرگون ساخته است.
مشهودترین جلوهی این فرآیند كه پل باران فقید و من آن را اتوموبیلیزه شدن جامعه نامیدهایم، ترافیك بی حد و حصر و آلودگی است. اینها تاثیراتی است كه تلاش میشود با استفاده ابزاری از آنها توجه عمومی را به تبعات اجتماعی و زیست محیطی اتوموبیلیزه شدن جلب كرد. ولی ترافیك بی حد و حصر و آلودگی، پدیدههایی ظاهری هستند و آنها را میتوان به دردنشانهای بیرونی یك بیماری كه ریشه در اعضای داخلی بدن دارد، تشبیه كرد. اگر بخواهیم بیماری را درمان كنیم، باید از دردنشانها فراتر رفته و به مطالعهی اعلای آن بپردازیم. در بحث خودمان، نخستین كار، فهم روشهایی است كه اتومبیل در فرآیند تبدیل شدن به یك كالای با مصرف انبوه، با استفاده از آنها باعث دگرگونی عمیق جغرافیایی و جمعیتی كشور شده است.
قبل از آغاز عصر اتومبیل تقسیم بندی فیزیكی شدیدی بین شهر و حومه وجود داشت. شهر ناحیه ای محصور در میان حومه بود. مردمانی كه در شهر كار و در بیرون از آن زندگی می كردند برای آمد و شد به شهر راهی جز استفاده از راه آهن نداشتند. از آنجا كه قطارها می بایست در ایستگاه های متعددی توقف می كردند و سرعت پایینی داشتند، مناطقی كه زندگی حومه ای می توانست در آنها پا گیرد، محدود بود. از این رو بیشتر این مناطق به اشغال طبقه بالا درآمد و بدین سان قسمت عمده ای از عایدی كشور توسط بخش كوچكی از بورژوازی در مناطق نزدیك به شهرها انباشته شد.
ظهور اتوموبیل در آغاز این وضعیت را تغییر نداد. اتوموبیلها در سالهای اولیه ورود به بازار آنقدر گران و غیر قابل اعتماد بودند كه تنها پولدارها میتوانستند از عهدهی خرید و نگهداریشان برآیند. هم چنین بر خلاف خیابانهای شهری، جادهها اندك و درب و داغان بودند. در چنین شرایطی، ماشینها بیش از این كه بخواهند چیزی را تغییر دهند، تزئینی برای الگوهای موجود بودند. اتوموبیلها كه متعلق به حومه نشینان با درآمد بالا بوده و اكثرا رانندهی اجیر داشتند - در شرایطی كه تعمیرگاه و ایستگاه خدماتی وجود خارجی نداشت، این رانندگان علاوه بر رانندگی، وظیفهی تعمیر را نیز به عهده داشتند – محدودهی زیست آسودهی حومه نشینان را توسعه دادند، ولی هیچ عنصر جدیدی به وضعیت موجود اضافه نكردند. دههی ۱۹۲۰ شاهد آن چنان فرآیند انباشتی بود كه میتوان آن را با آنچه امروز بحران شهرنشینی نامیده میشود، هم ارز دانست. نیروهای پیش برندهی این فرآیند یكی ارزان شدن اتوموبیل و دیگری توسعهی جادهها و بزرگ راهها بود.
از جنبهی تولیدی، توسعهی صنایع اتوموبیل سازی تصویری كلاسیك از قوانین انباشت سرمایه داری است. این صنعت كه در آغاز از صدها كارگاه كوچك درشكه سازی تشكیل میشد و بیشتر بر پایهی روشهای دستی فعالیت میكرد، به سرعت مكانیزه شده و در چند شركت بزرگ تجمع یافت. در این فرآیند، تكنولوژیهای جدیدی پا به عرصهی وجود نهاده و اشكال و استراتژیهای نوین سازمانی و مدیریتی به كار بسته شد. كمپانی فورد تحت مالكیت انحصاری هنری فورد، نمونهی بارز آن چیزی بود كه ماركس انباشت سرمایه از طریق سرمایه گذاری دوبارهی سودهای حاصله مینامید. از سوی دیگر، جنرال موتورز تصویری از تمركز سرمایه از دید ماركس بود: تركیب چندین بنگاه مستقل در یك بنگاه بزرگ. همین الگو توسط كرایسلر و آمریكن موتورز كه هنوز هم در صنعت اتوموبیل سازی آمریكا فعالند، در پیش گرفته شد. در همین زمان درآمد سرانهی آمریكاییها دو برابر شد (از سیصد دلار در سال ۱۹۸۰ به ششصد و شصت دلار در ۱۹۲۴) و در نتیجه بازار فوق العاده گستردهای برای اتوموبیل به وجود آمد.
این همه اتوموبیل تولید شده، جایی برای حركت میخواستند. بدین سان توسعهی حیرت انگیزی در شبكهی راهها صورت گرفت. تنها در حد فاصل سالهای ۱۹۱۰ و ۱۹۲۰ به میزان هشتاد و یک درصد بر تعداد راهها افزوده شد. به موازات این افزایش كمی، كیفیت و ظرفیت حمل و نقل راهها نیز افزایش یافت. این روند تا به امروز به شكل ساخت بزرگ راههای چندبانده و غول آسا، ادامه دارد.
حال وقت آن رسیده كه به بررسی تاثیر اتوموبیلیزاسیون بر توسعهی شهرها و بر الگوهای زندگی ساكنانشان بپردازیم. مهمترین اتفاقی كه افتاد، از میان رفتن خط قدیمی جداكنندهی شهر و حومه بود. امروز اگر از مركز یك شهر بزرگ آمریكایی در یك جهت دل خواه برانید، چیزی نمیگذرد كه خود را در حومه مییابید، بدون آن كه از یك مرز مشخص كه بیانگر وجود دو محدوده مجزا باشد، گذر كرده باشید. آن چیزی كه در این مسیر حس خواهید كرد، كاسته شدن تدریجی تراكم واحدهای مسكونی است. حومهی قدیمی متكی بر حمل و نقل ریلی، در یك محدودهی شهری انبساط یافته هضم شده است. در بعضی مناطق به خصوص در نواحی شمال شرقی میان بوستون و واشینگتن، این مناطق شهری انبساط یافته یا متروپولیسیها، آن چنان به هم نزدیكاند كه گویی با یك دیگر تداخل پیدا كردهاند. در گذر از این مناطق با اتوموبیل چنان به نظر میآید كه از مركز یك سری دایرهی هم مركز شروع به حركت كرده و هرچه پیش میروید از شدت تراكم كاسته میشود، ولی ناگهان به درون یك سری دیگر از دوایر هم مركز وارد میشوید كه هر چه در آن پیش میروید بر شدت تراكم افزوده میشود تا در نهایت به مركز بعدی برسید. از میان رفتن تفاوتهای قدیمی شهر و حومه كه غالبا پراكندگی شهری نامیده میشود، تنها از اتوموبیل ساخته بود. این اتوموبیل بود كه نیاز به شبكهی راهها و بزرگ راهها را به وجود آورد و بدین سان روشهای محدود و مشخص حركت را با چیزی كه آن را حركت عمومی شده مینامند، جانشین كرد. ماشین میتواند در تمام جهات و تا دورترین فاصلهها حركت كند، در حالی كه وسایل نقلیهی اسبی الزاما برای مسافتهای كوتاه به كار میآیند و حركت قطارها و واگنهای برقی نیز وابسته به وجود خط آهن است و از این رو حركتشان به مسیرهایی مشخص محدود میشود. همان گونه كه استخوان بندی به بدن جانداران شكل میدهد، شیوههای حركت نیز به جامعه و اقتصاد شكل میبخشند. با عمومی شدن حركت، این محدودیتها از بین رفته و الگوهای نوین و رادیكال، فرصتی برای ابراز وجود یافتند.
گفتیم این الگوها فرصتی برای ابراز وجود یافتند، ولی این بدان معنی نیست كه تنها بدین دلیل خود را به وضع موجود تحمیل كردند، بلكه آن چه واقعا رخ داد بنا بر ملاحظاتی از نوع دیگرگون صورت پذیرفت. از دید من باید نقش اصلی را به فرآیند كلی انباشت سرمایه نسبت داد كه از یك سو به دنبال فرصتهای سرمایه گذاری سودآور است و به آن واكنش نشان میدهد و از سوی دیگر فرصتهای جدیدی از این دست را ایجاد میكند. اصل ماجرا این است كه با آزادی بیشتر حركت، جامعه و اقتصاد قادر شدند سریعتر و كاملتر از قبل، همگام با قبض و بسط های فرآیند انباشت سرمایه، تغییر شكل دهند. و بدین سان، احتمال رخ دادن تغییرات سریع و رادیكال نسبت به تغییرات مقید و محدود، به شدت افزایش یافت. از سوی دیگر یك احتمال به واقعیت تبدیل شد و آن این كه معلوم گردید به محض این كه یك تغییر رادیكال به وجود آید، دیگر قابل كنترل نیست و خط سیر مخصوص به خود را طی میكند و اغلب به جای برآوردن نیازهای اقتصادی و اجتماعی كه موجد آن بودهاند، از در تضاد با آنها درمیآید. اتوموبیلیزاسیون كمی بعد و درست در بحبوحهی انتقال از سرمایه داری رقابتی به سرمایه داری انحصاری رخ داد. غولهای صنعتی نوظهور از جمله آنها كه مستقیم یا غیرمستقیم به اتوموبیل وابسته بودند از پیشینیان خود به مراتب سودآورتر بوده و به همین دلیل با سرعتی بسیار بیشتر از بخشهای كوچكتر و رقابتیتر اقتصاد رشد میكردند (انباشت سرمایه از دید ماركس). و منابع عظیم مالیشان، آنها را قادر میساخت بی وقفه در یك دیگر ادغام شوند (تمركز سرمایه از دید ماركس). این بخش تعیین كننده و انحصاری اقتصاد، از بُعد تكنیكی به شدت پویا بود و هست و تمایل شدیدی به به كارگیری روشهای تولید پیچیده و سرمایه بر از خود نشان میداد. از سوی دیگر این انحصارات بزرگ در راستای كشف بازارهای جدید، تكنولوژیهای پیشرفتهی مكانیكی، الكترونیكی و شیمیایی خود را در اختیار دیگر بخشهای اقتصاد قرار داده و انقلابی در روشهای تولید به وجود آوردند. آنچه به بحث ما مربوط میشود این است كه بخش كشاورزی آمریكا، با این كه خود را به آسانی در اختیار انحصارها قرار نداد، به سرعت مكانیزه شد و این خود موجبات خالی از سكنه شدن مناطق روستایی و هجوم كشاورزان و دام داران بی سرپناه به سوی شهرها را فراهم كرد. این مهاجرت داخلی همراه با رشد جمعیت باعث شد در خلال دورهی اتوموبیلیزاسیون، شهرها با رشد افسارگسیختهای روبرو شوند. در نیم قرن مابین ۱۹۱۰ و ۱۹۶۰، جمعیت شهرنشین به میزان سیصد درصد افزایش یافت.
رشد شهرنشینی در این مقیاس به گسترش محدودهی شهرها منجر شد، ولی نواحی مسكونی جدید، خارج از محدودهی متراكم درون شهرها پا گرفت. هنگامی كه اتوموبیل حركت را عمومی كرد، شهرها به گونهای نامتناسب گسترش یافتند. تا قبل از آن فرزندان مهاجران ساكن محلات پست، پس از بالا رفتن از پلكان رشد اقتصادی به محلات شلوغ و متراكم مركز شهر نقل مكان میكردند. ولی هم اكنون گرایشی روزافزون به زندگی در حاشیهها و حومههایی كه تا همین دیروز تنها متكی بر راه آهن بودند، به وجود آمده بود. مناطق پست شهری دیگر توسط مهاجران خارجی اشغال نمیشد، جنگ جهانی اول نقطهی پایانی بر این نوع مهاجرت بود، بلكه حالا ماوای رانده شدگان بخش كشاورزی آمریكا از جمله جماعت ناهمگونی از سیاهها، مكزیكیها و پورتوریكوییها شده بود.
حال نوبت به كنشی رسیده بود كه میتوان آن را درام ماشین و شهر نامید. خروج گستردهی جمعیت از بخشهای قدیمی درون شهرها، چیزی بیش از تغییر الگوهای سكونت را به همراه داشت. با خروج آدمها، انواع و اقسام فعالیتهای اقتصادی نیز همراه با آنها خارج شد و مركز شهر به سوی ركود و اضمحلال پیش رفت. در آغاز تنها موسسات خدماتی و خرده فروشی همراه با آدمها نقل مكان كردند، ولی پس از مدتی تولیدكنندگان و عمده فروشان هم كه در حاشیهها زمین ارزان یافته بودند و نیروی كار نیز در اختیارشان بود و علاوه بر این از فساد مركز شهر گریزان بودند، به این موج نقل مكان پیوستند. این فرآیند با نقل مكان محلات مسكونی آغاز شد و سپس نقل مكان فرصتهای شغلی، نقل مكان ساكنین شهر را افزایش داده و این خود، صاحبان مشاغل را واداشت تا فرصتهای شغلی را به مناطق مسكونی جدید منتقل كنند و این فرآیند به طور مداوم خود را بازتولید میكرد.
ممكن است تصور شود نتیجهی این فرآیند، حركت تدریجی و پیوستهی بافت شهری رو به بیرون بوده و كاهش تراكم فضاهای مسكونی نسبتی مستقیم با فاصلهی آنها از مركز شهر داشت؛ به گونهای كه پس از مدتی، دوباره خطی واضح و آشكار مابین فضاهای مسكونی و فضاهای خالی از سكنه در ماورای آنها نمایان میشد. ولی چنین چیزی در آمریكا رخ نداد، بلكه سرمایه گذاران - ممكن است بهتر باشد بگوییم محتكران – زمینهای زیادی را خریده و بدون استفاده رها كردند و در نتیجه فرآیند توسعه چارهای جز دست اندازی به زمینهای خالی كه هنوز صاحبی پیدا نكرده بود، نداشت. از آن گذشته، سفیدپوستان با درآمد بالا و متوسط برای دور كردن سیاهان و فقرا از محلات خود، رو به سكونت در محلههایی كم تراكم و با فاصله زیاد از مركز شهر آوردند. در نتیجه، محدودهی شهری بیش از آن چه عوامل حركتی و اقتصادی دیكته میكرد، گسترش یافت. آن گونه كه هانس بلومنفلد میگوید: «امروزه تراكم مناطق شهری در آمریكا یك پنجم تا یك ششم تراكم این مناطق در یك قرن پیش است. زمانی كه راه رفتن شیوهی غالب حركت بود.»
این بدان معنا است كه هر روزه كالاها و آدمهای بسیاری از شهر بیرون رفته و بدان وارد میشوند تا زندگی شهر ادامه یابد. بخشی از این حركات به همان شكل سنتی، یعنی رفت و آمد آدمها از حاشیه به مركز شهر برای كار كردن است. این امر خود مشكلات زیادی را پدید میآورد، زیرا بخش عمدهی این حركت در ساعات محدودی از صبح و عصر صورت میگیرد، ولی بخش عمدهی این حركات به اشكال دیگری صورت میگیرد: كالاهایی كه برای واحدهای اقتصادی پراكنده در محدودهی شهری ارسال میشوند، كودكانی كه به مدرسه میروند، كسانی كه به خرید رفته و به خانههایشان بازمیگردند، كسانی كه برای هدفهای اجتماعی بیرون میروند و دست آخر، نوع جدید و مهمی از حركت كه عبارت است از به سر كار رفتن كارگرانی كه هم در حاشیه زندگی میكنند و هم محل كارشان در حاشیه قرار دارد. این حركت ممكن است به شكل سفرهایی كوتاه در یك حاشیهی شهر بوده و یا به شكل سفری طولانی از یك حاشیه به حاشیهی دیگر و گذشتن از مركز شهر باشد. به جز رفت و آمد سنتی حومه نشینان به مركز شهر برای كار كه معمولا با وسایل نقلیهی عمومی انجام میشود، قسمت اعظم بقیهی رفت و آمدها با اتوموبیل شخصی انجام میگیرد.
فرآیند پراكنده شدن باعث تمركززدایی در شهرها میشود. دیگر تمامی خدمات از جمله مراكز خرید، بانكها، رستورانها، مُتلها و مانند آنها در مراكز شهرها نیستند، بلكه تعداد زیادی مراكز فرعی به وجود آمده با این تفاوت كه دیگر از شخصیت و كشش مراكز قدیمی خبری نیست. با ظهور این مرحله دیگر چیزی از شهر به عنوان شكل ساختارمند و سازمان یافتهی زندگی متمدنانه باقی نمانده و به جای آن تودهای بی شكل از آدمها، ساختمانها، ماشینها، جادهها و واحدهای اقتصادی كه در یك محدودهی جغرافیایی گسترده و توسعه یابنده پخش شدهاند، خودنمایی میكنند.
به عنوان نتیجه گیری میتوانم بگویم كه از دید من با این كه امكان به كارگیری مسكنهای موقت در چهارچوب نظام سرمایه داری انحصارگرای فعلی وجود دارد، ولی بعید میدانم كه تغییرات بنیادی در ساختار شهرها و در رابطهی آنها با جامعه بدون تغییرات رادیكال در نظم اجتماعی موجود، امكان پذیر باشد. با توجه به آن چه در مورد شكل سنتی حومه نشینی گفتم، به نظر میرسد با تقویت ناوگان حمل و نقل عمومی در درون و بیرون شهرها و هم چنین وضع محدودیتهایی برای تردد اتوموبیلها به خصوص در مناطق مركزی شهر، میتوان تا اندازهای از شدت ازدحام و تراكم موجود كاست. ولی دیگر اشكال حركت در متروپولیس نه تنها دست نخورده باقی میماند، بلكه به نظر میرسد با تقویت ناوگان حمل و نقل عمومی، تسهیل میشود. به نظر من كاهش ازدحام و آلودگی و به طور كلی تبدیل كردن شهر به مكانی بهتر برای زیستن، ضروری است و تنها كار ممكن در حال حاضر شكستن قاطعانهی رابطهی علت و معلولی میان مكان انجام فعالیتهای اقتصادی و سودمند بودن زندگی در نزدیكی آنها است. تنها در صورتی كه یك الگوی كاریابی منطقی به كار بسته شده و وجود آن برای چندین سال تضمین شود، میتوان به ایجاد جوامع مسكونی جدید با تراكم جمعیتی مناسب و برپاسازی سیستم حمل و نقل عمومی مناسب در درون هر یك و مابین آنها، امیدوار بود. این كار نه تنها نیازمند مالكیت عمومی زمین، بلكه سوسیالیزه شدن كل فرآیند سرمایه گذاری است تا بدین طریق تولید به وسیلهی سود هدایت نشده، بلكه برای ارضای نیازهای مردم به كار گرفته شود.
کانون پژوهشی «نگاه»، www.negah1.com