مراد عظيمى
ظاهرا بخشي از سلطنت طلبان، يعني سلطنت طلبان مشروطه خواه، با روی آوری به دموكراسى خود را از سلطنت طلبان طرفدار پادشاهی استبدادی جدا کرده اند. اما جالب است که هر دو گرايش، هم طرفداران ديکتاتوری سلطنت، و هم سلطنت طلبان مشروطه خواه، رضا پهلوی را به عنوان نماد سلطنت بركنار شده به رسميت مىشناسند. هم اكنون، حتي بعضی از سلطنت طلبان، رضا پهلوی به تخت طاوس )چپاول شده توسط خولای خان اوزبک يا نادر) نه نشسته را، اعليحضرت مىنامند. به نظر مىرسد که هر دو گرايش استبداد سلطنت و مشروطه خواه به نوعي زير چتر رضا پهلوی جا مىگيرند. اما، پذيرش رهبري رضا پهلوي از جانب هر دو جناح به اين دليل است كه، موضوعيت گرايشات پادشاه خواهي به وجود رضا بهلوي گره خورده است. بي وجود او، اين گرايشات دود شده و به هوا خواهند رفت. و بر اين مبنا، حتي گفتگوي اين ها از پادشاهي و يا سلسله اى ديگر مضحك و خنده دار خواهد بود.
در مورد سلطنت طلبان، به اصطلاح، مشروطه خواه، اما، اقبال اين ها به دموكراسي به معنای قبول مشروط دموكراسي يا تنزل دادن دموکراسی است.
حكومت استبداد شاهی قانونيت خود را از اراده ی مردم اخذ نمىكرد، پادشاهي، نه دارائي عموم مردم، بلکه ملك شخصی پادشاه بود. به عبارت ديگر، حكومت نه امري همگاني، بلكه حق انحصاري شخص پادشاه، و كسي را حق دخالت در آن نه بود. حتي براي تحكيم چفت و بست حراست از سلطنت يا ملك شخصي، پادشاه،، سلطان يا امپراطور حاكميتش را تقديس مىكرد. سلطنت حتي ادعا مىکرد که دولت و اقتدارش از جانب نيروهای تخيلي ماوراء طبيعت به شخص شاه، سلطان و امپراطور مىرسيد. براي نمونه، بعد از افول جمهوری دموكراتيك رم باستان و استقرار ديکتاتوری، اکتاوئو خود را خدا ناميد. در ايران بسياری شاهان خود را سايه خدا يا ظل اله مىدانستند. در قانون اساسی پيشا-جمهوری اسلامی آمده بود، که سلطنت موهبتی الهی است، که از طرف مجلس به شخص شاه تفويض مىشد (چون خدا دست نداشت كه تاج را روي سر رضا خان به گذارد، اين وظيفه به مجلس محول مىشد). بالاخره، در زمان ديکتاتور سابق، محمدرضا، روی سينه کوه ها، شعار فاشيستي ّخدا شاه ميهن (ساق دوش و سل دوش محمدرضا شاه) با حروف درشت سنگ چين شده بود که از فواصل دور رويت مىشد.
پيروزی دموکراسی يا سلب مالكيت خصوصي سلطنت، يا حكومت مطلقه در غرب، و مشخصا در انقلاب كبير فرانسه، حكومت شخصي پادشاه را از بالای سر مردم به روی زمين آورد. حکومت از مالكيت شخصي شاه به دارائي عموم يا اشتراكي مردم متحول، و از قيد و بند شخص شاه آزاد و رها شد. بدين سان، ديگر حکومت امری خصوصي يا انحصاری نبود، دموکراسی يا مردم سالاري (در اينجا محدوديت دموكراسي طبقات دارا مورد نظر نيست) به مردم اين فرصت را داد، که در همه ی موقعيت های اداره کشور انتخاب شده و شركت كنند. بختک سلطنت استبدادي از بالاي سر مردم برداشته و جمهوری استقرار يافت (پيشتر از انقلاب كبير فرانسه، چارلز اول, که با نخوت مىگفت من فقط به خدا، و نه مردم پاسخگو هستم، به خاطر اين زبان درازش، سرش را به باد داد و انگلستان جمهوری شد).
بعد از اين رويداد هاي تاريخي، هر جا انقلابات دموکراتيک شکست و يا به سازش کشيده شدند، دوباره استبداد سلطنت برگشت و يا سلطنت مشروطه به قدرت رسيد. براي نمونه، با شکست انقلاب مردم سالاري 1848 آلمان، ارتجاع استبداد سلطنت تا 1918 دوام يافت و در انگلستان ارتجاع سلطنت در شکل مشروطه اعاده شد.
جدا از حكومت هاي ارتجاع سلطنتي درکشورهای آسيائی و آفريقائی، که وضع و حال آن ها معلوم است، طي ده ها سال، نفوذ اجتماعي گرايشات چپ و سوسيال دموكراسي در كشورهاي اروپائي، به ويژه اسكانديناوي، چنان به سلطنت مشروطه موقعيت تشريفاتي داده، كه پادشاه سوار بر دوچرخه، برابر هر شهروند ديگري، به خريد مىرود. ولي، به نظر نمىرسد كه نه، سلطنت طلبان مرتجع عظمت طلب شاهنشاهي و نه سلطنت طلبان مشروطه خواه، چنين موقعيت دموكراتيك را در شان رضا پهلوي به دانند! آينده نشان خواهد داد كه اگر شرائط مردم سالاري در ايران جاري شود، در ازاء از دست دادن كاخ ها، زمين ها، املاك و دارائي هاي - از كجا آورده؟ -، رضا پهلوي چه ادعائي خواهد كرد. اخيرا، كنستانتين، پادشاه بركنار شده يونان، در ازاء ملي شدن كاخش در مركز آتن، كه آن چنان نيز نمىارزد، مبلغ سيصد ميليون پوند ادعاي خسارت كرد. ملاحظه مىشود كه «عليحضرت» سابق، هنوز اشتها و سليقه زندگي بي بضاعت و ساده درباري را فراموش نكرده!
وجود سلطنت مشروطه در بعضي از كشور هاي اروپائي، نه نشانه بالندگي، بلكه به عنوان يك پس مانده از ارتجاع سلطنت، بر پيكر دموكراسي است. بالاخره، حتي قائل شدن نقش تشريفاتي صرف براي پادشاه يا ملكه باحقوقي برابر با حقوق يك مقام دولتي و بي هيچ امتياز ديگري، شكستن يكي از اصول پايه ئي مردم سالاري، يعني انتخاب كوتاه مدت خدمت گذاران مردم براي سمت هاي اداري است.
سلطنت طلبان مشروطه خواه، با استناد به اظهار محمد رضا پهلوي سابق، كه در غليان انقلاب گفته بود، من صداي انقلاب شما را شنيدم، بر آنند كه او را تطهير و پالايش كنند. شاه سابق، زماني صداي انقلاب را شنيد، كه ديگر بازي را تقريبا به كل باخته بود. ولي، هنوز، او دستگاه اداري، سازمان امنيت يا ساواك، ارتش و مخصوصاَ لشگر گارد را داشت. ديكتاتور سابق، كشتارها و شكنجه ها راه انداخته و بسياري را زنداني كرده بود. سخن كوتاه، 37 سال خفت و خفقان براي مردم و كارگران تحويل داده بود. او كسي بود، كه يك بار پيشتر، از ايران فرار كرده و سپس با كودتاي ّسياي ّ آمريكا و ّ انتلجنت سرويس ّبه قدرت رسيده بود. با چنين پرونده اي، اگر منصفانه قضاوت كنيم، نظير هر مجرم سابقه داري، اظهار ندامتش مورد شك قرار مىگيرد. از كجا معلوم، كه با برگشت اوضاع، با مخالفان چه ها مىكرد. شاه، در گذشته فرصت هاي خوبي داشت تا، به عنوان شاهي دموكرات، از خود يادگار نيكي در تاريخ باقي گذارد. او در شهريور 1320 و يا در جريان ملي شدن نفت مىتوانست به عنوان يك شاه مشروطه خواه، در كنار مصدق قرار گيرد، ولي چنين نكرد. در عوض، او چكمه هاي پدرش را پوشيد، و پاي در رد پاي او گذاشت.
وقتي آقاي علي ميرفطروس اقدامات نوخواهي و صنعتي كردن رضا شاه را مىستايد و به كاستي اش در عرصه مردم سالاري اشاره مىكند، بنا حق، از رضا خان يك چهره ملي مىسازد. رضا شاه، امان اله شاه ايران نبود. امان اله، شاه افغانستان، به خاطر تجددخواهي و پيش گرفتن سياست ملي، با توطئه امپرياليسم كشور متحده سلطنتي يا انگلستان سرنگون شد. در مقابل، امپرياليسم بريتانيا، براي جلوگيري از نشت و سرايت نظرات مترقي و آرمان برابرخواهي از شمال (براي نمونه مىشود به تشكيل احزاب همت يا اجتماعيون عاميون، عدالت، حزب كمونيست و ظهور جنبش هاي اجتماعي، قيام كلنل محمد تقي خان پسيان در خراسان، شيخ محمد خياباني در آذربايجان و نهضت ميرزا كوچك خان در گيلان، چه قبل از و يا بعداز جنگ جهاني اول اشاره كرد)، در پي انقلاب اكتبر و در اوج مقاومت حكومت نوپاي شوروي در جنگ داخلي - در راستاي سياست محاصره اين كشور - كودتاي رضا خان را طراحي كرد. هم استقرار رژيم استبدادي - ضد كارگري و هم اقدامات صنعتي كردن در چهارچوب سياست هاي امپرياليسم انگلستان پيش رفت. رضا خان با بر پا كردن استبداد و اختناق، هم دموكراسي نوجوان ايران را خفه كرد- و چه جرم هولناك و مهيبي - و هم راه رشد سرمايه داري موافق با روبناي سياسي مردم سالاري را نابود كرد.
انقلاب بورژوا - دموكراتيك يا مشروطه ايران، عليرغم محدوديت هايش، در همان سال هاي اوليه، قدم هائي براي صنعتي كردن ايران برداشت. كه با مخالفت روسيه و انگلستان، همسايگان شمالي و جنوبي ايران روبرو شد. اما، با سرنگوني استبداد تزاري در روسيه، سياست امپرياليسم انگلستان در ايران تغيير و طرفدار يك حكومت مركزي استبدادي شد.
با كسب قدرت، رضا خان يك ديوار امنيتي در شمال، عليه شوروي نوپا، و يك حفاظ امن نامرئي در استان خوزستان به نفع امپرياليسم بريتانيا ايجاد كرد. شركت «نفت انگليس و ايران» (در حقيقت دولتي در درون دولت ايران)، جلو چشم رضا شاه، كارگران بختياري را در شرائط برده وار استثمار كرد، تا درآمد طلاي سياه وارد خزانه بريتانيا شود. و در همان حال، از طريق گذاشتن ماليات گزاف روي اجناس اوليه، مخصوصا قند و شكر، هزينه هاي دولت روي دوش مردم زحمتكش و فقير گذاشته شد. شما لازم نيست متخصص باشيد تا دريابيد كه طرح راه آهن شمال - جنوب، يك نقشه جنگي از طرف امپرياليسم بريتانيا بود. چرا كه، از زاويه مناسبت اقتصادي و تجاري، راه آهن مىبايستي در جنوب، در نزديك ترين بندر به دهانه خليج فارس، براي نمونه بندر عباس - نه در دور ترين مسافت از آن، يعني در بندر شاهپور - شروع و در شمال، در عميق ترين بندر درياي خزر، يعني بندر انزلي - نه بندر شاه - پايان مىيافت. كارگران ايران، بدون داشتن حق تشكل، حق اعتصاب، حداقل دستمزد، ساعات كار، تعطيلي، شرائط ايمني، رفاهي و...، در يك سخن، در شرائط بردگي دل كوه ها را كنده، راه ها، ساختمان ها، صنايع و كاخ هاي رضا شاه را ساختند. بي اغراق، سهم رضاشاه از تصاحب ارزش اضافه توليد شده يا استثمار كارگران و زحمتكشان و چپاول هاي ديگرش، بخش قابل ملاحظه اي از كل دارائي آن زمان را تشكيل داد. و رضا خان، آس و پاس ديروزي، شاه كلان فئودال - بورژوا شد!!.
گو اين كه نفس اقدامات صنعتي رضا شاه، عليرغم طريق پياده شدن آن، يك امر مثبت بود. ولي كاملا بي انصافي است كه همه چيز به نام او تمام شده. و سرود مردم زحمتكش و مخصوصا كارگران خوانده نشود. به مصداق، يكي در سايه نشست، وها گفت، و ديگري تبر زد، و همه چيز به حساب اولي تمام شد.
و اما در مورد محمدرضا شاه سابق. هم چنان كه در بالا اشاره شد، او هم راه پدرش را رفت، او هم ديكتاتوري و استبداد ضد كارگري بر پا كرد. اگر پدرش دست پرورده امپرياليسم بريتانيا بود، فرزندش آلت دست امپرياليسم آمريكا شد. اصلاحات ارضي و صنعتي كردن ايران، و اين بار، مشخصا تحت رهنمود امپرياليسم آمريكا پياده شد. اما، اين شيوه صنعتي شدن، متكي بر حكومت ديكتاتوري، مشابه مورد پدرش، تنها طريق ممكن نبود. از پايان جنگ دوم، مشخصا نهضت ملي شدن نفت، به يك معنا، فراهم كردن زمينه مادي براي صنعتي شدن ايران، تحت شرائط دموكراتيك، بود. كودتاي 28 مرداد 1332، به اين حركت ترمز زد. ولي تداوم بحران اقتصادي و خواست دموكراسي متوقف نشد. وقتي در پائيز 1341، تانك ها وسط ميدان جلاليه سابق، يا پارك گلسرخي دايره زده و مانع برگزاري متينگ مخالفين شاه شد، راه حل آمريكائي صنعتي شدن، يعني تحت اعمال ديكتاتوري تحميل شد. همانند دوره رضاشاه، اين بار هم، كارگران تحت بي حقوقي مطلق، و به سخن ديگر، تحت شرائط «كارگر ارزان»، در صنعتي شدن ايران جان كنده و ارزش اضافي توليد كردند.
جدا از فوق سود هاي شركت هاي خارجي، و به كنار از غارت عظيم خانواده ديكتاتور سابق، فرايند صنعتي شدن ايران، يك قشر به تمام معني انگل، بورژوا يا سرمايه دار، به وجود آورد. اينان زير چتر ديكتاتوري شاه سابق، هنرشان نه، به اصطلاح، در به جريان انداختن سرمايه هايشان در حلقه توليد، بلكه با دزدي هاي فوق كلان از ارزش اضافي توليد شده كارگران، در فرايند توليد و از كل سرمايه اجتماعي، كلان ميليونرهاي آن زمان شدند. اينان با وقوع انقلاب، سرمايه ها را به خارج بردند. و هم اكنون، گفته مىشود كه، اين بورژوا ها يا سرمايه داران فراري رقمي حدود 250 ميليارد دلار سرمايه دارند.
در اين دوره، يك روزنامه نگار خارجي به طنز نوشت كه در جوي هاي جنوب تهران، نيز نفت جريان دارد. اما، در اين آب هاي كثيف و سياه، نه بچه هاي شاه، نه بچه هاي اطرافيانش، نه بچه هاي سرمايه داران، بلكه كودكان كارگران آب بازي مىكردند. باز هم، مشابه مورد «ضا خان، سردار ملي»، داستان تبر زدن و ها گفتن ها تكرار و همه چيز به اسم شاه سابق تمام شد، و هرگز سرود كارگران خوانده نشد.
اما، روند صنعتي شدن ايران تحت حاكميت ديكتاتور سابق- به رغم، اختناق، رواج چپاول، دزدي، فساد و رشوه خواري از يك طرف، و تحميل مشقت، درد، رنج و بي حقوقي به طبقه كارگر - امري مثبت بود. اصلاحات ارضي و فرايند صنعتي شدن به روابط فئودالي يا ارباب رعيتي خاتمه داد، و زمينه مادي ادعاي اداره جامعه را براي مزد بگيران و طبقه كارگر مهيا كرد. و به قول ماركس، گل همين جاست، به رقص.
مقدمتا بايد گفت كه فرايند توليد از ديدگاه سرمايه دار و كارگر دو برداشت كاملا مخالف را تشكيل مىدهد. اولي هدفش از به راه اندازي توليد، انباشت سرمايه يا چاق شدن پيوسته سرمايه، از يك طرف، و تامين شرائط بس فوق رفاه براي خود و طبقه اش مىباشد. در قطب مخالف، كارگر فرايند توليد را در هر مرحله از رشد و ترقي نيرو هاي توليدي يا كار و صنعت، براي ارضاء و تامين خواست ها و نياز هاي اجتماعي مردم و خود مىبيند. طبيعي است كه، در ديدگاه دوم، اين نه قانون كور سرمايه، كه بر فرايند توليد حكومت مىكند، بلكه اين نقش آگاه توليد كننده مستقيم توليدات اجتماعي است، كه آن را اداره مىكند. در اولي، كارگر يا توليد كننده مستقيم، جزئي از وسائل توليد، نظير ماشين آلات، ابزار، مواد خام، نيمه خام و... محسوب مىشود. بي دليل نيست كه سرمايه داران و اقتصاد دانان سرمايه داري، نقش كارگر را به همين چشم ديده، و او را تحت عنوان منابع انساني - مانند، منابع طبيعي، منابع انرژي و... - به حساب مىآورند. كارگر در فرايند توليد سرمايه داري، از مرتبت انساني - داراي ابتكار، هوش، عاطفه، عشق، احساس غم و شادي، بي حوصلگي، داشتن سليقه، نياز به تفريح و تنوع و... - به موقعيت وسائل توليد تنزل مىكند. چرا كه وسائل توليد جان ندارند.
موافق توضيح بالا، احزاب سياسي سرمايه داران افق بالا را نمايندگي مىكنند. امروزه، اين تشكلات، بيشتر در هيات احزاب راست ميانه، و به درجات كمتر در شكل راست افراطي (نظير حزب جمهوري خواه حاضر آمريكا) تا فاشيست، بروز مىكنند. هم چنين نبايد فراموش كرد، كه هستند احزاب چپ ميانه، نظير حزب كارگر نو، تحت رهبري توني بلر، كه عملا به عنوان يك حزب راست ميانه، قباي حزب محافظه كار را به تن كرده است.
حزب محافظه كار كشور متحده سلطنتي يا انگلستان، مادر احزاب سرمايه داري جهان است. تاچر سمبل آرمان خواهي احزاب راست و نماد بيرحمي و ضديت با طبقه كارگر بود (در دوره نخست وزيري اش، وقتي رهبر حزب مخالف، در پارلمان، از وي پرسيده بود كه چگونه يك نفر كارگر بيكار با 25 پوند در هفته زندگي كند، او با بي شرمي جواب داده بود، اين مسئله او است). حزب محافظه كار در كشور هاي ديگر تحت اسامي گوناگون ، نظير احزاب دموكرات مسيحي، حزب جمهوري خواه و... ناميده مىشوند.
اين احزاب، مخالف تشكلات كارگري و حق اعتصاب بوده و تا جائي كه بتوانند حقوق كسب شده كارگران را باز پس مىگيرند. احزاب راست از هيچ تلاشي، براي فراهم كردن بهترين و مناسب ترين زمينه براي معامله كارگر تنها، منزوي و مستاصل، براي استخدام با سرمايه دار متشكل و قدرتمند، كوتاهي نمىكنند. احزاب راست، طرفدار خصوصي كردن موسسات توليدي و خدماتي و نهاد هاي اجتماعي در تمام سطوح و از پائين تا بالا هستند (در آمريكا، بعضي از سخنگويان سرمايه داران معتقد بودند كه بهتر مىبود عمليات جنگي در عراق در اختيار بخش خصوصي گذاشته مىشد). احزاب محافظه كار از به اصطلاح استعداد ها و ابتكارات فردي (بخوان، از بيرحمي، آز و حرص استثمار كردن) سرمايه داران براي سرمايه گذاري و بهره گيري از ميوه تلاششان (يعني تصاحب ارزش اضافي توليد شده توسط كارگران) به شدت پشتيباني مىكنند.
بالاخره، براي رعايت «عدالت اجتماعي» (يا در حقيقت پايداركردن نابرابري)، احزاب سرمايه داران به كارگران اعلام مىكنند كه هر چه آن ها بيشتر توليد كنند، سهم آن ها نيز بيشتر خواهد شد. اين ها مثال بسيار با مزه اي دارند. سرمايه داران توليد اجتماعي را به يك كيك شيريني تشبيه مى كنند. آن ها به عنوان مقسم صاحب اختيار(!) - و يك اقليت بسيار كوچك - بخش بسيار بزرگ تر كيك را براي خود، و جزء كوچكتر را براي طبقه كارگر - داراي اكثريت غالب - مىبرند. و به كارگران مىگويند، هر چه آن ها بيشتر توليد كنند، اندازه كيك بزرگتر و سهم شان از كيك بيشتر خواهد شد! اين سياست هاي سياسي - اقتصادي احزاب محافظه كار، يا احزاب سرمايه داران سياست ليبرال نو ناميده مىشود. پرچم داران اين سياست اقتصاد ليبرال نو، آمريكا و كشور متحده سلطنتي هستند. در اين دو كشور، و مخصوصا در اولي، فاصله طبقاتي بيشتر از هر كشور ديگر است. كاركرد سياست اقتصاد ليبرال نو در اين دو كشور، پديده اي به وجود آورده كه منتقدين آنرا پديده «فت كت» يا «گربه چاق» ناميده اند كه بطور تيز، درخشان و كوتاه معناي سياست اقتصاد ليبرال نو را در افزايش تعداد قابل ملاحظه سرمايه داران كلان - ميليونر و ميلياردر، افاده مىكند.
با اين شرح در باره احزاب سرمايه داران، به بينيم، حزب سلطنت طلبان مشروطه خواه، چه خوابي براي مزد بگيران و طبقه كارگر ايران ديده اند. آقاي داريوش همايون در نيمروز شماره 712، تاريخ 8 آذر 1381، مىنويسند:
«حزبي كه چنين برنامه سياسي را نمايندگي مىكند، به خوبي در اردوي احزاب راست ميانه اروپائي... جا مىگيرد... دموكراسي ليبرال (به زبان كارگري يعني آزادي هاي سياسي از زاويه ديد يك سرمايه دار، از من) فلسفه سياسي، ابتكار خصوصي و حق فرد بر فعاليت آزادانه اقتصادي و برخورداري از ميوه هاي فعاليت خود (كذا)، فلسفه اقتصادي آن و عدالت اجتماعي و مسئوليت دولت در جاهائي كه بخش خصوصي كوتاه مىآيد يا زياده مىرود، فلسفه اجتماعي آن است.»
ملاحظه مىشود كه اهداف سياسي و اقتصادي سلطنت طلبان مشروطه خواه، به عنوان يك جريان سياسي سرمايه داران ايران، طابق النعل به النعل مشابه و موافق احزاب محافظه كار يا راست ميانه اروپا است (البته، با اين تفاوت كه ايران جزو اتحاديه اروپا نيست. و تازه، بدتر از همه، ناف اين ها قرص و محكم به آمريكا بسته شده). نسخه اي كه آقايان داريوش همايون براي ايران مىپيچند، مابه ازاء آن در خود آمريكا، تك ابرقدرت جهان، اين شده است كه از هر شش فرزند طبقه كارگر اين كشور، يك نفر زير فقر زندگي كند. ده درصد از سرمايه داران اين كشور، نود درصد سرمايه اجتماعي را در تصاحب دارند. نود درصد كارگران آمريكا فاقد بيمه درماني، نود و پنج درصد كارگران فاقد تشكل اتحاديه اي بوده، و بيش از پنجاه ميليون نفر از كارگران زير خط فقر زندگي مىكنند. نزديك به پنجاه نفر ميليون نفر كارگر بازنشسته، مسافت هاي گوناگوني را مسافرت كرده، و براي خريد نسخه پزشكي به مكزيك سفر مىكنند. اگر سياست هاي ليبرال نو آمريكاي ابرسرمايه داري و تك ابر امپرياليسم، چنين ناعدالتي اجتماعي (بخوان به برداشت آقاي داريوش همايون، عدالت اجتماعي) براي مزد بگيران و طبقه كارگر آمريكا هديه آورده، براي ايران نمونه آرژانتين ها در آمريكاي لاتين و اندونزي ها در آسيا را به ارمغان خواهد آورد، كه داريوش همايون هاي اين كشورها، با جديت و پشت گرمي سياست هاي اقتصادي ليبرال نو آمريكا را دنبال كردند. عاقبت شوم اين سياست ها به چنان فاجعه اقتصادي منجر شد كه بيش از نصف طبقه كارگر اين كشورها بيكار شد، و اكثريت غالب مردم عملا با گرسنگي و قحطي روبرو شدند. در اندونزي، مردم پوست درختان را خوردند. در بيست سال گذشته، در برزيل، اين سرزمين وسيع با منابع فراوان، دولت هاي مجري سياست هاي ليبرال نو آمريكا، در كنار آفرينش بيشترين شمار حلبي آبادها و پرورش يك اقليت كوچك بورژوا يا سرمايه دار خوش سليقه، با «زندگي شيك افسانه اي»، بخش وسيعي از مردم را از خوردن سه وعده غذا محروم كرده اند.
اين خوابي است كه، رضا پهلوي، سپين دكترها و تئوريسن هايش، در كپسول برنامه ليبرال نو، براي مردم، مزدبگيران و طبقه كارگر ايران ديده اند. به خصوص يادمان باشد كه سلطنت مخلوع، و بورژوازيش نشان دادند كه، چقدر آز و اشتها براي بلعيدن حاصل رنج توده هاي مردم داشته، و چقدر فوق خوش سليقه بوده، و در كنار به وجود آوردن خفقان و بستن دهان ها، چه حلبي آباد ها و چه نكبت ها براي قاطبه مردم آف