جنگ عراق، بورژوازی آمریکا و تاکتیک چالش شکست!

راهکارها و وظائف رویاروی طبقه کارگر بین المللی

ناصر پایدار

دیری است که شکست آمریکا در جنگ عراق به گفتگوی مشترک همه محافل سیاسی جهان حتی کاخ سفید و پنتاگون و سازمان سیا تبدیل شده است. همه از شکست سخن می گویند، اما این که چه چیز شکست خورده است و حصول کدامین اهداف با شکست مواجه شده است؟ موضوعی است که یا بحث نمی شود و یا به گونه ای غلط به اذهان القاء می گردد. شکست بورژوازی آمریکا و دولت های متحد وی در جنگ خاورمیانه اگر نه در دراز مدت، اما در کوتاه مدت، شکست بسیاری از هدف ها و انتظاراتی است که جنگ های بالکان، افغانستان، عراق و پاره ای رویکردهای جنگ افروزانه دیگر قطب مسلط سرمایه جهانی، دنبال می کرده است. این هدف ها به طور مختصر عبارت بودند از:
۱. ایجاد فضای سیاسی و میلیتاریستی متناسب با ملزومات عقب نشینی استراتژیک و مطمئن جنبش کارگری بین المللی به گونه ای که تاخت و تاز بلامنازع و بی مرز بورژوازی برای بازتقسیم مجدد کار لازم و اضافی به زیان طبقه کارگر و به نفع افزایش سود سرمایه ها در سطح جهانی با مقاومت مؤثری مواجه نشود. در این رابطه بحث بر سر این نیست که آرایش قوای جنبش کارگری در روزهای تدارک جنگ، سد مقاومی در مقابل تعرضات سرمایه جهانی یا تهدیدی تعیین کننده برای این تعرض بوده است. جنبش کارگری بین المللی به طور مسلم از چنین موقعیتی برخوردار نبوده و در شرائط حاضر هم نیست. مسأله واقعی این است که ضربات مستمر بحران اقتصادی جاری و مخاطرات بالفعل آن برای شیرازه بقای نظام سرمایه داری، سازماندهی وسیعترین تهاجمات علیه سطح معیشت و امکانات اجتماعی کارگران دنیا را به جزء لایتجزای پیش شرط ها و ملزومات بازتولید سرمایه بین المللی مبدل ساخته است. بورژوازی ناگزیر است به صورت استراتژیک به این نیاز پاسخ دهد و تلاش برای ایجاد فضای مناسب این تهاجم و تعرض، موضوعی است که دولت های سرمایه داری کلا و قداره بندان حافظ نظم سیاسی و تولیدی سرمایه در جهان، هیچ لحظه ای نسبت به اهمیت آن غفلت نمی ورزند. جنگ عراق و جنگ های ماقبل و مابعد آن، در ساختار این استراتژی جایگاه جدی داشته است و برنامه ریزی تداوم این جنگ افروزی ها، با همین هدف دستور کار نظام سرمایه داری در سال های آتی خواهد بود.
۲. تضمین نقش سرکردگی بورژوازی آمریکا در زنجیره اعمال نظم تولیدی، سیاسی و میلیتاریستی سرمایه جهانی به گونه ای که سرمایه داری ایالات متحده در پرتو ایفای این نقش بتواند بیشترین سهم اضافه ارزش تولیده شده توسط طبقه کارگر بین المللی را از دست قطب های رقیب سرمایه جهانی خارج سازد و به خود اختصاص دهد. احراز این موقعیت در آستانه قطب بندی های مجدد درون سرمایه بین المللی، تشدید روزافزون بحران ساختاری نظام سرمایه داری، عروج تهدید آمیز قطب های کاپیتالیستی نیرومند مانند چین، هند، روسیه و اتحادیه اروپا، برای سرمایه اجتماعی ایالات متحده جایگاه حیاتی و سرنوشت سازی را تعیین می نماید.
۳. پالایش نظم سیاسی سراسری سرمایه جهانی و یک پارچه کردن آن در راستای اهداف یاد شده، تصفیه دولت های متزلزل و فاقد صلاحیت لازم برای تضمین ثبات سیاسی سرمایه داری از نوع دولت صدام و طالبان، برچیدن زمینه ها و شرائط سیاسی و بین المللی باج خواهی ها و زیادت طلبی های برخی رژیم ها مانند جمهوری اسلامی و بالاخره تسویه حساب با بقایای متلاشی سرمایه داری دولتی سابق و حکومت هائی مانند یوگسلاوی پیشین، کوبا، کره شمالی و …
۴. تسلط مستقیم اقتصادی و سیاسی بورژوازی آمریکا در خاورمیانه و آسیای مرکزی، به عنوان یک اهرم نیرومند در پیشبرد پروسه رقابت با قطب های دیگر سرمایه جهانی و دستیابی به بیشترین سهم اضافه ارزش های تولید شده توسط کارگران جهان، تصاحب سرمایه های نفتی بین النهرین، سواحل شرقی و شمالی و غربی دریای خزر، تحکیم بیش از پیش موقعیت استراتژیک امریکا در خلیج فارس و بزرگ راههای آبی حمل انرژی، حضور اقتصادی، سیاسی و نظامی بسیار مؤثرتر و مستقیم تر در منطقه ای که برای سرمایه داری جهانی از اهمیتی بسیار ویژه و ممتاز برخوردار است.
شکست، موفقیت و درجات نسبی برد و باخت آمریکا در جنگ خاور میانه را باید با نگاه به این مؤلفه ها و انتظارات مورد داوری قرار داد. در یک نگاه بسیار ساده می توان دید که جنگ عراق نه فقط بورژوازی آمریکا را در حصول این هدف ها گامی به جلو نبرده است که ضربات مؤثری بر استخوان بندی استراتژی ایالات متحده در پیگیری این اهداف وارد ساخته است. موقعیت بورژوازی بین المللی در مقابل جنبش کارگری جهانی نسبت به روزهای پیش از جنگ عراق یا جنگ های اخیر بطور کلی، مستحکم تر نشده است و اگر هم شده باشد، نه از برکت جنگ افروزی ها، که تابعی از عوامل دیگر بوده است. نقش دولت آمریکا به لحاظ سرکردگی در اعمال نظم سیاسی و تولیدی جهانی سرمایه و موقعیت وی در مقابل قطب های رقیب سرمایه بین المللی نیز تقویت نشده است که بالعکس به صورت بارز تضعیف گردیده است. فروماندگی نظامی دولت بوش در کار مستقر ساختن یک رژیم دست نشانده منحل در تار و پود برنامه ریزی های مطلوب سرمایه های آمریکائی، اعتبار کاخ سفید را حتی در میان اقمار سیاسی خاورمیانه ای امریکا به طور محسوس کاهش داده است و نیروهایی رقیب و باج خواه منطقه را به اتخاذ مواضع تعرضی نیرومندتر تحریص کرده است. دولت بورژوازی اسلامی ایران در قیاس با روزهای قبل از شروع جنگ عراق از موقعیت سیاسی قوی تری برخوردار است و هم اکنون موقعیت حساسی را در برنامه ریزی های روز اقتصادی و سازماندهی نظم سیاسی سرمایه داری عراق داراست. تضعیف متحدین آمریکا در خاور میانه مانند دولت سنیوره و اقتدار بیشتر ارتجاع حزب الله در لبنان، کاهش چشم گیر اعتبار نیروهای فلسطینی متمایل به غرب و پیشرفت متقابل ارتجاع حماس، تنزل فاحش موقعیت دولت اسرائیل و بایگانی شدن کامل «طرح صلح» های امریکائی، ظهور امکانات گسترده تر برای بهره گیری جمهوری اسلامی از موقعیت حزب الله و حماس و همانندان برای مطالبه سهم اقتصادی و نقش سیاسی نیرومندتر در عرصه جهانی همه و همه موضوعاتی هستتند که رخدادهای ناشی از تهاجم نظامی آمریکا به عراق در تحقق آنها نقش کارا داشته است.
هزینه های سهمگین مالی جنگ عراق به نوبه خود موقعیت اقتصادی امریکا را در مقابل رقبای جهانی آن کاهش داده است. تراز مبادلات بازرگانی ایالات متحده در مقابل چین یک نمونه آشکار این تغییر توازن است. اقدام اخیر دولت چین در زمینه تبدیل ده هزار میلیارد دلار ذخائر ارزی خود به یورو به جای دلار، اعلام آمادگی ممالکی مانند ایران و لیبی و لتونی و رومانی و دیگران برای دست یازی به همین جابجائی، گسترش موج نوین بیکاری و بیکارسازی در آمریکا، کاهش نرخ سود پاره ای از انحصارات عظیم صنعتی و مالی این کشور و تأثیرگذاری آن بر نرخ سود شرکت های اروپائی شریک آنها، کاهش نرخ برابری دلار در مقابل یورو و ارزهای دیگر یا رخدادهای مشابه اینها به نوبه خود از تهاجمات میلیتاریستی بورژوازی آمریکا متأثر بوده اند.
تلاش بورژوازی آمریکا برای تسلط بر منابع انرژی خاور میانه و آسیای مرکزی همراه با تقویت موقعیت استراتژیک و اقتصادی این کشور در خلیج فارس و منطقه نیز به طور محسوس با شکست مواجه بوده است. عواقب جنگ عراق و تزلزل بارز اتوریته سیاسی و نظامی آمریکا، مناسبات جمهوری های سابق شوروی با رژیم اسلامی را بیش از پیش استحکام بخشیده است و برخی چشم اندازهای اقتصادی آمریکا در این کشورها را دچار مخاطره ساخته است. از اینها که بگذریم جنگ عراق در کاهش اعتبار کارائی جنگ افروزی ها و کودتاگری های دولت آمریکا علیه رژیم ها و نیروهای مخالف در سطح جهانی تأثیر داشته است. آثار سقوط اعتبار این توحش گری ها را می توان در مناسبات میان آمریکا و برخی دولت های سرمایه داری آمریکای لاتین از نوع رژیم ونزوئلا به روشنی مشاهده کرد.
لیست پیامدهای شکست آمیز جنگ عراق برای آمریکا هم چنان گشوده است و موارد دیگری را می توان به آنچه در بالا گفتیم افزود، اما چیزی که در اینجا مورد بحث است نه چند و چون این شکست که سیر آتی تداوم استراتژی آمریکا در منطقه، سرنوشت توده های کارگر و فرودست عراق در لای چرخ جنایات سرمایه جهانی و وظائف مهمی است که طبقه کارگر بین المللی در قبال جنگ افروزی های سرمایه داری و آینده مردم کارگر عراق به عهده دارد. بورژوازی ایالات متحده در جنگ جاری خاور میانه دچار شکست شده است، اما سران کاخ سفید و کلا قطب متحد بورژوازی آمریکا در مقابل این شکست راه تسلیم در پیش نگرفته اند و ثانیه ای از تدارک توطئه های نوین و تدارک حمام خون های گسترده تر و سراسری تر علیه بشریت غافل نمانده اند. شکست و پیامدهای آن، نمایندگان سیاسی و فکری بورژوازی آمریکا را سخت به وحشت و جستجوی راه گریز انداخته است. اظهار نظرهای کسانی مانند وزیر خارجه کنونی دولت بوش، کارتر رئیس جمهور سابق امریکا، پاره ای از نمایندگان کنگره، سنا، سران سیا و پنتاگون همه و همه ابعاد گسترده این وحشت و تقلا را در پیش چشم ما قرار می دهند. همه این کارکشتکان تاریخ کودتا و شرارت و آتش افروزی، از محافظه کار تا دموکرات و موافق یا مخالف دولت بوش، بطور یک صدا، اعتراف به شکست را با عربده ضرورت ترمیم شکست و انتقال شرائط روز به وضعیتی پیروزمندانه تکمیل می کنند. می گویند که در فرهنگ فئودال های ایرانی هیچ تفنگی در دست هیچ دهقانی علیه هیچ اربابی شانس شلیک نداشت و پیروزی فئودال در مصاف با دهقانان یک باور محتوم غیر قابل چون و چرا تلقی می شد. بورژوازی ایالات متحده نیز همسان اربابان قرون گذشته تاریخ، تحمل شکست را سرآغاز سقوط در سراشیبی مرگ می پندارد و برآنند که شکست را به هر سیاق و لو به بهای نابودی بشریت با پیروزی جایگزین کنند.
همه چیز گواه آن است که استراتژی واشنگتن در خاورمیانه با هدف جابجائی معادلات قدرت و پس راندن موج شکست در حال تغییر است. در مورد این که محتوای این تغییر یا تغییرات چه خواهد بود، پیش بینی روند کار چندان ساده نیست، اما شواهد بسیاری حکایت از آن دارند که:
۱. ترکیب کنونی دولت عراق مورد رضایت آمریکا نیست. انتظار دولت بوش این بود که عراق به جزیره ثبات سرمایه، به اسرائیلی دیگر یا حداقل به دولتی از نوع اردن و عربستان سعودی و ایران سال های قبل از انقلاب در منطقه مبدل گردد. حاکمیت سیاسی بعد از جنگ عراق در دورنمای استراتژی واشنگتن، قرار بود نقشی تعیین کننده در تضمین سرکردگی آمریکا در داربست نظم سیاسی و نظامی و اقتصادی جهان سرمایه داری ایفاء کند. این رؤیا اکنون به کابوس تبدیل شده است، نه به این معنی که نیروهای درون ارتجاع ائتلاف حاکم عراق خواستار اجرای چنان نقش و مأموریتی نیستند، بلکه به این اعتبار که قادر به ایفای این رسالت نشده اند. تهاجم نظامی آمریکا شرائطی را پدید آورده است که حصول چنین موفقیتی را از دولتی با این ترکیب سیاسی و پیشینه و تناقضات سلب کرده است. از احزاب و نیروهای رسمی مرتجعی مانند مجلس اعلی، الدعوه، باند چلبی و هم کیشان و بالاخر ناسیونالیسم کرد که بگذریم، هر انسان شرافتمندی در هر کجای دنیا از جنگ و شرارت و حمله نظامی آمریکا نفرت داشته است. تحمیل ثبات سیاسی دلخواه هارترین قطب سرمایه جهانی بر توده های کارگر و فرودستی که جنگ آنان را به روزی سیاه تر از روزگار حکومت صدام سوق داده است، کار ساده ای نمی توانست باشد. ارتجاع ائتلاف بورژوازی حاکم عراق خواه به این دلیل و خواه زیر فشار تناقضات فراوان دیگرش نمی تواند در اجرای نظم سیاسی مطلوب دولت بوش هیچ موفقیتی به چنگ آرد و چاره ای ندارد جز این که هر روز بیش از روز پیش استیصال و فروماندگی محتوم خود را در این گذر در پیش روی محاقل قدرت بورژوازی آمریکا قرار دهد.
۲. سوی دیگر ماجرا نیز ناتوانی ائتلاف بورژوازی عراق در تحقق انتظارات آمریکا را تکمیل و تشدید می کند. این ائتلاف نیز از زمان سقوط حکومت صدام به بعد، حمایت نظامی و سیاسی آمریکا را حلال معضلات خود نمی بیند. از منظر منافع نیروهای متشکله ائتلاف، نهادن بوسه بر آستان حرمت کاخ سفید تا آنجا تقدس داشت که صدام را از سر راه عروج آنها به اریکه قدرت بردارد و حاکمیت آنها را مستقر سازد. با سقوط صدام مراوده نیروهای ائتلاف و دولت بوش با توجه به خصلت شرائط ناشی از جنگ، سوای مصیبت برای هر دو طرف چیز دیگری نبوده است. تاخت و تاز سبعانه ارتش اشغالگر آمریکا در عراق هم برای توده کارگر و زحمتکش عراقی سخت دهشت انگیز است و هم بهانه به دست تروریسم توحش بار نیروهای مرتجع بخش های دیگر سرمایه جهانی، برای حضور هولناک خود در عراق داده است. هر دوی این موارد به نوبه خود، شانس بهره گیری ارتجاعی دولت موفت را از توهم مردم کارگر و زحمتکش عراق می سوزاند. از این که بگذریم، نیروهای تشکیل دهنده دولت موقت به حکم پیشینه سیاه سیاسی خود بار تعهدات متنوعی را در مقابل بخش های مختلف بورژوازی بین المللی به دوش می کشند. مجلس اعلای اسلامی عراق دست پرورد سپاه پاسداران و دولت اسلامی بورژوازی ایران است. حزب الدعوه در تمامی عمرش جیره خوار رژیم های مرتجع منطقه بوده است. ناسیونالیسم کرد پروانه وطن پرستی اش را با فروش بی چون و چرای خود به ساواک شاه و حاکمان دینی سرمایه داری ایران تنفیذ کرده است. مسأله مهم برای همه اینها صعود به پلکان قدرت سیاسی و یافتن مکانی در ساختار قدرت دولتی سرمایه داری بوده است. اساس محاسبات همگی آنان این بود که ارتش امریکا این انتظار را محقق خواهد ساخت و اکنون در دل شرائط بعد از جنگ، حضور این ارتش نه قاتق نان که قاتل جان است. همه این نیروها با مشاهده وضعیت جدید، روی کردن به دولت اسلامی بورژوازی ایران و استمداد از اقتدار نظامی، امکانات اقتصادی و نقش سیاسی این رژیم در منطقه را به مثابه یک راه چاره در برابر خود می یابند. ضرورت این رویکرد را می توان در گسترش روز به روز مناسبات میان دولت فعلی و حتی سلف وی با جمهوری اسلامی در همه قلمروها مشاهده کرد. شدت نیاز به تحکیم این روابط از سوی ائتلاف حاکم به حدی است که جلال طالبانی به گاه انکار هر نوع کم خدمتی به دولت اسلامی، کوشید تا حتی آشنائی دست و پا شکسته خود با چند واژه فارسی را هم گواه ریشه دار بودن هر چه بیشتر هم پیوندی با این رژیم سازد.
بخشی از استراتژی بورژوازی آمریکا برای مقابله با عوارض شکست در جنگ عراق، تلاش برای تغییر ترکیب نیروهای مؤتلفه درون رژیم فعلی عراق است. قدرت سیاسی جدید عراق از منظر نیازهای روز استراتژی ایالات متحده، باید بتواند تروریسم متکی به بخش های مخالف امریکا در بورژوازی جهانی را زمین گیر کند، نارضائی توده های عاصی از حمله نظامی و متوهم به حاکمان سابق را تعدیل نماید، بتواند با اقمار امریکا در خاور میانه روابط متعارف و حسنه برقرار سازد. نظم سیاسی و سپس تولیدی سرمایه داری عراق را در ارتباط با سرمایه های آمریکائی و دولت امریکا تضمین نماید. بورژوازی ایالات متحده در جریان تغییر استراتژی خود برای مقابله با عواقب شکست جنگ، مستقل از موفق بودن و نبودن یا درجات متفاوت هر کدام از این حالت ها، رجوع به بدنه نظامی و سیاسی باقی مانده از رژیم بعث را یک راهکار لازم تشخیص می دهد و در این اواخر برای تحقق این سیاست گام هائی برداشته است. فشار بر ائتلاف حاکم برای مشارکت شمار زیادی از نظامیان و کادرهای سیاسی حزب بعث در اجلاس اخیر تنها یکی از جلوه های این رویکرد جدید است. توصیه دولت بوش به نوری المالکی برای تعویق اعدام صدام حسین نیز اقدامی مرتبط با همین تغییر استراتژی بود. درخواستی که دولت موقت پذیرش آن را به سود خود ندید. کاخ سفید در اساس مخالف اعدام صدام نبود، زیرا به کارگیری نیروهای ابوابجمعی رژیم پیشین بدون وجود صدام برایش تا حدود زیادی معقول تر، بی دردسرتر و توجیه پذیرتر بنظر می رسد. هدف از تعویق حکم اعدام بیشتر این بود که این کار به تمهید مقدمات لازم برای اجرای استراتژی تازه کمک رساند. از دید سران واشنگتن آنچه که در حال حاضر می تواند منافع بورژوازی امریکا در عراق را کم یا بیش تضمین نماید و شکست مفتضحانه آنها را تا حدودی جبران کند، استقرار یک دیکتاتوری سرکوبگر نیرومند در این کشور است. هیچ کدام از دولت های پس از سقوط صدام حسین و از جمله دولت نوری المالکی قادر به انجام این کار نبوده اند. یک دلیل مهم این امر سوای آنچه بالاتر اشاره کردیم، ویژگی و موقعیت و زمینه روی کار آمدن این دولت ها بوده است. نیروهای متشکله این دولت ها تمامی قدرت و موجودیت خود را مدیون تهاجم نظامی آمریکا و جنگ افروزی ارتش متجاوز این کشور بوده اند، آنان نه فقط از هیچ نوع مقبولیتی در میان توده های کارگر و زحمتکش عراق برخوردار نیستند، که استخوان بندی سیاسی و تشکیلاتی ریشه دار برای اعمال قدرت نیز در هیچ سطح و درجه ای نداشته اند. جنگ آمریکا این نیروها را در مسند قدرت جاسازی کرد، اما اینها هیچ دستگاه دولتی و سازمان پلیسی و ارتش و نهاد امنیتی و بساط لازم اعمال قهر و سرکوب که شرط حیات دولت های بورژوائی مخلوق جنگ افروزی سرمایه بین المللی و ارتش های متجاوز امپریالیستی است به همراه نداشتند. اگر جمهوری اسلامی ایران در روزهای پس از انقلاب بهمن سوای موقعیت ضعیف و مستأصل جنبش کارگری ایران از امتیازاتی مانند ارتش آماده و ساواک مجهز و دستگاه وسیع پلیس و ژاندارم رژیم شاه برای سرکوب انقلاب برخوردار بود، دولت های مخلوق جنگ امریکا در عراق از رژیم پیشین چیز زیادی به همراه نداشتند. این نکته ای است که سران واشنگتن آن را درک می کنند و اینک در استراتژی تازه خود به آن توجه دارند. رجوع به بدنه حکومتی رژیم بعث قرار است این مشکل را حل کند. نسخه پنتاگون برای تشکیل دولت بعدی عراق سازمان دادن یک ائتلاف نیرومند متشکل از نیروهای درون رژیم کنونی و نهادهای مهم نظامی و پلیسی و سیاسی و امنیتی رژیم صدام است. گفتگوی جاری تغییر استراتژی تا آنجا که به داخل مرزهای عراق مربوط می شود، بیشتر حول این مهم دور می زند. این موضوعی است که برای ناسیونالیسم کرد، مجلس اعلا، حزب الدعوه و طیف متحدان آنها خوشایند نیست، اما آمریکا برای غلبه بر وضعیت موجود به آن نیاز دارد. اتخاذ این سیاست حمایت برخی از دولت های عربی دوستدار آمریکا در خاورمیانه را نیز به دنبال می آورد. امری که به نوبه خود حلقه دیگری از زنجیره تلاش های استراتژیک ایالات متحده است و کفه توازن قوای میان آمریکا و نیروهای رقیب را به سود اولی و به زیان دومی ها سنگین می سازد. بعدا خواهیم گفت که این رویکرد هیچ شانس تازه ای نیز برای دولت بوش نمی آفریند. در یک نگاه ساده می توان حدس زد که سود نهائی این تغییرات باز هم عاید رژیم دژخیم بورژوازی اسلامی ایران خواهد شد.
آنچه گفتیم تنها بخشی از رویکرد تازه در استراتژی آمریکا در رابطه با عراق و خاور میانه است. بخش های دیگر آن نیز در جای خود نیازمند بررسی است. آمریکا بدون تضعیف موقعیت سیاسی رژیم اسلامی و هم زمان پیوند زدن بیش و بیشتر منافع اقتصادی و سیاسی بورژوازی ایران با سیاست خارجی و اهداف اقتصادی بین المللی خویش، قادر به حل معضل عراق نمی باشد. بورژوازی امریکا تاریخا و جدا از تمامی لشکرکشی ها یا سایر رویدادهای دوره اخیر به اهمیت این همپیوندی و ادغام وقوف حداکثر داشته است و همین مسأله در جای خود یکی از هدف های لشکرکشی به عراق را هم تعیین می کرده است. دوران بیست و هشت ساله حاکمیت جمهوری اسلامی قدم به قدم و با وضوح تمام بیانگر آن است که هر دو حزب دموکرات و جمهوریخواه برای حصول این هدف به تمامی راههای ممکن متوسل گردیده اند و در این راستا ترغیب صدام برای حمله به ایران درست همان سیاستی را دنبال می کرده است که تحمل خضوعانه اشغال سفارت آمریکا و گروگان گرفتن دیپلمات های این کشور، به همین سیاق تدارک گسترده کارزار مقابله با دستیابی ایران به انرژی هسته ای یا تهدید جمهوری اسلامی به حمله نظامی همان هدفی را تعقیب می نموده است که راهکارهای متنوع برقراری مراودات حسنه و مناسبات سیاسی و اقتصادی نزدیک با این رژیم. هیچ کدام از دولت های آمریکا هیچ نقشه ای برای تهاجم واقعی نظامی به ایران و جایگزینی جمهوری اسلامی با رژیمی دیگر از این طریق در سر نداشته اند و همه آنها به عواقب زیانبار آن برای سرمایه داری آمریکا و سرمایه داری جهانی وقوف داشته اند. مسأله اساسی برای آمریکا متقاعد کردن سران دولت اسلامی بورژوازی ایران به انصراف از باج خواهی های بیش و بیشتر و انطباق توقعات خود با برنامه ریزی ها و سیاست گذاری های دولت آمریکا و مراکز کلیدی قدرت قطب مسلط سرمایه جهانی بوده است. در سوی مقابل، رژیم اسلامی نیز از آغاز تا امروز، از حمله به سفارت تا واقعه «کنترا» و توسل به «شولد»، از جار و جنجال های آمریکا ستیزانه خمینی و احمدی نژاد تا امریکاگرائی رفسنجانی و گفتگوی تمدن های خاتمی همگی هم سو و هم هدف خواستار صحه گذاری آمریکا و غرب بر انتظارات و توقعات بورژوازی ایران و قبول موقعیت برتر جمهوری اسلامی در منطقه بوده اند. محتوای مشاجرات میان دولت های آمریکا و جمهوری اسلامی هیچ گاه از دائره امتیازگیری و باج خواهی از هم دیگر فراتر نرفته است. نکته مهم این است که این مشاجره تا این زمان در همه فراز و فرودهایش به سود رژیم اسلامی و به زیان آمریکا پیش رفته است و شکست آمریکا در جنگ عراق، کفه این سود و زیان را هر چه بیشتر به نفع دولت اسلامی بورژوازی اسلامی سنگین تر ساخته است. این روندی است که برای سران کاخ سفید قابل تحمل نیست، اما برای مقابله با آن نیز سوای توسل به همان راهکارهای نوع گذشته هیچ تدبیر و چاره اندیشی دیگری در پیش روی ندارند.
تلاش دولت آمریکا در برنامه ریزی های جدید استراتزیک در خاورمیانه، در رابطه با جمهوری اسلامی، به عنوان یک شرط چالش شکست در جنگ عراق، مشتمل بر مجموعه ای از کارکردهای ظاهرا متناقض اما اساسا هم سو است. آمریکا می کوشد که: اولا قطب متحدین خود در خاورمیانه را وسیعتر و نیرومندتر سازد. ثانیا فشار بین المللی بر دولت اسلامی را افزون تر کند. ثالثا به کمک نتایج حاصل از فشارهای بین المللی، قرار دادن رژیم اسلامی در موقعیتی ضعیف تر و کاهش باج خواهی های بورژوازی ایران و بالاخره تن دادن به قبول برخی امتیازات، توافق دولت اسلامی را برای برقراری نظم سیاسی و تولیدی سرمایه داری در عراق جلب نماید. آنچه دولت بوش در روزهای اخیر انجام داده است، اجماع این سیاست های متناقض اما هم سو و متناظر به حصول یک هدف را در خود منعکس می سازد. سیاست پردازان کاخ سفید از یک سو فعالیت وسیعی را برای جلب دولت «بشار اسد» و پیوند زدن سوریه به متحدان امریکائی شروع کرده اند، از دولت سنیوره در در مقابل حزب الله و نیروهای مخالف وی در لبنان حمایت جدی بعمل آورده اند. برای متقاعد نمودن رژیم هلموت در کار برقراری ارتباط فعال با نیروهای غرب گرای فلسطینی و ایزوله نمودن بیشتر حماس و شرکا، دست به کار بوده اند. به شروط دولت های روسیه و چین برای تهیه یک متن مشترک تحریم علیه جمهوری اسلامی و تصویب این متن در شورای امنیت سازمان ملل تن داده اند. تلاش هائی که در مجموع قرار دادن بورژوازی ایران در موقعیتی ضعیف تر را دنبال می نماید، اما هم زمان درست در متن همین تلاش ها، بر ضرورت گفتگو با دولت اسلامی بورژوازی ایران به اندازه کافی اصرار ورزیده اند. کوشش ها و سیاست پردازی هائی که به رغم پاره ای تعارضات صوری، حلقه های پیوسته دیپلوماسی روز ایالات متحده را در کارزار فرار از قبول واقعیت شکست در جنگ عراق تشکیل می دهد.
در یک نگاه بسیار ساده، آنچه از همه بدیهی تر به نظر می رسد، این است که پروسه چالش شکست از سوی دولت بوش سوای فرو رفتن ژرف تر امریکا در باتلاق شکست های جدید سرانجام دیگری نمی تواند داشته باشد. بورژوازی کلا و از جمله دولت وقت ایالات متحده زیر فشار تحجر جبری طبقاتی و تاریخی خود و به حکم عقب ماندگی سرشتی افکار منبعث از مصالح و منویات ماندگارسازی سرمایه داری از فهم یک حقیقت شفاف علمی و تاریخی عجز دارند، این حقیقت روشن که تحمیل ملزومات بقای نظام بردگی مزدی حتی در شرائط زمین گیری و بی سازمانی و بی افقی جنبش کارگری جهانی باز هم کاری دشوار، متضمن سقوط در هولناک ترین گرداب های توحش و پرداختن تاوان های سنگین در قبال این توحش ها است. استراتزی جدید آمریکا در خاور میانه هیچ چشم انداز تازه ای برای غلیه بر وضعیت حاضر در برابر بورژوازی آمریکا قرار نمی دهد. مردم کارگر و فرودست عراق تاوان تهاجم امریکا را با از دست دادن کل زندگی و دار و ندار خود پرداخت کرده اند. بورژوازی آمریکا میلیون ها کارگر و زحمتکش این سرزمین را به طور کامل از هستی ساقط کرده است، به این بهانه که می خواهد صدام را سرنگون کند!! این توده وسیع کارگر و زحمتکش نمی تواند شاهد تکرار کلیه این جنایت ها با هدف بازگرداندن بدنه سیاسی و نظامی رژیم صدام به اریکه قدرت باشد!!. ائتلاف کنونی حاکم بر عراق نیز به رغم نیاز مفرط به تحکیم پایه های قدرت خود و قبول موقت راهکارهای واشنگتن، این رویکرد را در درازمدت راه تضعیف ییش و بیشتر خود از ساختار نظم سیاسی سرمایه داری عراق می بیند. تصوری که بی اعتمادی به امریکا نیز کاملا آن را تقویت می نماید. دولت اسد در سوریه، سنیوره در لبنان و نیروی الفتح در فلسطین نیز به رغم تمامی تحجر و انجماد فکری طبقاتی بورژوائی شان، برای منحل نمودن خویش در سیاست روز امریکا با تناقضات زیاد مواجه هستند. تلاش دو سویه سران رژیم اسلامی و کاخ سفید برای ادغام هر چه بیشتر منافع بورژوازی دو کشور در هم دیگر نیر سالیان زیادی است که ادامه دارد و دلیلی برای موفقیت معجزه آسای روز آن وجود ندارد. مؤلفه های دیگر اوضاع سیاسی جاری نیز هیچ کورسوی امیدبخشی در مقابل تلاش های جاری دولت بوش قرار نمی دهند.

طبقه کارگر عراق و جنبش کارگری بین المللی
بحث بالا مروری در رویکرد روز نظام سرمایه داری و بورژوازی آمریکا برای سوق دادن عمیق تر طبقه کارگر عراق به ورط گرسنگی، فقر، بی آبی، بی بهداشتی، بیماری، تباهی، سیه روزی و حمام خون های رقت بارتر و دردناک تر بود. محور اساسی گفتگو اما اینست که طبقه کارگر جهانی در این گذر چه کرده است؟ چه باید بکند؟ و چه می تواند بکند؟ توصیف آنچه در طول شانزده سال اخیر بر زن و کودک و پیر و جوان عراقی گذشته است یا به بیان دیگر تشریح درجه تشدید و تعمیق و توسعه سیه روزی های این جمعیت از آغاز دهه نود سده پیش حتی در قیاس با دوره های قبل از یک سوی دشوار و از سوی دیگر غیرضروری است. دشوار است برای این که نمی تواند بر هیچ قلمی جاری و با هیچ زبانی بیان گردد. غیرلازم است، زیرا همه انسان ها هر صبح و عصر، اگر نه همه زوایای آن، اما حداقل پرتو کمرنگی از شرارت های نظام سرمایه داری در حق آنان را بر روی صفحات تلویزیون ها و رسانه ها مشاهده می کنند.
تصویرهای تلویزیونی و اخبار رسانه ها اما توأم با عظیم ترین دروغ پردازی ها است. همه رسانه ها از هر طیف قدرت بورژوازی، اصرار دارند که با علم کردن پدیده ای به نام تروریسم و جار و جنحال حول این پدیده، منشأ واقعی بلیه دامن گیر میلیون ها خانوار کارگر عراقی را از انظار عمومی توده های کارگر جهان مخفی سازند. تروریسم موجود در واقعیت خود ر&