پالایش مفهوم چپ، یک ضرورت استراتژیک
روزبه کلانتری
(طرحی برای پاسخ به معضل فقدان انسجام سیاسی - نظری در بخش چپ جنبش دانشجویی)
اشاره: بر خلاف برخی گرایشهای دیگر جنبش دانشجویی، فعالین بخش چپ این جنبش به علت فقدان حضور احزاب و سازمانهای سیاسی چپ در فضای سیاسی و فكری داخل کشور از تشتت و پراکندگی سیاسی رنج میبرند که همین مشکل بر عرصه فعالیتهای نظری و تئوریک مربوط به این بخش نیز تاثیر گذارده است و برخی از آنها را به نوعی " گلچینی" نظری از تمام گرایشهای سياسی و دستگاههای نظری که امروزه "چپ" (در وسیعترین و گل و گشادترین تعبیر) خوانده میشوند، کشانده است که نه تنها در تامین انسجام سیاسی و نظری برای این بخش موثر نبوده است، بلکه بر عکس تاثیرات منفی و مخربی هم بر این مساله و هم در رابطه با فقدان شفافیت و قاطعیت در عرصه پراتیک باقی گذارده است. بحثی که در پایین ارائه میشود، متضمن پیشنهاداتی در راستای ارائه یک سری ملاکهای عام است که از یک طرف میتواند در شناسایی نیروهای سیاسی و سیستمهای فکری که میتوان عنوان "چپ" را به آنان اطلاق کرد و آنان را جزء بخش چپ جامعه محسوب داشت، موثر باشد و هم در شرایط موجود، حداقلی از توافقات نظری و سیاسی را حول چند محور عمده به منظور انسجام بخشیدن به خودآگاهی این بخش از جنبش دانشجویی تامین نماید.
به علاوه امروزه چپ در سطح رسانهها و مطبوعات و در افواه مردم با طیفهای گوناگون از نیروهای گل منگلی و نازنینی تداعی میشود که بیشتر با واژههایی نظیر "موسسات خیریه" و "سازمانهای تامین اجتماعی" و "نهادهای هوادار صلح" ( ضمن تذکر این که من فی نفسه با هیچ کدام از اینها مشکل ندارم) و کلوپهای معتقدین به کمتر مکیده شدن شیره جان اقشار فرودست و خلاصه روشنفكران و كاسه لیسهای با "وجدان" تر بورژوازی مرتبط میشوند تا با واژههای شناخته شده در تاريخ و ترمینولوژی آن چه سنتا "چپ" خوانده شده است. برای تغییر این تصویرنیز باید سریعتر اقدامی صورت داد.
وقتی صحبت از بررسی بحرانها و ابهامهای گفتمانهای اندیشگی تاثیر گذار در ایران به میان میآید، خود به خود بحث بحران گفتمان چپ به ویژه در شرایط پس از اتمام جنگ سرد جایگاه مهمی را دراین بحث به خود اختصاص میدهد. به اعتقاد من در گام نخست درک چرایی و چیستی خود این "بحران" و ترسیم شمایی کلی از آن میتواند بستر مناسبی را برای ادامه بحث و شکافتن ابعاد دیگر موضوع فراهم سازد.
امروزه افراد بسیاری از بحران چپ سخن میگویند. بسته به آن که چه کسی سخن میگوید، معانی سیاسی، ایدئولوژیک و تئوریک بحران و ابهام متفاوت میگردند. در درازنای تاریخ چپ، مخالفین آن سخت تلاش کردهاند تا گفتمان چپ را به صورت یک تئوری بی اعتبار نشان دهند و این چیز جدیدی نیست. اما وقتی ما در اینجا از "بحران" سخن میگوییم، منظورمان یک بحران واقعی تاریخی و به تعبیر لویی آلتوسر "بلوکه شده" است که از مدتها پیش از اتمام جنگ سرد یعنی از حدود دهه سی قرن بیستم - یعنی با شکست پروژه ساختمان سوسیالیسم در شوروی - آغاز گشته و پس از طی کردن یک فرایند طولانی در دوره اخیر در نتیجه فروپاشی بلوک شرق و اتمام جنگ سرد و تعرض سیاسی و ایدئولوژیک دامن گستر راست و روشنفکران لیبرا ال و دست راستی، یعنی همانهایی که نیکوس پولانزاس آنها را "متخصصین مجمع الجزایر گولاک" مینامد ، "سر باز کرده" و برای ما "قابل رویت" شده است. درک بحران بدین شکل تنها زمانی میسر میگردد که از تقلیل آن به جنبه "گفتمانی" اجتناب کرده و در درجه اول آن را به شکل یک بحران سیاسی و اجتماعي که عارض جنبش سوسیالیستی شده و درعرصه تئوریک و گفتمانی نیز بازتاب یافته است ببینیم. در نتیجه در راستای تحقیق پیرامون امکانات و برون رفتهای احتمالی باید از یک سو از بررسی مساله به مثابه یک معضل نظری صرف اجتناب کرد و از سوی دیگر پاسخ به بعد گفتمانی و تئوریک بحران را تنها در مدلهای "تجدید نظر" و یا "التقاط " جستجو نکرد. آنچه از این جنبه اهمیت دارد، نقش آفرینی تحلیلی و نظری در عرصههای مختلف علوم اجتماعی و اثبات کفایت این گفتمان در تحلیل جامعه معاصر و اظهار نظر در باب معضلات جدیدی است که در روند حرکت تاریخی جامعه مطرح گشتهاند. از این منظر کاربست این نگرش به جهان کنونی و معضلات متنوع آن است که از اهمیت و اولویت بیشتری برخوردار میگردد.
محتملا نخستین دسته از ابهاماتی که در مسیر سامان دادن به یک پویه نظری برای رویارویی با چالشهای موجود در مقابل گفتمان چپ ایجاد میگردند، در پیرامون تعریف خود اصطلاح "چپ"، دامنه شمول، مولفه های تشکیل دهنده هویت آن و... دور میزنند. چرا که به هر حال در راستای رفع یک ابهام و حل یک بحران در وهله نخست باید تعریف و ارزیابی صحیح و دقیق از موضوع کار و نیرویی داشت که انتظار میرود به حل آنها دست برد: به چه نوع گفتمانی میتوان عنوان "چپ" اطلاق کرد و چه نیرویی را میتوان "چپ" تلقی کرد ؟ در این مسیر است که ما با جنبه دیگری از بحران یعنی بحران در تعریف و تشخیص "چپ" مواجه میگردیم. همین که در ادبیات رایج سیاسی امروز به راحتی میتوان عنوان چپ را به طیفی از نیروها و شخصیتها از مجمع روحانیون مبارز تا حزب شیوعی عراق و سبزهای آلمان و تروتسکیستهای بریتانیا و چریکهای ساندرولومینوزوی پرو و سوسیال دموکراتهای سوئد الصاق کرد، خود بر این دلالت دارد که "چپ" امروزه مفهوم و واژهای مبهم، نارسا و بحران زده است. سنخ شناسیهای کترهای و کیلویی نیروهای سیاسی در ایران از گونه دسته بندیهای "پرفسور" های دارای سابقه نظامی در "عصر ما" و ژورنالیستهای دوزیستی مانند محمد قوچانی نیز نقش ویژهای را در این میانه ایفا میکنند. این سنخ شناسیها معمولا با هر انتخابات و تحول سیاسی، بسته به وضعيت و حال و روز دوم خردادیها تجدید تولید میگردند و هر مرتبه طی فستیوال باز توزیع عناوین و اتیکتهای سیاسی، عنوان "چپ" با گشاده دستی معمولا به گروههایی تقدیم میگردد که مقابله با سوسیالیسم و سوسیالیستها و سرکوب آنها تاریخا همواره یکی از مشغلههای عمده زندگی آنان بوده و در این مسیر سابقه تشکیل گروههای شبه نظامی - فالانژیستی به منظور به راه انداختن "ترور سفید" نيزدر کارنامه شان به چشم میخورد.
علاوه بر این در ذیل این واژه به نیروها و ترندهای فکری و اجتماعی گوناگونی بر میخوریم که بخش عمدهای از آنها بیش و پیش از آن که از آنها انتظار یافتن راه حلی برای ابهامات و معضلات گفتمان چپ رود، خود بخشی از صورت مسالهاند . دلیل این مساله را به نظر من در این نکته باید جستجو کرد که آن تحرکی که زمانی به عنوان نقطه کانونی چپ جامعه شناخته میشد، یعنی جنبش سوسیالیستی طبقه کارگر، ازهمان سالهای دهه سی قرن بیستم جنبش اجتماعی ضعیف، پراکنده و ناپیوستهای بوده و سیمای اجتماعی و نظری روشن و دقیقی نداشته است و همین امر بستر مساعدی را برای دست دراز کردن نیروهای دیگر - با نیات و اغراض متفاوت - به گنجینه نظری این چپ و در نتیجه پدید آمدن اغتشاش حول تعریف این اصطلاح، مهیا نموده است. در اینجا به منظور برداشتن گامی در راستای پالایش مفهوم چپ و روشن ساختن سیمای نظری و گفتمانی آن، با لحاظ کردن مقطع مشخصی که در آن قرار داریم، ملاکهایی حداقلی برای رسیدن به توافق بر سر تعیین کرانهها و دامنه شمول این واژه ارائه میگردد.
نیرو و گفتمانی را در شرایط کنونی میتوان "چپ" خواند که بر مولفههای زیر متکی باشد:
یک: سیاست طبقاتی (Class Policy)
چپ بر مبنای تحلیل زیر به امکان طراحی یک نوع سیاست مبتنی بر طبقات و مبارزه طبقاتی در شرایط کنونی قائل است که آلن وودز نظریه پرداز برجسته چپ کوشیده است طی سلسله مقالاتی خطوط عمده و چشم اندازهای آن را در نقاط مختلف دنیا در شرایط کنونی ترسیم نماید. پیش فرضهای چنین سیاستی عبارتند از:
فرایندهای عینی و مادی برای پیشروی سوسیالیسم وجود دارد. این دینامیسم ذاتی اقتصاد کاپیتالیستی است که در نهایت بحران اقتصادی را ناگزیر میکند و جامعه را با تلاطم مواجه میسازد. این بحران به شکل اتوماتیک به برقراری سوسیالیسم منجر نمیشود و نیاز به دخالت گری "عنصر ذهنی"Subjective Fctor ، حال در مورد این که این "عامل ذهنی" چیست: حزب؟ شوراها؟ کلیت طبقه؟ و .. میتواند بین گرایشهای مختلف چپ بحث صورت گیرد) نیز وجود دارد. مکانیزم بحران زای سرمایه داری همان استثمار نیروی کار توسط صاحبان سرمایه است و بدین شکل دینامیسم سرمایه داری هم بحران اقتصادی و هم کشمکش نیروی کار و سرمایه را به طور مداوم باز تولید میکند و از همه مهمتر این که مبارزه طبقاتی که مبارزه ای دائم و بی وقفه است، موتور حرکت جامعه و تاریخ است و مقاطع بحران اقتصادی این امکان را در اختیار طبقه کارگر قرار میدهد تا این مبارزه را از طریق کسب قدرت به فرجام نهایی خود یعنی برچیدن نظام کاپیتالیستی ارتقاء دهد. به تعبیر نیکوس پولانزاس "موضوع مشخص مورد نظر ما در همه سطوح اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیک مبارزه طبقاتی است. ما معتقدیم که مبارزه طبقاتی عنصر اصلی تاریخ و واقعیت اجتماعی است".
اتخاذ یک سیاست طبقاتی مبتنی بر پیش فرضهای بالا نتایج مشخص زیر را در بردارد:
- تامین استقلال هویتی، نظری، اجتماعی و استراتژیک چپ از طریق ایجاد مرزبندی قاطع نظری و اجتماعی با لیبرالیسم و "چپ نو" (یا چپ پسامدرنیست و چپ پسامارکسیست و...) و مقولاتی نظیر "سیاست رادیکال" و "سیاست فرهنگی" و... که همواره به عنوان مبنایی برای راهبردهایی که در نهایت به فقدان بدیل برای وضعیت موجود در سطح جهان اذعان دارند، مورد استفاده قرار میگیرند.
توضیح آن که دلیل ذکر کردن لیبرالیسم و "چپ نو" در کنار یک دیگر، لحاظ کردن شرایط خاص ایران میباشد. چرا که در ایران آن چه تحت عنوان "چپ نو" و "تئوری انتقادی" شناخته میشود، همواره با خطوط راهبردی سیاستهای لیبرا ل پیوستگی و نزدیکی داشتهاند و تیغ تیز نقد و حملهشان بیشتر متوجه سوسیا لیسم رادیکال بوده است تا وضع موجود در سطح ملی و بینالمللی. شخصیتهای این جریان از یک سو میکوشند با استفاده از ترمینولوژی چپ و رادیکا ل خود را نماد قطب "چپ" جامعه نشان دهند و از سویی دیگر "اعتباری" که از این طریق تحصیل میشود را یک سره وقف مثلا حمایت از کاندیداهای لیبرال در انتخابات و یا هجمه به سوسیالیسم به بهانه ستیز با "اقتدارگرایی"، و دفاع آشکار یا تلویحی از نظم موجود کاپیتالیستی در سطح جهان و .. مینمایند. مثلا خيلی از ما با گفتهها و نوشتههای خوش آب و رنگ و جملات قصار امثال بابک احمدی و امید مهرگان و مراد فرهاد پور و... که توسط ملازمین رکاب به سمع و نظر دیگران میرسید را دیده و شنیدهایم و در عین حال شاهد کمپین حقیر و سه در چهار و زبونانه اینان در حمایت از رفسنجانی نیز بودهایم. در حقیقت این "تئوری انتقادی" در اکثر مواقع عملا به عنوان سلاح تئوریک پنهان لیبرالیسم عمل میکند.
وضعیت ترندهای دیگر نظیر داعیه داران "سیاست رادیکال" از این هم مشوشتر است. علاوه بر همراهی عملی با لیبرا لیسم در ایران، آشفتگی نظری و بی پایگی اجتماعی علاوه بر آن که آنها را به شاخهای کم تاثیر و منزوی در الیت روشنفکری بدل کرده است، "رادیکالیسم" و "سیاست رادیکال" مورد نظر آنها را به حیطههایی اعجاب برانگیز و وقاحت بار نظیر تایید تلویحی ژان ماری لوپن رهبر فاشیستهای فرانسه و تایید آشکارتر آگوستو پینوشه کودتاچی شیلیایی سوق داده است!! امثال مراد فرهادپور عنوان "چپ" را آشغال دانی بزرگی فرض کردهاند که هر زبالهای را زیر عناوین دهان پرکن دارای پسوند "رادیکال" میتوان بدان جا روانه نمود .
به این نقل قولها دقت کنید:
(..." در پاسخ به این سوال که: آیا چپ میتواند خودش را به گونهای بازسازی کند که افقی را پیش روی بشر بگذارد؟) مراد فرهاد پور: ... برخی جنبههای این افق را الان اصلا راستها دارند میسازند نه راستهای لیبرال مثل هایک، بلکه راستهای فرانسه که حتی نسبت فاشیستی هم به آنها میدهند مثل حزب آقای لوپن..." (بادهای غربی، گزیدهای از گفتگوها و سخنرانیهای مراد فرهاد پور، صفحه 193. البته این اظهارات با پز روشنفکری و "بدیع" بودن قبل از انتخابات ریاست جمهوری فرانسه و به راه افتادن موج ضد فاشیستی علیه حزب راست افراطی لوپن در فرانسه و سایر مناطق اروپا بیان شده است. بعید است که با اتفاقاتی که در فرانسه روی داد، ایشان دیگر جرات داشته باشند که با مسائل جدی سیاسی فیگورهای روشنفکری و "متفاوت" بودن بگیرند.)
- تاکید بر تئوری مارکسی سوسیالیسم به عنوان گفتمانی که توانایی پاسخگویی به معضلات کنونی جامعه و جهان و ارائه یک بدیل انسانی و شرکت در جدالهای زنده فکری معاصر را دارد. آلن وودز میگوید: "سیاست علم چشم اندازهاست. وضعیت کنونی جهان به طور کامل خطوط اصلی چشم اندازهای ما که در گذشته دراسناد و ادبیات ما بر روی آن کار شده است را تایید میکند. شاید لازم یاشد که این یا آن نکته جزیی اصلاح گردد، اما تحلیلهای پایهای ما از دورهای که در حال گذراندن آن هستیم به واسطه انبوهی از وقایع تایید میگردند و همین باید ما را در پافشاری بر تئوری مارکس مصرتر گرداند." درست که شخصیتهایی نظیر مارکس و انگلس، لنین، تروتسکی و تا حدودی رزا لوکزامبورگ و گرامشی و... را میتوان معرف چنین خط فکریای دانست، اما در دوران معاصر نیز نظریه پردازان برجستهای نظیر آ لن وودز، آلکس کالینیکوس، دیوید هاروی، ارنست مندل و… را میتوان به عنوان نمایندگان گفتمان ماركسی محسوب داشت.
- تاکید بر سیاست طبقاتی و تئوری مارکسی در تحلیل جامعه، باعث ایجاد مرزبندی کامل با گفتمان سنت - مدرنیته به عنوان گفتمان غالب در فضای روشنفکری ایران میگردد. گفتمان سنت - مدرنیته با ارائه یک تبیین غیر طبقاتی از جامعه ایران ومعضلات آن و یا طرح تحلیلهای معیوب طبقاتی، به عنوان مبنای نظری راهبردهای گوناگون لیبرالی عمل میکند که ایجاد مرزبندی با آن به تامین استقلال چپ از حیث چشم انداز، استراتژی وهویت اجتماعی یاری منجر میگردد.
دو: سیاست مبتنی بر نمایندگی طبقه کارگر
اگر چه این موضوع در ذیل عنوان "سیاست طبقاتی" و در پیوستگی کامل با آن قابل بررسی است، اما اهمیت ویژه آن باعث میشود که جایگاهی مستقل را به آن اختصاص دهیم. قید این عنوان مرز ما را با پوپولیسم در ورژنهای مختلف آن مشخص مینماید.
مکان ساختاری طبقه کارگر برای سوسیالیسم در کتاب "کاپیت ل" مدلل شده است و در حقیقت وجود طبقه کارگر پیش فرض تئوری سوسیالیسم حداقل در نسخه مارکسی آن بوده و در بطن آن قرار دارد. در این سوسیالیسم، جنبش طبقه کارگر در نظام سرمایه داری عامل تاریخی حرکت جامعه به سمت سوسیالیسم است و ابعاد عینی و ذهنی سوسیالیسم تنها محصول جنبش طبقه کارگر در دو قرن و نیم اخیرند.
بدین معنا بحران تشخیص "عامل" سوسیالیسم که از دهههای سی و چهل قرن بیستم توسط چپ نو مطرح گشته و به آن دامن زده میشود ربطی به این سوسیالیسم ندارد، چرا که همان طور که گفته شد وجود و مفهوم طبقه کارگر در بطن تمامی جوانب این تئوری پیش فرض گرفته شده است.
از همان زمان تاکنون کوششهای فراوانی شده است که مثلا زنان یا گروههای حاشیهای جامعه مانند سکتهای فرهنگی و یا خلقهای جهان سوم در تضاد با امپریالیسم و یا توده مردم (در نظریه "امپراتوری" نگری و مایکل هارت و...) را به عنوان عاملین تحول در جامعه سرمایه داری معرفی کنند و انواع نظریههای پسامدرنیستی و پسامارکسیستی و یا سوسیالیسم اردوگاهی و یا سوسیالیسم خلقی جهان سومی و... تلاش کردهاند تا توجیه گر چنین پراتیکهایی باشند که البته به اعتقاد من هیچ کدام نتوانستهاند به اندازه تئوری مارکس صحت واعتبار خود را اثبات نمایند.
این قید و شرط به چپ در تشخیص و تمایز قائل شدن بین فازهای مختلف تحولات دموکراتیک و سوسیالیستی و اتخاذ راهکارهای صحیح در هر دوره و نیز شناخت نیروهایی که در هر مرحله میتوانند به عنوان متحد او عمل کنند و در عین حال به سیاست طبقاتی او خدشهای وارد نسازند یاری فراوان میرساند به عنوان مثال آلن وودز درمجموعه مقالاتی که با عنوان "خیزش مجدد طبقه کارگر و وظایف ما" نگاشته است، علاوه بر تاکید مجدد بر اهمیت طبقه کارگردر همه نقاط دنیا، میکوشد تا نشان دهد که چگونه فقدان یک موضع طبقاتی از منظر طبقه کارگر در "مساله ملی" منجر به موضع گیریهای پوپولیستی نادرست از نوع سیاستهای "حزب کارگران سوسیالیست بریتانیا" (SWP) میگردد که به اتحاد با نیروهای بنیادگرای اسلامی به بهانه "مبارزه با امپریالیسم" دست زده است. در حقیقت این پدیده را که مخالفان لیبرال و چپ نو از آن به عنوان فاکت در جهت اثبات "بی موضوعیت شدن سیاست طبقاتی" استفاده میکنند ، او به عنوان شاهدی بر نتایج و عواقب "فقدان سیاست طبقاتی از منظر طبقه کارگر" ذکر میکند.
سه: سیاست مبتنی بر فراروی از نظام سرمایه داری و طرح بدیل
اعتقاد به لزوم شکل دادن به یک انقلاب اجتماعی جهت ایجاد تحول اساسی و بنیادی در ساختارهای جامعه، تمایز چپ از رفرمیسم و پارلمانتاریسم را مشخص مینماید. امروزه پس از سپری شدن دوران طلایی سوسیال دموکراسی و فرارسیدن دوران اضمحلال و بحران عملی و نظری آن خیلی راحتتر میتوان در نقد این جریان از بدو شکل گیری تا دوره کنونی صحبت کرد. گفتمان سوسیال دموکراسی در دوره اول فعالیتش یعنی در مقطع انشقاق انترناسیونالهای دوم و سوم با دترمینیسم اقتصادی مبتنب بر چهار پایه دترمینیسم اقتصادی (جبر تکنولوژیکی که قرار بود در مقطعی سوسیالیسم را متحقق کند)، اصلاحات در جامعه (تامین اجتماعی، خدمات عمومی و در بعضی اوقات ملی کردن و...)، پارلمانتاریسم (پیشبرد اصلاحات از طریق پارلمان) و سندیکالیسم قرار داشت. در مرحله دوم یعنی پس از جنگ جهانی دوم تا آغاز دهه هشتاد قرن بیستم که دوران طلایی و اوج آن محسوب میگردد، به طور رسمی نیز مارکس و آرمان سوسیالیسم را از گفتمان خود حذف نمود و به جناح چپ سرمایه داری مبدل گشت. اما با پایان سیکل رونق سرمایه داری، آغاز موج تعرض سرمایه و فرایند گلوبالیزاسیون و کاهش قدرت مانور اقتصادی دولت و پایان دوران جنگ سرد که همگی جزء منابع حیاتی سوسیال دموکراسی محسوب میشدند، چشم انداز سوسیال دموکراتیک با بحران و تناقضات عملی و نظری فراوان روبرو گشت و همین منجر به این شد که سوسیال دموکراسی با یک گردش شدید به راست (که حد اعلای آن را در حزب "نیو لیبر" تونی بلر و تئوریهای آنتونی گیدنز مشاهده میکنیم) پا به مرحله جدیدی بگذارد که دیگر تمایز و تفاوتی با جناح راست هیات حاکمه نداشته باشد و این واقعیتی است که اکنون در همه مناطق اروپا قابل مشاهده است. اتحادیههای وابسته به احزاب سوسیال دموکرات دیگر بی اعتبار و ورشکسته گشتهاند، دیگر کسی از پارلمان انتظاری ندارد و مردم دوباره دارند سیاست را در خیابانها کشف میکنند. (به عنوان مثال به حوادث اخیر فرانسه توجه کنید.)
مطمئنا رفرم به معنای ارتقای سیاسی و فرهنگی و اقتصادی کارگران و توده مردم در گفتمان چپ البته در جایگاه مشخص خود از اهمیت برخوردار است و تضادی با انقلاب ندارد. چپ از منظر خاص خود با رفرم برخورد میکند و علاوه بر مبارزه در راه آن تاکید دارد که تحقق آزادی و عدالت به شکل کامل از طریق اصلاحات میسر نیست و به علاوه کوچکترین پیشرفتهای به دست آمده و دستاوردها که آن هم با مقابله خشونت بار بورژوازی مواجه میگردد، همواره موقتی و قابل بازپس گیریاند. دیوید هاروی رابطه انقلاب و اصلاحات در گفتمان چپ را بدین گونه ترسیم مینماید:
"من فکر میکنم تفاوت بین انقلابی گری و اصلاح طلبی این نیست که شما همیشه لزوما دست به عملی رادیکال بزنید. در یک لحظه مشخص همه ممکن است یک عمل را انجام دهند مثلا مطالبه حداقل دستمزد، اما نکته مهم اینجاست که شما آن را با هدفی متفاوت انجام میدهید و من فکر میکنم مارکس کاملا بر این نکته واقف بود که انسانهایی که روزانه هجده بیست ساعت در روز و هفت روز در هفته کار میکنند نمیتوانند به آگاهی انقلابی دست یابند به علت این که آنها به شکل وحشتناکی خستهاند و نمیتوانند وقتی را صرف امور دیگر نمایند. و به همین خاطر خلق فضاها و امکاناتی برای افراد تا بتوانند به امکانات دیگری بیاندیشند، مسالهای اساسی در امر ایجاد دگرگونی بنیادی است. "
* * *
به اعتقاد من سه مولفه بالا با لحاظ کردن شرایط مشخص کنونی در ایران و جهان، حداقل معیارهایی هستند که با استناد به آنها میتوان به نیرو و یا گفتمانی عنوان "چپ" (در معنای عام به معنای چالش گر واقعی اوضاع و نظم موجود در سطح جهانی به شکل بنیادین) را اطلاق نمود. من برای شرح کلی این معیارها یک منظر عام که در برگیرنده طیف گستردهای از نیروها باشد را برگزیدم، اما ممکن است کسی از منظر خاص خود (مثلا اندیشه لنین، تروتسکی، لوکزامبورگ و…) کلیه این مولفهها به شیوه ویژهای تبیین نماید و یا معیار دیگری به آنها اضافه کند و یا این که در شرایط دیگری نیاز به تغییر این حداقلها پدید آید. اما فکر میکنم اتخاذ این چهارچوب میتواند ما را در شناسایی نیروهایی که به طور واقعی میتوانند به رفع معضلات و ابهامات نظری و عملی چپ و روشن ساختن مجدد چشم انداز رهایی انسان در شرایط کنونی اقدام کنند، یاری کند.
کانون پژوهشی «نگاه»، www.negah1.com