پالایش مفهوم چپ، یک ضرورت استراتژیک

 

روزبه کلانتری

 

(طرحی برای پاسخ به معضل فقدان انسجام سیاسی - نظری در بخش چپ جنبش دانشجویی)

 

اشاره: بر خلاف برخی گرایش­های دیگر جنبش دانشجویی، فعالین بخش چپ این جنبش به علت فقدان حضور احزاب و سازمان­های سیاسی چپ در فضای سیاسی و فكری داخل کشور از تشتت و پراکندگی سیاسی رنج می­برند که همین مشکل بر عرصه فعالیت­های نظری و تئوریک مربوط به این بخش نیز تاثیر گذارده است و برخی از آنها را به نوعی " گلچینی" نظری از تمام گرایش­های سياسی و دستگاه­های نظری که امروزه "چپ" (در وسیع­ترین و گل و گشادترین تعبیر) خوانده می­شوند، کشانده است که نه تنها در تامین انسجام سیاسی و نظری برای این بخش موثر نبوده است، بلکه بر عکس تاثیرات منفی و مخربی هم بر این مساله و هم در رابطه با فقدان شفافیت و قاطعیت در عرصه پراتیک باقی گذارده است. بحثی که در پایین ارائه می­شود، متضمن پیشنهاداتی در راستای ارائه یک سری ملاک­های عام است که از یک طرف می­تواند در شناسایی نیروهای سیاسی و سیستم­های فکری که می­توان عنوان "چپ" را به آنان اطلاق کرد و آنان را جزء بخش چپ جامعه محسوب داشت، موثر باشد و هم در شرایط موجود، حداقلی از توافقات نظری و سیاسی را حول چند محور عمده به منظور انسجام بخشیدن به خودآگاهی این بخش از جنبش دانشجویی تامین نماید.

به علاوه امروزه چپ در سطح رسانه­ها و مطبوعات و در افواه مردم با طیف­های گوناگون از نیروهای گل منگلی و نازنینی تداعی می­شود که بیشتر با واژه­هایی نظیر "موسسات خیریه" و "سازمان­های تامین اجتماعی" و "نهادهای هوادار صلح" ( ضمن تذکر این که من فی نفسه با هیچ کدام از اینها مشکل ندارم) و کلوپ­های معتقدین به کمتر مکیده شدن شیره جان اقشار فرودست و خلاصه روشنفكران و كاسه لیس­های با "وجدان" تر بورژوازی مرتبط می­شوند تا با واژه­های شناخته شده در تاريخ و ترمینولوژی آن چه سنتا "چپ" خوانده شده است. برای تغییر این تصویرنیز باید سریع­تر اقدامی صورت داد.

وقتی صحبت از بررسی بحران­ها و ابهام­های گفتمان­های اندیشگی تاثیر گذار در ایران به میان می­آید، خود به خود بحث بحران گفتمان چپ به ویژه در شرایط پس از اتمام جنگ سرد جایگاه مهمی را دراین بحث به خود اختصاص می­دهد. به اعتقاد من در گام نخست درک چرایی و چیستی خود این "بحران" و ترسیم شمایی کلی از آن می­تواند بستر مناسبی را برای ادامه بحث و شکافتن ابعاد دیگر موضوع فراهم سازد.

امروزه افراد بسیاری از بحران چپ سخن می‌گویند. بسته به آن که چه کسی سخن می‌گوید، معانی سیاسی، ایدئولوژیک و تئوریک بحران و ابهام متفاوت می‌گردند. در درازنای تاریخ چپ، مخالفین آن سخت تلاش کرده‌اند تا گفتمان چپ را به صورت یک تئوری بی اعتبار نشان دهند و این چیز جدیدی نیست. اما وقتی ما در اینجا از "بحران" سخن می­گوییم، منظورمان یک بحران واقعی تاریخی و به تعبیر لویی آلتوسر "بلوکه شده" است که از مدت­ها پیش از اتمام جنگ سرد یعنی از حدود دهه سی قرن بیستم - یعنی با شکست پروژه ساختمان سوسیالیسم در شوروی - آغاز گشته و پس از طی کردن یک فرایند طولانی در دوره اخیر در نتیجه فروپاشی بلوک شرق و اتمام جنگ سرد و تعرض سیاسی و ایدئولوژیک دامن گستر راست و روشنفکران لیبرا ال و دست راستی، یعنی همان­هایی که نیکوس پولانزاس آنها را "متخصصین مجمع الجزایر گولاک" می­نامد ، "سر باز کرده" و برای ما "قابل رویت" شده است. درک بحران بدین شکل تنها زمانی میسر می­گردد که از تقلیل آن به جنبه "گفتمانی" اجتناب کرده و در درجه اول آن را به شکل یک بحران سیاسی و اجتماعي که عارض جنبش سوسیالیستی شده و درعرصه تئوریک و گفتمانی نیز بازتاب یافته است ببینیم. در نتیجه در راستای تحقیق پیرامون امکانات و برون رفت­های احتمالی باید از یک سو از بررسی مساله به مثابه یک معضل نظری صرف اجتناب کرد و از سوی دیگر پاسخ به بعد گفتمانی و تئوریک بحران را تنها در مدل­های "تجدید نظر" و یا "التقاط " جستجو نکرد. آنچه از این جنبه اهمیت دارد، نقش آفرینی تحلیلی و نظری در عرصه­های مختلف علوم اجتماعی و اثبات کفایت این گفتمان در تحلیل جامعه معاصر و اظهار نظر در باب معضلات جدیدی است که در روند حرکت تاریخی جامعه مطرح گشته­اند. از این منظر کاربست این نگرش به جهان کنونی و معضلات متنوع آن است که از اهمیت و اولویت بیشتری برخوردار می­گردد.

محتملا نخستین دسته از ابهاماتی که در مسیر سامان دادن به یک پویه نظری برای رویارویی با چالش­های موجود در مقابل گفتمان چپ ایجاد می­گردند، در پیرامون تعریف خود اصطلاح "چپ"، دامنه شمول، مولفه های تشکیل دهنده هویت آن و... دور می­زنند. چرا که به هر حال در راستای رفع یک ابهام و حل یک بحران در وهله نخست باید تعریف و ارزیابی صحیح و دقیق از موضوع کار و نیرویی داشت که انتظار می­رود به حل آنها دست برد: به چه نوع گفتمانی می­توان عنوان "چپ" اطلاق کرد و چه نیرویی را می­توان "چپ" تلقی کرد ؟ در این مسیر است که ما با جنبه دیگری از بحران یعنی بحران در تعریف و تشخیص "چپ" مواجه می­گردیم. همین که در ادبیات رایج سیاسی امروز به راحتی می­توان عنوان چپ را به طیفی از نیروها و شخصیت­ها از مجمع روحانیون مبارز تا حزب شیوعی عراق و سبزهای آلمان و تروتسکیست­های بریتانیا و چریک­های ساندرولومینوزوی پرو و سوسیال دموکرات­های سوئد الصاق کرد، خود بر این دلالت دارد که "چپ" امروزه مفهوم و واژه­ای مبهم، نارسا و بحران زده است. سنخ شناسی­های کتره­ای و کیلویی نیروهای سیاسی در ایران از گونه دسته بندی­های "پرفسور" های دارای سابقه نظامی در "عصر ما" و ژورنالیست­های دوزیستی مانند محمد قوچانی نیز نقش ویژه­ای را در این میانه ایفا می­کنند. این سنخ شناسی­ها معمولا با هر انتخابات و تحول سیاسی، بسته به وضعيت و حال و روز دوم خردادی­ها تجدید تولید می­گردند و هر مرتبه طی فستیوال باز توزیع عناوین و اتیکت­های سیاسی، عنوان "چپ" با گشاده دستی معمولا به گروه­هایی تقدیم می­گردد که مقابله با سوسیالیسم و سوسیالیست­ها و سرکوب آنها تاریخا همواره یکی از مشغله­های عمده زندگی آنان بوده و در این مسیر سابقه تشکیل گروه­های شبه نظامی - فالانژیستی به منظور به راه انداختن "ترور سفید" نيزدر کارنامه شان به چشم می­خورد.

علاوه بر این در ذیل این واژه به نیروها و ترندهای فکری و اجتماعی گوناگونی بر می­خوریم که بخش عمده­ای از آنها بیش و پیش از آن که از آنها انتظار یافتن راه حلی برای ابهامات و معضلات گفتمان چپ رود، خود بخشی از صورت مساله­اند . دلیل این مساله را به نظر من در این نکته باید جستجو کرد که آن تحرکی که زمانی به عنوان نقطه کانونی چپ جامعه شناخته می­شد، یعنی جنبش سوسیالیستی طبقه کارگر، ازهمان سال­های دهه سی قرن بیستم جنبش اجتماعی ضعیف، پراکنده و ناپیوسته­ای بوده و سیمای اجتماعی و نظری روشن و دقیقی نداشته است و همین امر بستر مساعدی را برای دست دراز کردن نیروهای دیگر - با نیات و اغراض متفاوت - به گنجینه نظری این چپ و در نتیجه پدید آمدن اغتشاش حول تعریف این اصطلاح، مهیا نموده است. در اینجا به منظور برداشتن گامی در راستای پالایش مفهوم چپ و روشن ساختن سیمای نظری و گفتمانی آن، با لحاظ کردن مقطع مشخصی که در آن قرار داریم، ملاک­هایی حداقلی برای رسیدن به توافق بر سر تعیین کرانه­ها و دامنه شمول این واژه ارائه می­گردد.

نیرو و گفتمانی را در شرایط کنونی می­توان "چپ" خواند که بر مولفه­های زیر متکی باشد:

 

یک: سیاست طبقاتی (Class Policy)

چپ بر مبنای تحلیل زیر به امکان طراحی یک نوع سیاست مبتنی بر طبقات و مبارزه طبقاتی در شرایط کنونی قائل است که آلن وودز نظریه پرداز برجسته چپ کوشیده است طی سلسله مقالاتی خطوط عمده و چشم اندازهای آن را در نقاط مختلف دنیا در شرایط کنونی ترسیم نماید. پیش فرض­های چنین سیاستی عبارتند از:

فرایندهای عینی و مادی برای پیشروی سوسیالیسم وجود دارد. این دینامیسم ذاتی اقتصاد کاپیتالیستی است که در نهایت بحران اقتصادی را ناگزیر می­کند و جامعه را با تلاطم مواجه می­سازد. این بحران به شکل اتوماتیک به برقراری سوسیالیسم منجر نمی­شود و نیاز به دخالت گری "عنصر ذهنی"Subjective Fctor ، حال در مورد این که این "عامل ذهنی" چیست: حزب؟ شوراها؟ کلیت طبقه؟ و .. می­تواند بین گرایش­های مختلف چپ بحث صورت گیرد) نیز وجود دارد. مکانیزم بحران زای سرمایه داری همان استثمار نیروی کار توسط صاحبان سرمایه است و بدین شکل دینامیسم سرمایه داری هم بحران اقتصادی و هم کشمکش نیروی کار و سرمایه را به طور مداوم باز تولید می­کند و از همه مهم­تر این که مبارزه طبقاتی که مبارزه ای دائم و بی وقفه است، موتور حرکت جامعه و تاریخ است و مقاطع بحران اقتصادی این امکان را در اختیار طبقه کارگر قرار می­دهد تا این مبارزه را از طریق کسب قدرت به فرجام نهایی خود یعنی برچیدن نظام کاپیتالیستی ارتقاء دهد. به تعبیر نیکوس پولانزاس "موضوع مشخص مورد نظر ما در همه سطوح اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیک مبارزه طبقاتی است. ما معتقدیم که مبارزه طبقاتی عنصر اصلی تاریخ و واقعیت اجتماعی است".

اتخاذ یک سیاست طبقاتی مبتنی بر پیش فرض­های بالا نتایج مشخص زیر را در بردارد:

- تامین استقلال هویتی، نظری، اجتماعی و استراتژیک چپ از طریق ایجاد مرزبندی قاطع نظری و اجتماعی با لیبرالیسم و "چپ نو" (یا چپ پسامدرنیست و چپ پسامارکسیست و...) و مقولاتی نظیر "سیاست رادیکال" و "سیاست فرهنگی" و... که همواره به عنوان مبنایی برای راهبردهایی که در نهایت به فقدان بدیل برای وضعیت موجود در سطح جهان اذعان دارند، مورد استفاده قرار می­گیرند.

توضیح آن که دلیل ذکر کردن لیبرالیسم و "چپ نو" در کنار یک دیگر، لحاظ کردن شرایط خاص ایران می­باشد. چرا که در ایران آن چه تحت عنوان "چپ نو" و "تئوری انتقادی" شناخته می­شود، همواره با خطوط راهبردی سیاست­های لیبرا ل پیوستگی و نزدیکی داشته­اند و تیغ تیز نقد و حمله­شان بیشتر متوجه سوسیا لیسم رادیکال بوده است تا وضع موجود در سطح ملی و بین­المللی. شخصیت­های این جریان از یک سو می­کوشند با استفاده از ترمینولوژی چپ و رادیکا ل خود را نماد قطب "چپ" جامعه نشان دهند و از سویی دیگر "اعتباری" که از این طریق تحصیل می­شود را یک سره وقف مثلا حمایت از کاندیداهای لیبرال در انتخابات و یا هجمه به سوسیالیسم به بهانه ستیز با "اقتدارگرایی"، و دفاع آشکار یا تلویحی از نظم موجود کاپیتالیستی در سطح جهان و .. می­نمایند. مثلا خيلی از ما با گفته­ها و نوشته­های خوش آب و رنگ و جملات قصار امثال بابک احمدی و امید مهرگان و مراد فرهاد پور و... که توسط ملازمین رکاب به سمع و نظر دیگران می­رسید را دیده و شنیده­ایم و در عین حال شاهد کمپین حقیر و سه در چهار و زبونانه اینان در حمایت از رفسنجانی نیز بوده­ایم. در حقیقت این "تئوری انتقادی" در اکثر مواقع عملا به عنوان سلاح تئوریک پنهان لیبرالیسم عمل می­کند.

وضعیت ترندهای دیگر نظیر داعیه داران "سیاست رادیکال" از این هم مشوش­تر است. علاوه بر همراهی عملی با لیبرا لیسم در ایران، آشفتگی نظری و بی پایگی اجتماعی علاوه بر آن که آنها را به شاخه­ای کم تاثیر و منزوی در الیت روشنفکری بدل کرده است، "رادیکالیسم" و "سیاست رادیکال" مورد نظر آنها را به حیطه­هایی اعجاب برانگیز و وقاحت بار نظیر تایید تلویحی ژان ماری لوپن رهبر فاشیست­های فرانسه و تایید آشکارتر آگوستو پینوشه کودتاچی شیلیایی سوق داده است!! امثال مراد فرهادپور عنوان "چپ" را آشغال دانی بزرگی فرض کرده­اند که هر زباله­ای را زیر عناوین دهان پرکن دارای پسوند "رادیکال" می­توان بدان جا روانه نمود .

به این نقل قول­ها دقت کنید:

(..." در پاسخ به این سوال که: آیا چپ می­تواند خودش را به گونه­ای بازسازی کند که افقی را پیش روی بشر بگذارد؟) مراد فرهاد پور: ... برخی جنبه­های این افق را الان اصلا راست­ها دارند می­سازند نه راست­های لیبرال مثل هایک، بلکه راست­های فرانسه که حتی نسبت فاشیستی هم به آنها می­دهند مثل حزب آقای لوپن..." (بادهای غربی، گزیده­ای از گفتگوها و سخنرانی­های مراد فرهاد پور، صفحه 193. البته این اظهارات با پز روشنفکری و "بدیع" بودن قبل از انتخابات ریاست جمهوری فرانسه و به راه افتادن موج ضد فاشیستی علیه حزب راست افراطی لوپن در فرانسه و سایر مناطق اروپا بیان شده است. بعید است که با اتفاقاتی که در فرانسه روی داد، ایشان دیگر جرات داشته باشند که با مسائل جدی سیاسی فیگورهای روشنفکری و "متفاوت" بودن بگیرند.)

- تاکید بر تئوری مارکسی سوسیالیسم به عنوان گفتمانی که توانایی پاسخگویی به معضلات کنونی جامعه و جهان و ارائه یک بدیل انسانی و شرکت در جدال­های زنده فکری معاصر را دارد. آلن وودز می­گوید: "سیاست علم چشم اندازهاست. وضعیت کنونی جهان به طور کامل خطوط اصلی چشم اندازهای ما که در گذشته دراسناد و ادبیات ما بر روی آن کار شده است را تایید می­کند. شاید لازم یاشد که این یا آن نکته جزیی اصلاح گردد، اما تحلیل­های پایه­ای ما از دوره­ای که در حال گذراندن آن هستیم به واسطه انبوهی از وقایع تایید می­گردند و همین باید ما را در پافشاری بر تئوری مارکس مصرتر گرداند." درست که شخصیت­هایی نظیر مارکس و انگلس، لنین، تروتسکی و تا حدودی رزا لوکزامبورگ و گرامشی و... را می­توان معرف چنین خط فکری­ای دانست، اما در دوران معاصر نیز نظریه پردازان برجسته­ای نظیر آ لن وودز، آلکس کالینیکوس، دیوید هاروی، ارنست مندل و… را می­توان به عنوان نمایندگان گفتمان ماركسی محسوب داشت.

- تاکید بر سیاست طبقاتی و تئوری مارکسی در تحلیل جامعه، باعث ایجاد مرزبندی کامل با گفتمان سنت - مدرنیته به عنوان گفتمان غالب در فضای روشنفکری ایران می­گردد. گفتمان سنت - مدرنیته با ارائه یک تبیین غیر طبقاتی از جامعه ایران ومعضلات آن و یا طرح تحلیل­های معیوب طبقاتی، به عنوان مبنای نظری راهبردهای گوناگون لیبرالی عمل می­کند که ایجاد مرزبندی با آن به تامین استقلال چپ از حیث چشم انداز، استراتژی وهویت اجتماعی یاری منجر می­گردد.

 

دو: سیاست مبتنی بر نمایندگی طبقه کارگر

اگر چه این موضوع در ذیل عنوان "سیاست طبقاتی" و در پیوستگی کامل با آن قابل بررسی است، اما اهمیت ویژه آن باعث می­شود که جایگاهی مستقل را به آن اختصاص دهیم. قید این عنوان مرز ما را با پوپولیسم در ورژن­های مختلف آن مشخص می­نماید.

مکان ساختاری طبقه کارگر برای سوسیالیسم در کتاب "کاپیت ل" مدلل شده است و در حقیقت وجود طبقه کارگر پیش فرض تئوری سوسیالیسم حداقل در نسخه مارکسی آن بوده و در بطن آن قرار دارد. در این سوسیالیسم، جنبش طبقه کارگر در نظام سرمایه داری عامل تاریخی حرکت جامعه به سمت سوسیالیسم است و ابعاد عینی و ذهنی سوسیالیسم تنها محصول جنبش طبقه کارگر در دو قرن و نیم اخیرند.

بدین معنا بحران تشخیص "عامل" سوسیالیسم که از دهه­­های سی و چهل قرن بیستم توسط چپ نو مطرح گشته و به آن دامن زده می­شود ربطی به این سوسیالیسم ندارد، چرا که همان طور که گفته شد وجود و مفهوم طبقه کارگر در بطن تمامی جوانب این تئوری پیش فرض گرفته شده است.

از همان زمان تاکنون کوشش­های فراوانی شده است که مثلا زنان یا گروه­های حاشیه­ای جامعه مانند سکت­های فرهنگی و یا خلق­های جهان سوم در تضاد با امپریالیسم و یا توده مردم (در نظریه "امپراتوری" نگری و مایکل هارت و...) را به عنوان عاملین تحول در جامعه سرمایه داری معرفی کنند و انواع نظریه­های پسامدرنیستی و پسامارکسیستی و یا سوسیالیسم اردوگاهی و یا سوسیالیسم خلقی جهان سومی و... تلاش کرده­اند تا توجیه گر چنین پراتیک­هایی باشند که البته به اعتقاد من هیچ کدام نتوانسته­اند به اندازه تئوری مارکس صحت واعتبار خود را اثبات نمایند.

این قید و شرط به چپ در تشخیص و تمایز قائل شدن بین فازهای مختلف تحولات دموکراتیک و سوسیالیستی و اتخاذ راهکارهای صحیح در هر دوره و نیز شناخت نیروهایی که در هر مرحله می­توانند به عنوان متحد او عمل کنند و در عین حال به سیاست طبقاتی او خدشه­ای وارد نسازند یاری فراوان می­رساند به عنوان مثال آلن وودز درمجموعه مقالاتی که با عنوان "خیزش مجدد طبقه کارگر و وظایف ما" نگاشته است، علاوه بر تاکید مجدد بر اهمیت طبقه کارگردر همه نقاط دنیا، می­کوشد تا نشان دهد که چگونه فقدان یک موضع طبقاتی از منظر طبقه کارگر در "مساله ملی" منجر به موضع گیری­های پوپولیستی نادرست از نوع سیاست­های "حزب کارگران سوسیالیست بریتانیا" (SWP) می­گردد که به اتحاد با نیروهای بنیادگرای اسلامی به بهانه "مبارزه با امپریالیسم" دست زده است. در حقیقت این پدیده را که مخالفان لیبرال و چپ نو از آن به عنوان فاکت در جهت اثبات "بی موضوعیت شدن سیاست طبقاتی" استفاده می­کنند ، او به عنوان شاهدی بر نتایج و عواقب "فقدان سیاست طبقاتی از منظر طبقه کارگر" ذکر می­کند.

 

سه: سیاست مبتنی بر فراروی از نظام سرمایه داری و طرح بدیل

اعتقاد به لزوم شکل دادن به یک انقلاب اجتماعی جهت ایجاد تحول اساسی و بنیادی در ساختارهای جامعه، تمایز چپ از رفرمیسم و پارلمانتاریسم را مشخص می­نماید. امروزه پس از سپری شدن دوران طلایی سوسیال دموکراسی و فرارسیدن دوران اضمحلال و بحران عملی و نظری آن خیلی راحت­تر می­توان در نقد این جریان از بدو شکل گیری تا دوره کنونی صحبت کرد. گفتمان سوسیال دموکراسی در دوره اول فعالیتش یعنی در مقطع انشقاق انترناسیونال­های دوم و سوم با دترمینیسم اقتصادی مبتنب بر چهار پایه دترمینیسم اقتصادی (جبر تکنولوژیکی که قرار بود در مقطعی سوسیالیسم را متحقق کند)، اصلاحات در جامعه (تامین اجتماعی، خدمات عمومی و در بعضی اوقات ملی کردن و...)، پارلمانتاریسم (پیشبرد اصلاحات از طریق پارلمان) و سندیکالیسم قرار داشت. در مرحله دوم یعنی پس از جنگ جهانی دوم تا آغاز دهه هشتاد قرن بیستم که دوران طلایی و اوج آن محسوب می­گردد، به طور رسمی نیز مارکس و آرمان سوسیالیسم را از گفتمان خود حذف نمود و به جناح چپ سرمایه داری مبدل گشت. اما با پایان سیکل رونق سرمایه داری، آغاز موج تعرض سرمایه و فرایند گلوبالیزاسیون و کاهش قدرت مانور اقتصادی دولت و پایان دوران جنگ سرد که همگی جزء منابع حیاتی سوسیال دموکراسی محسوب می­شدند، چشم انداز سوسیال دموکراتیک با بحران و تناقضات عملی و نظری فراوان روبرو گشت و همین منجر به این شد که سوسیال دموکراسی با یک گردش شدید به راست (که حد اعلای آن را در حزب "نیو لیبر" تونی بلر و تئوری­های آنتونی گیدنز مشاهده می­کنیم) پا به مرحله جدیدی بگذارد که دیگر تمایز و تفاوتی با جناح راست هیات حاکمه نداشته باشد و این واقعیتی است که اکنون در همه مناطق اروپا قابل مشاهده است. اتحادیه­های وابسته به احزاب سوسیال دموکرات دیگر بی اعتبار و ورشکسته گشته­اند، دیگر کسی از پارلمان انتظاری ندارد و مردم دوباره دارند سیاست را در خیابان­ها کشف می­کنند. (به عنوان مثال به حوادث اخیر فرانسه توجه کنید.)

مطمئنا رفرم به معنای ارتقای سیاسی و فرهنگی و اقتصادی کارگران و توده مردم در گفتمان چپ البته در جایگاه مشخص خود از اهمیت برخوردار است و تضادی با انقلاب ندارد. چپ از منظر خاص خود با رفرم برخورد می­کند و علاوه بر مبارزه در راه آن تاکید دارد که تحقق آزادی و عدالت به شکل کامل از طریق اصلاحات میسر نیست و به علاوه کوچک­ترین پیشرفت­های به دست آمده و دستاوردها که آن هم با مقابله خشونت بار بورژوازی مواجه می­گردد، همواره موقتی و قابل بازپس گیری­اند. دیوید هاروی رابطه انقلاب و اصلاحات در گفتمان چپ را بدین گونه ترسیم می­نماید:

"من فکر می­کنم تفاوت بین انقلابی گری و اصلاح طلبی این نیست که شما همیشه لزوما دست به عملی رادیکال بزنید. در یک لحظه مشخص همه ممکن است یک عمل را انجام دهند مثلا مطالبه حداقل دستمزد، اما نکته مهم اینجاست که شما آن را با هدفی متفاوت انجام می­دهید و من فکر می­کنم مارکس کاملا بر این نکته واقف بود که انسان­هایی که روزانه هجده بیست ساعت در روز و هفت روز در هفته کار می­کنند نمی­توانند به آگاهی انقلابی دست یابند به علت این که آنها به شکل وحشتناکی خسته­اند و نمی­توانند وقتی را صرف امور دیگر نمایند. و به همین خاطر خلق فضاها و امکاناتی برای افراد تا بتوانند به امکانات دیگری بیاندیشند، مساله­ای اساسی در امر ایجاد دگرگونی بنیادی است. "

 

* * *

 

به اعتقاد من سه مولفه بالا با لحاظ کردن شرایط مشخص کنونی در ایران و جهان، حداقل معیارهایی هستند که با استناد به آنها می­توان به نیرو و یا گفتمانی عنوان "چپ" (در معنای عام به معنای چالش گر واقعی اوضاع و نظم موجود در سطح جهانی به شکل بنیادین) را اطلاق نمود. من برای شرح کلی این معیارها یک منظر عام که در برگیرنده طیف گسترده­ای از نیروها باشد را برگزیدم، اما ممکن است کسی از منظر خاص خود (مثلا اندیشه لنین، تروتسکی، لوکزامبورگ و…) کلیه این مولفه­ها به شیوه ویژه­ای تبیین نماید و یا معیار دیگری به آنها اضافه کند و یا این که در شرایط دیگری نیاز به تغییر این حداقل­ها پدید آید. اما فکر می­کنم اتخاذ این چهارچوب می­تواند ما را در شناسایی نیروهایی که به طور واقعی می­توانند به رفع معضلات و ابهامات نظری و عملی چپ و روشن ساختن مجدد چشم انداز رهایی انسان در شرایط کنونی اقدام کنند، یاری کند.

 

 

کانون پژوهشی «نگاه»، www.negah1.com