کارنامهی مصدق: جعل شکوه در تاریخ بی شکوه
روزبه کلانتری
آرام آرام مردن را
آغاز می کنی
اگر به نواهای زندگی گوش فرا ندهی
اگر بردهی عادت خود شوی
اگر همیشه از یک راه مکرر بروی
آرام آرام مردن را آغاز کردهای
اگر روزمرگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی
اگر برای مطمئن، در نامطمئن خطر نکنی
امروز زندگی را آغاز کن
امروز خطر کن
امروز کاری بکن
نگذار به آرامی بمیری....
(پابلو نرودا)
درآمد
نیکی کدی، صاحب نظر در مسائل تاریخ معاصر ایران، اعتقاد دارد که: «... دفاع
مصدق از استقلال ایران، کاریزما و سرنگونی او، به حمایت آمریکا و انگلیس، به ساخته
شدن او به عنوان یک قهرمان ملی کمک کردند. افراد اپوزیسیون متعلق به طیفهای مختلف
مارکسیستها، چپ گرایان، لیبرالها، دست راستی ها - هم سکولار و هم مذهبی - نام
اورا نیایش کردند، تصویر اورا گرامی داشتند، و برای اثبات ادعاهای خود نقل قولهای
مناسب ازاو مییافتند...».(۱)
و به راستی افسانه سازی پیرامون مصدق و دوران نخست وزیری وی (اسفند ۱٣۲۹ – مرداد ۱٣٣۲) و عکس خویش را در آینهی او دیدن، یک اپیدمی مشهود در بین گرایشات مختلف اپوزیسیون سنتی ضد سلطنتی در ایران - از چپ و راست تا ملی و مذهبی - بوده است. از فرخ نگهدار و مسعود رجوی گرفته تا بنی صدر و ابراهیم یزدی، از پارتیزانهای سابق، تا سمپاتیزانهای امروز جبههی مشارکت، و از فعاالین سابق انجمنهای اسلامی اروپا و آمریکا تا پاورقی نویسان نئولیبرال سایت تحکیم نیوز، همه و همه میکوشند تا جایگاهی درخور و قابل توجیه در پازل «نهضت ملی ایران» در سالهای پایانی دههی بیست شمسی و دو سال آغازین دههی سی برای خود دست و پا کنند. مورخان و صاحب نظران وابسته به این طیف، همواره تنها شرکت کنندگان در مسابقهی بدون رقیب روایت و تحلیل مسائل تاریخ معاصر ایران بودهاند و تا توانستهاند از این فرصت استفاده کرده، به کام خود بافته و بر دیگران تاختهاند؛ اختلافی هم اگر وجود داشته بر سر به یاد آوردن جزئیات فلان حادثه در ظهر بیست و هشت مرداد یا بهمان نقل قول از وقایع یک جلسه مجلس شورای ملی بوده است. من در این نوشته آنها را «نویسندگان سنتی» مینامم. در طی سالهای متمادی دهها کتاب و صدها مقاله از سوی این نویسندگان روانهی بازار نشر گردیده که اکثریت قریب به اتفاق آنها چیزی جز روایت تازهای از تمها و داستان پردازیهای کسالت آور همیشگی، یعنی مدح «منش» و «خلقیات» و «مرام» مصدق با چاشنی خاطرات بازماندگان دههی سی، ذکر مصیبت بر «فرصت تاریخی» از دست رفته، یاد آوری مکرر «خیانت» جریانات دیگر و... چیزی در بر نداشتهاند. اسطوره پردازی، داستان سرایی، غفلت عمدی از پرداختن به مسائل پایهای و اساسی، رفع کامل تکلیف و مسئولیت از مصدق و اطرافیانش، و البته فحاشی و تهمت زنی به چپ، بستر اصلی مباحث نویسندگان سنتی در این زمینه بوده است که مصدق را به عناوینی چون «پیشوا»، «تنها قهرمان ایران پس از نادر شاه»، «سلسله جنبان نهضتهای ضد استعماری جهان سوم» و... ملقب میسازند. بر این اساس اظهار نظر در مورد مصدق و وقایع منجر به کودتای بیست و هشت مرداد، شاخصی برای پی بردن به خواستگاه سیاسی و تبار تاریخی نویسندگانی ست که در این حیطه قلم زده، یا اظهار نظر نمودهاند. در این عرصه میتوان تأثیر عمیق نیروهای اجتماعی را آن چنان که در آیینهی تاریخ نگاری نمایان است، مشاهده کرد. روح حاکم بر آثار نویسندگان سنتی و آنچه هم چنان انگیزه و امید را در رگهای فسرده تحلیلهای ایشان میدمد، یک حالت عاطفی آشنا به نام «نوستالژی» است و انسان وقتی به آن دچار میگردد که مقهور واقعیتهای زمان حال است. اما توسل به نوستالژی و تبدیل آن به سرمایهی سیاسی و به ویژه ترجمهاش به سیاست روز، یک واکنش ضد تاریخی است. نوستالژی به کیفیات ویژه یک دورهی مشخص تاریخی و تبدیل آن به مادهی محترقهای برای انفجار در زمان حال، نه فقط انکار حال، که انکار آینده نیز هست.
من در اینجا به بررسی برخی زمینه ها و وقایع تاریخیای که این نوستالژی میکوشد با استناد و ارجاع به آنها خود را در امروز و اکنون نیز دارای حقانیت و اعتبار جلوه دهد، خواهم پرداخت. این که این نوستالژی در سیاست امروز ایران برای توجیه چه تراژدیهایی هزینه میگردد در مقاله دوست عزیزم مهدی گرایلو (مندرج در همین ویژه نامه) مورد بررسی قرار خواهد گرفت. این نوشتار به هیچ وجه، مجال و داعیه پرداختن به تمامی جوانب عملکرد مصدق و دولت او یا کارنامهی جبههی ملی، یا بررسی کلیه وقایع ٣۲–۱٣۲۹ و یا بررسیهای کامل و مفصلی از این دست ندارد و تنها ارائهی گزارشی با رویکرد و مفروضات جدید و متفاوت را هدف قرار داده است. اگر این مقاله تنها بتواند خوانندگان را در دغدغهی اساسی خود که همانا بازخوانی تاریخ معاصر ایران با دیدگاهی نوین و خارج از فالبهای تنگ مالوف میباشد شریک سازد، آنگاه نگارنده به هدف مورد نظر خود دست یافته است.
۱ - مصدق و ملّی شدن صنعت نفت
نام و خاطرهی مصدق امروزه بیش از هر چیز با مجموعه وقایعی که منجر به "ملی شدن صنعت نفت" شد، تداعی میشود.
در وهلهی اول باید دانست که شعار و مطالبهی "ملی شدن صنعت نفت" از کشفیات و ابداع شخص مصدق نبوده و برای اولین بار هم توسط او مطرح نشده است. شعار ملی شدن صنعت نفت تاریخی به قدمت استخراج نفت در ایران دارد و برای اولین بار در اجتماعات کارگران و تشکیلات کارگری به ویژه در مراکز نفتی خوزستان مطرح شد. این یک فاکت است و نیازی به استدلال ندارد که طی دههی قبل از جنگ جهانی دوم سکان و موتور محرکهی مبارزه برای ملی شدن صنعت نفت در دست تشکیلات و رهبران کارگری بود. به عنوان مثال در سال ۱۹۲۹ میلادی نمایندهای از طرف دولت انگلیس به نام سر جان کتمن (sir john catman ) برای باز نگری قرار داد نفت به تهران آمد. حضور وی در ایران منجر به تظاهرات گسترده ای از جانب کارگران نفت آبادان در روز اول ماه مه (یازدهم اردیبهشت ۱٣۰٨) شد که خواستهی آنها عدم تمدید قرارداد نفت و ملی شدن شرکت نفت بود. این تظاهرات که به زد و خورد انجامید، باعث شد که نمایندهی انگلیس مجبور به ترک ایران شود. روزنامه هایی نظیر «شفق سرخ» و «ستارهی ایران» به انتشار مقالاتی افشاگرانه در این باره پرداخته بودند و رهبران کارگری مانند یوسف افتخاری و علی امید که با حزب کمونیست وقت ایران مرتبط بودند، قبل از شروع اعتصاب دستگیر شدند. اما اعتصاب به انجام رسید و جالب است که یکی از زنان، رهبری کارگران را به دست گرفت و در مقابل پالایشگاه به سخنرانی پرداخت. به مدت سه روز درگیری و کشاکش بین کارگران از یک سو و سریازان ایرانی و تفنگداران دریایی انگلیسی ادامه داشت. خبر اعتصاب کارگران ایران در سرار جهان پخش شد و در جراید مصر و هندوستان به این شکل انعکاس یافت که: «ما باید مبارزهی ضد استعماری را از کارگران ایرانی بیاموزیم.» جالب است که در تمامی این دوران مصدق و اطرافیان بعدی او خاموشی گزیده بودند. در سطح جهان سوم نیز از میان رهبران ناسیونالیست، چهرههای دیگری مانند مهاتما گاندی در «مبارزه علیه استعمار» متقدمتر بودند و با پیگیری و موفقیت بیشتری هم عمل نمودند. به علاوه در این رابطه اشاره به جریان ملی شدن نفت مکزیک نیز که در سال ۱۹٣٨ میلادی (۱٣۰۷ شمسی) اتفاق افتاد، مفید است. امتیاز نفت مکزیک، مانند ایران متعلق به انگلستان بود. علت اصلی ملی شدن نفت مکزیک، آغاز جنبش اعتراضی کارگران نفت مکزیک در سال ۱۹٣۷ بود که بعد از فراز و فرود فراوان سرانجام حکومت مکزیک را وادار کرد در اول مارس ۱۹٣٨ از شرکت انگلیسی خلع ید نماید. انعکاس خبر حرکت اعتراضی کارگران ایران در انگلیس وسیعتر از ایران بود. "تایمز" نوشت که تظاهرات کارگران نفت توسط "عناصر ارمنی" سازمان داده شده که میخواستهاند یک برنامهی انقلابی را در خوزستان به اجرا بگذارند و از آن به عنوان یک "آژیتاسیون بلشویکی" نام برد.(۲) مصدق در دورهای مشخص در رقابت با دربار و فراکسیونهای متعدد دیگر هیات حاکمه در آن دوره، این شعار را به پرچم خود و هوادارانش بدل میکند و از آن به عنوان یک سکوی پرش سیاسی و عقب راندن و تحت فشار قرار دادن دربار و گروههای مخالف دیگر استفاده میکند. حتی در همین دوره هم بنا به اعتراف خود مصدق، پیشنهاد طرح این شعار از جانب حسین فاطمی ارائه میشود و قبل از پیشنهاد فاطمی در مادهی سوم نخستین اساس نامه ی مدون مربوط به اهداف بنیان گذار جبهه ملی، هیچ اشارهای به ملی کردن صنعت نفت ایران نشده بود.
اما به هر روی خارج ساختن نفت ایران از کنترل دولت انگلیس در آن دوره تاریخی معین رویداد مهمی محسوب میشد که میتوانست در چارچوب مبارزات ضد ا ستعماری و ترقی خواهانه موفق آن دوره قرار گیرد. صرف اشاره به این نکته که نفت "مال خودمان" شد و میتوانیم «در چاههای آن را گل بگیریم» و حتی یک قطره از آن را به "اجانب" ندهیم، تنها عوامانه ترین احساسات ناسیونالیستی را باد میزند و تنها نتیجهاش گرد و خاک کردن به منظور پنهان کردن اشکالات اصلی و اساسی میباشد. محمدعلی همایون کاتوزیان به عنوان یکی از تحلیل گران نسبتا واقع بین تر در میان نویسندگان سنتی در این رابطه میگوید: «نهضت ملی ایران نهضتی انقلابی بود، اما پیش از آنکه بتواند به یک انقلاب اجتماعی تمام عیار بدل گردد، شکست خورد، چنین انقلابی مستلزم شرایط زیر بود:
۱- حل مناسب، اگر نه ایده آل، نفت در کوتاه مدت.
۲- به کارگیری نیروی نفت همراه با نیروی ناشی از مشارکت اجتماعی مردم...
٣- بازسازی اجتماعی و
اقتصادی با کاربست برنامه های مناسب و مترقی
همه چیز به حل مساله نفت بستگی داشت و شکست در این مهم دلیل اصلی سرخوردگی، چند
دستگی و شکست نهایی بود... »(٣)
اما او آگاهانه یا ناآگاهانه تأثیر متقابل این فاکتورها را برهم نادیده میگیرد و از این نکته مهم غفلت میورزد که "حل نهایی مساله نفت "خود نیز در گرو پاسخ دادن به یکی رشته مسائل عمده و انجام تغییراتی بود (از جمله در راستای حل مشکلاتی که خود در چند سطر بعد از آنها به عنوان موانع اصلی حل مسئله نفت نام میبرد؛ نظیر عدم تسلط مصدق بر تمام ارکان حکومت در تمام کشور، حاکمیت دوگانه و...) که بی توجهی کامل و آگاهانه به آنها سر انجام زیر پای «نهضت ملی» را خالی کرد و آن را ازیک پایگاه اجتماعی مطمئن و حاضر در صحنه محروم ساخت. او به خلاء ها و ضعفهای اساسی حکومت مصدق و نیروهای هوادار او واقف است. اما زیرکانه میکوشد با قطع ارتباط متقابل فاکتورهای گوناگون سیاسی و اجتماعی و احالهی تمام آنها به یک عامل یعنی «حل مسالهی نفت» که آن هم تا حدود زیادی به عوامل بین المللی خارج از اختیار مصدق مربوط میسازد، اندکی از سنگینی بار شکست بر دوش مصدق و رهبری «نهضت» بکاهد.
ملی کردن صنعت نفت در صورتی میتوانست طرحی کارا و موفق باشد و در زمرهی مبارزات ظفر نمون ضد امپریالیستی و ترقی خواهانه آن دوران قرار گیرد که به عنوان بخشی از یک استراتژی روشن، سنجیده و رادیکال به منظور ایجاد تغییرات اساسی در جامعه طرح و به پیش برده میشد. امری که مصدق و اطرافیانش نه تنها هیچ گاه به لزوم آن پی نبرده و به آن تن ندادند، بلکه آگاهانه از آن میگریختند و به اعتقاد من همین امر زمینه شکست آنان را فراهم کرد.
نویسندگان سنتی مصدق
را در تراز رهبران بزرگ نهضتهای ضد استعماری جهان سوم در قرن بیستم نظیر مهاتما
گاندی، مائو تسه تونگ، جمال عبدالناصر، احمد سوکارنو و... قرار میدهند و معمولا
جمال عبدالناصر را "شاگرد مکتب مصدق" معرفی میکنند و اعتقاد دارند جنبشی که وی در
مصر به راه انداخت با الگوبرداری از مصدق و روش او انجام شده است. ابراهیم یزدی در
مصاحبهای با اشاره به تاثیر ملی شدن نفت ایران در کشورهای آسیایی و آفریقایی(!!)
ملی شدن کانال سوئز (توسط جمال عبدالناصر) را متاثر از این اقدام دانست و گفت: "...
منطق، جذابیت و مشروعیت مصدق در پیگیری آرمانهای ملت سبب شد که روش او در بسیاری
از کشورهای جهان سوم مورد استفاده قرار گیرد. به طوری که جمال عبد الناصر با همان
روش کانال سوئز را ملی کرد..."( ۴)
ولی واقعا صرف نظر از تعارفات تبلیغاتیای که ممکن است ناصر در این زمینه کرده
باشد، آیا او عملا برنامه هایش را به "روش مصدق" پیش میبرد؟ نویسندگان سنتی با این
کار ناخواسته شاخص مناسبی برای مقایسه و ارزیابی به دست میدهند. پس بد نیست نگاهی
به کارنامهی ناصر بیاندازیم: حرکت "افسران آزاد" و در راس آنها عبدالناصر به سیستم
سلطنتی در مصر پایان داد، فاروق پادشاه مصر را تبعید کرد و نظام جمهوری را در آن
مملکت بنیان نهاد. در سال ۱۹۵۶ (۱٣٣۵ شمسی) قانون اساسی جدید، مصر را یک جمهوری
دموکراتیک و بخشی از «ملت عرب» اعلام نمود و خود را پای بند به اقتصاد برنامه ریزی
شده دولتی و «سوسیالیسم ملی» اعلام کرد. ناصر در سال ۱۹۶۵ کانال سوئز را ملی اعلام
کرد و با بریتانیا، فرانسه و اسراییل درگیر شد. در این دوره تحصیلات برای همه
رایگان شد. در دهات، مدارس دخترانه تاسیس گردید. اصلاحاتی در قانون کار صورت پذیرفت
و طی آن تساوی حقوق زن و مرد در دستمزد، ساعات کار، تعطیلات و دستیابی به دورههای
آموزشی به رسمیت شناخته شد و در بعضی زمینه ها تبعیض مثبت به نفع زنان قانونی شد.
در این دوره حضور زنان در کارخانجات و ادارهها و موسسات مختلف رشد چشمگیری یافت و
تا به امروز مصر بالاترین درصد زنان با سواد و شاغل را در خاورمیانه دارد . زنان در
مصر با قانون اساسیای که در سال ۱۹۵۶ توسط ناصر نوشته شد، حق رای کسب کردند. بعد
از سال ۱۹۵۲ اصلاحات ارضی، تقسیم زمین مالکان، ملی کردن صنایع و شرکتهای خارجی،
قوانین مربوط به تعیین حداقل دستمزد، ارائهی خدمات اجتماعی دولتی زیر چتر سیستم
اقتصادی دولتی و برنامه ریزی شده ناصر پی در پی اجرا شدند و... اینها تنها نمونه
هایی از اقدامات وسیعی است که در آن دوره در مصر انجام شد. ناصر حتی در خارج از مصر
و در یمن نیز به نیروهای ترقی خواه آن کشور که از سال ۱۹۶۱ درگیر یک جنگ داخلی با
عشایر و قبایل ارتجاعی مورد حمایت عربستان و اردن هاشمی بودند، کمکهای نظامی و
مالی ارائه میداد. اقداماتی که نه تنها اکثریت مردم مصر، بلکه اکثریت بزرگ از
"جهان عرب" را حول پلاتفرم ناصر برای منطقه به نحو قدرتمندی بسیج کرد. آتوریتهی
اجتماعی، قاطعیت و رادیکالیسم ناصر، دولتهای دست نشاندهی انگلیس در منطقه را تحت
فشار قرار داد و بر اوضاع داخلی کشورهایی نظیر عراق و سوریه و اردن تاثیرات عمیقی
بر جای گذاشت.(۵)
کسی از مصدق انتظار نداشت که به معنای دقیق کلمه سوسیالیست و انقلابی باشد، همان طور که کسی نسبت به ناصر توهمی نداشت و ندارد. مساله اینجاست که مصدق و اطرافیانش در همان رفرمیسم و دموکراسی خواهیشان هم استراتژی پیگیر و هماهنگ و موضع قاطعی نداشتند. مسالهای که تمامی نویسندگان سنتی به لطیف الحیل سعی در پنهان کردن آن و منحرف کردن ذهن خوانندگان و پژوهشگران از توجه به آن دارند، این واقعیت ساده است که مصدق خواهان تغییر در وضع موجود آن دوره جامعه ایران نبود، بلکه آنچه در عرصهی سیاسی به دنبل آن بود تقسیم قدرت با دربار و برگرداندن شاه به مرزهای قانون اساسی مشروطه آن هم با کمترین تکانهای اجتماعی بود. به تعبیر فرد هالیدی: «هنگامی که مصدق با شاه پنجه در انداخت، اوضاع و احوال نسبت به سال ۱۹۴۶ تغییر کرده بود. نخست آن که موقعیت مصدق در مقام مقایسه با نیروهای مخالف قبلی کاملا دست راستی بود. مصدق ملاکی ضد کمونیست بود، کوچکترین قدمی درراه کمک به جنبش کاارگران، زنان و ملیتهای ایران بر نداشت و درواقع کوشید با آمریکا ائتلاف کند... دولت مصدق تقریبا بدون آن که پیکاری درگیرد واژگون گردید...»(۶)
او نیز در «ترس از کمونیسم» با دربار و نیروهای ارتجاعی و استعمارگران شریک بود و کوچکترین تلاطم اجتماعی را زمینه ای برای رشد نفوذ کمونیستها میدانست. وی بعد از حل قضیهی نفت دیگر چیزی برای ارائه کردن نداشت. میتوان گفت که طی یک سال و چند روز پس از پیروزی سی تیر ۱٣٣۱ هنوز در هیچ زمینهای، نه در زمینهی حل نفت پیشرفت قابل ملاحظهای صورت گرفته بود و نه در زمینه مسائل اجتماعی تغییری چشمگیر روی داد بود. فخرالدین عظیمی یکی از نویسندگانی که خود متعلق به همان طیف سنتی سابق الذکر میباشد، در این رابطه میگوید: "... اگر کودتای بیست و هشت مرداد صورت نگرفته بود یا شکست خورده بود، نمیدانیم مصدق و همفکرانش چه راه حلهای کارآمدی برای رهایی از بن بست مشروطه خواهی در ایران و ناسازگاری عملی سلطنت موجود با مشروطیت میافتادند..."(۷) باید توجه داشت که ملی شدن صنعت نفت یعنی شعار اصلی حکومت مصدق علی رغم هر اهمیتی که میتوان برای آن متصور بود، نمیتوانست تغییر بلاواسطه، سریع و ملموسی در زندگی روز مره اکثریت مردم عادی به وجود بیاورد. در آن موقع نفت حتی به عنوان منبع سوخت و انرژی در زندگی اکثریت مردم ایران جایگاه امروزی را نداشت. اما مردم انبوهی از نیازها و مطالبات داشتند که اگر به میدان کشیده میشد و نمایندگی میگشت، ظرفیتهای عظیمی را آزاد میساخت که قدرت از سر راه برداشتن بسیاری از موانع و تغییر خیلی از چیزها را داشت و حداقل اکثریت عظیم مردم ایران را از تماشاگر صرف رویدادها بودن به موقعیت فاعل و بازیگر بر میکشید. اما مصدق بر عکس "شاگرد" اش(!!) جمال عبدالناصر نه تنها نتوانست پلاتفرم سیاسی مشخص و رادیکالی ارائه کند و جامعه را در حمایت از آن بسیج نماید، بلکه آنقدر ضعیف و بی تدبیر عمل کرد که متحدان محافظه کارش هم در دور دوم نخست وزیری از او فاصله گرفتند و به دشمنانش بدل شدند. فقدان برنامهی سیاسی و چشم انداز تغییر و کوتاهیهای مصدق، جامعه را در آستانهی بیست و هشت مرداد به بن بست کشانده بود. مصدق نه میتوانست با اجرای اصلاحات پیگیر و رادیکال جامعه را به جلو براند و پایگاههای اجتماعی جدیدی برای خود دست و پا کند و در راه حل موانع بر سر راه دولت خود و "مساله نفت" قدمی بردارد و نه به دلیل فشار توده مردم و نیروهای رادیکال میتوانست اوضاع را به روال سابق باز گرداند. بدین ترتیب میتوان گفت که کودتا دلیل اصلی شکست مصدق نبود بلکه به واسطه فقدان چشم انداز و شکست سیاسی و پا سیفیسم مطلق مصدق، بستر مناسب برای کودتا مهیا گشت.
۲- دموکراسی خواهی و دموکرات
منشی مصدق
عبدالرحیم ذاکر حسین در کتابش "مطبوعات سیاسی ایران در عصر مشروطیت" مدعی است که: "... دکتر مصدق از معدود کسانی بود که در دورهی زمامداری خود انتقادات و مخالفتها را به راحتی تحمل میکرد..." وی مینویسد: "... تامین آزادی بیان برای احزاب چپ و راست از دیگر امتیازاتی بود که در طول بیست و هفت سال گذشته فقط در مورد حکومت مصدق مورد نظر بوده است... بطور خلاصه عصر دکتر مصدق را میتوان عصر آزادی مطبوعات دانست." وی این گونه ادامه میدهد: "معروف است که مصدق با وجود چهرهی ضد امپریالیستی و ضد کمونیستیاش بیش از هر کس دیگری تحمل نیروهای چپ را داشت..."(٨)
جالب است که به علت
کمبود شواهد در این زمینه، از سوی هواداران گوناگون مصدق همواره تنها به یک مساله و
آن هم غالبا زیر تیتر "خلقیات مصدق" اشاره میشود!!(۹) من در اینجا به سه نقل قول
در این رابطه که از سه منبع متفاوت برگرفته شدهاند، اشاره میکنم: "... دکتر مصدق
در بدو تصدی مسئولیت اطلاعیهای به شهربانی کل کشور صادر کرد و در آن متذکر شد: "در
جراید ایران آنچه راجع به شخص من نگاشته میشود، هرچه نوشته باشند و هر که نوشته
باشد به هیچ وجه نباید مورد اعتراض و تعرض قرار گیرد." او هیچ کس را به جرم انتقاد
یا مخالفت با دولت خود دستگیر و زندانی نکرد و مخالفان هر چه میخواستند با نیات
مختلف آزادانه ابراز میکردند..."(۱۰)
و یا:
در ویژه نامه روزنامهی شرق در ذیل عنوان "دموکراسی واقعی" دقیقا مطلب زیر آمده است: "به فاصلهی دو یا سه روز پس از تحویل پست نخست وزیری در یازدهم اردیبهشت ۱٣٣۰ به ادارهی کل تبلیغات صریحا دستور داد هنگامی که دربارهی وی مطلبی از رادیو پخش میشود، الفاظ جناب و القاب و عناوین به طور کلی حذف و از به کار بردن چنین کلماتی اکیدا خودداری شود. همچنین در نامهای به شهربانی کل کشور مینویسد: "در جراید آنچه راجع به شخص این جانب نگاشته میشود، هر چه نوشته باشند و هر که نوشته باشد نباید مورد اعتراض و تعرض قرار گیرد..."(۱۱)
و باز در جای دیگر: "... وقتی که او به نخست وزیری رسید، آزادیهای سیاسی و اجتماعی را به حدی رساند که شایستهی نام پرافتخارش بود.. به دلیل داشتن این افکار به شهربانی وقت چنین دستور داد: "شهربانی کل کشور: در جراید ایران آنچه راجع به شخص این جانب نگاشته میشود، هر چه نوشته باشند و هر که نوشته باشد به هیچ وجه نباید مورد اعتراض و تعرض قرار گیرد..."(۱۲)
گویا در انبان دفینه های تاریخی "نهضت ملی" جز همین یک سند کوتاه و بسیار گویا!! چیز دیگری یافت نمیشود. در مقابل اما ملاحظات و پرسشهای ما فراوانند.
سوالی که در ابتدا مطرح میگردد این است که آیا این مصدق بود که آزادیها را به ارمغان آورد و آن را به حدی رساند که شایستهی "نام پرافتخارش" بود و یا چه در عمل و چه در عقیده مانند همه نخست وزیرهای آن دوره در صدد تحدید آزادی مخالفان بود، ولی در این کار موفق نمیشد؟
باید بدانیم که فضای سیاسی ایران در طول و پس از جنگ جهانی دوم یعنی بعد از شهریور ۱٣۲۰ به دلیل تضعیف دولت مرکزی و فروپاشی استبداد رضاخانی از یک سو و فعالیتهای جنبشها، احزاب و شخصیتهای ترقی خواه و رادیکال از سوی دیگر چنان گشایش یافته بود که نه تنها مصدق، بلکه هیچ کدام از نخست وزیران پیش از وی نیز قادر به برقراری کامل اختناق نبودند و این کار از طریق کودتای بیست و هشت مرداد حاصل آمد و یکی از اهداف کودتا اساسا همین امر بود. این آزادیها را نه مصدق و نه هیچ کس دیگری به وجود آورد و مصدق به هیچ وجه به طرز ملموسی آن را "رشد" و "گسترش" نداد. نسبت دادن آزادیهای موجود در آن دوره به خواست و عملکرد مصدق و جبههی ملی مانند آن است که آزادیهای شکل گرفته در «بهار آزادی» پس از انقلاب بهمن ۵۷ را ناشی از فعالیت و خواست و نقش مهدی بازرگان و دولت وی بدانیم!!
اتفاقا اعمالی که مصدق بر خلاف اصول دموکراسی خواهی مرتکب شد، آنقدر هستند که کتاب "گذشته چراغ راه آینده است" که توسط ملیون و هواداران مصدق نوشته شده مجبور به اعتراف شود و بگوید:
"در زمان حکومت مصدق، همواره زندانها از دهقانان، روشنفکران و هواداران صلح که پیگیرترین مبارزان ضداستعمار بودند، مملو بود و توقیف روزنامه هایشان به کار روزمرهای تبدیل شده بود. حتی به فعالیت آزاد کلاسهای مبارزه با بیسوادی که به ابتکار حزب توده ایران و به همت دانشمند عالیقدر دهخدا تشکیل یافته بود میدان عمل داده نشد..."(۱٣)
و این در شرایطی بود
که باندهای ارتجاعی و کودتاچیان در کمال آزادی حتی در بین اطرافیان مصدق آزادانه
فعالیت میکردند و نقشه های خود را یکی پس از دیگری به راحتی به اجرا میرساندند.
مصدق حتی در رفع موانعی که بعد از اقدامات سرکوبگرانهی پس از سال بیست و هفت بر سر
راه آزادیهای سیاسی و اجتماعی پدید آمده بودند، هیچ اقدام جدی ای انجام نداد. حزب
توده و اتحادیه های کارگری و نهادهای دموکراتیک تودهای وابسته به آن همچنان غیر
قانونی بودند و رهبران آنان مخفیانه زندگی میکردند. هر چند که اتحادیه های کارگری
و سایر سازمانهای مشابه به همان دلایل سابق الذکر یعنی ضعف حکومت مرکزی و نفوذ و
پایگاه ریشه دار اجتماعی خود همچنان به شکل غیر رسمی فعالیت میکردند.
در اینجا به برخی از جنبه های گوناگون راهبردی که در آن دوره میتوانست از زمینهی عینی برخوردار باشد و حول آن به شکل موفقی بسیج نیروی اجتماعی صورت گیرد میپردازیم.
٣- اصلاحات ارضی
بخش عظیمی از جمعیت ایران در آن دوره (یعنی هفتاد درصد جمعیت) را دهقانانی تشکیل میدادند که تحت سیطره یکی از وحشتناک ترین اشکال فئودالیسم در ایران زندگی میکردند. تحلیلا و در عرصهی نظری پروژهی اصلاحات ارضی را در هر منطقهای قاعدتا بورژوازی به منظور کندن نیروی کار از روستاها و آزاد کردن نیروی دهقانان به پیش میبرد.
اما نه مصدق و نه "جبههی ملی" آن زمان خواهان هیچ گونه تحولی در مناسبات تولیدی زمان خود نبودند. درآن دوران با استفاده از ضعف دولت مرکزی و فضای سیاسی مناسب موجود در جامعه، جنبشهای خودجوش دهقانی متعددی به راه افتادند که در پارهای از مناطق مثلا در بخشهایی از کردستان از فئودالها خلع ید کرده و آنها را فراری داده بودند. اما سازماندهی و رهبری این جنبشها جایی در برنامهی نداشته مصدق و جبهه ملی ایران نداشت. آنها در این مورد حتی به نیاز بورژوازی ایران به دگرگونی مناسبات ارضی پاسخ ندادند. همایون کاتوزیان، ستایشگر سرسخت مصدق، نوشته است: «رهبران جبههی ملی از اصلاحات اقتصادی و اجتماعی و توسعه هواداری نمیکردند و سخنی از اصلاحات ارضی و آزادی زنان به میان نمیآوردند...»(۱۴) برای مصدق در آن دوران این فرصت وجود داشت که رهبری بورژوازی ایران را در مبارزه بر علیه بقایای نظام فئودالی از پایین به دست گیرد و پشتیبانی عظیم تودهی دهقانان را به دست آورد. وی با این کار قادر بود صحنهی سیاست ایران را زیر و رو کند و ستون فقرات طبقهی حاکمه ایران را در هم شکند. در آن دوران نه فقط زمین داران (که بخش اعظم حکام سیاسی را هم تشکیل میدادند)، بلکه همچنین دربار و ردههای بالای روحانیت به نظام ارباب - رعیتی تکیه داشتند. فراکسیونهای مختلف بورژوازی ایران در آن دوره در متن ساختار سنتی و اشرافی سیاست ایران فعالیت میکردند و ساختار قدرت دولتی را ابدا چالش نمینمودند و هراسشا ن بیشتر از طبقهی کارگر و حزب توده بود تا از اقشار و احزاب ارتجاعی. (بعدا مجددا به این مساله میپردازیم).
مصدق که خود از یک خانوادهی بزرگ زمیندار برخاسته بود، چندان دور از ذهن نبود که به همراه بسیاری از اطرافیانش که آنها هم زمیندار بودند، مخالف الغای نظام ارباب – رعیتی باشند. مثلا خود او دلایل کاندیداتوریاش را از اصفهان برای نمایندگی مجلس شورای ملی این گونه توضیح میدهد:
"... ۱- از طبقه اعیان و اشراف در آن شهر کسی انتخاب نشده بود و محل آن خالی بود.
۲- همسرم در اصفهان دو ملک موروثی داشته موسوم به "کاج" و "خاتون آباد" که این علاقه سبب شده بود با برخی اعیان و رجال آن شهر آشنا شوم.
٣ - شاهزاده سلطان حسین میرزا نیر الدوله حاکم اصفهان و یکی از ملاکین مهم نیشابور که سالها در نیشابور حکومت میکرد با من که مستوفی خراسان بودم ارتباط داشت..."(۱۵)
وی همان طور که ذکر آن آمد، قانون امنیت اجتماعی را برای حمایت از مالکان و سرمایه داران به تصویب رساند ؛ قانونی که حتی اعتراض برخی از رهبران جبههی ملی را نیز برانگیخت. خود او دربارهی لایحه و بندهای الحاقیاش گفت: «تصدی این جانب در کار و اجرای اصول دموکراسی سبب شده بود که در برخی دهات که اخلال گران مزاحم مالکین میشوند، دولت ناچار بود مقرراتی را برای رفع مزاحمت از مالکین وضع کند...». وی در این زمینه تنها به تدوین قانون خنده آوری بسنده کرد که امروزه از جمله افتخارات او و نشانه تمایل او به "چپ" و جهت گیری به سمت "زحمتکشان" و تقابلش با فئودالیسم تلقی می شود. این قانون اربابان را به صرف بیست درصد بهرهی مالکانه در روستاها از طریق شورای ده ملزم مینمود. در حالی که چنین طرحی نه تنها تغییری در نظام وحشیانه بهره کشی فئودالی ایجاد نمینمود، بلکه با توجه به ساختار قدرت در آن موقع اصلا قابل اجرا نبود وبه فرض محال اگر هم اجرا میگردید، آن بیست درصد بین خود مالکان و امنیه ها و قلدرهای محلی تقسیم و حیف و میل میشد. حال ببینیم بازتاب این مساله در ذهن یک "مصدقی" به چه تصاویری مبدل میگردد:
"... این در مجموع یک برنامهی مترقی بود بی آن که دست به روابط مالکیت بزند. مصدق نیامده بود که مالک را از ده بیرون کند(!!) میگفت مالک ملکش را داشته باشد، منتها بیست درصد سهمش را به دولت بدهد... با توجه به قوانین تصویب شده مشخص می شود که رویکرد مصدق به سوی زحمتکشان بود..."(۱۶)
صادق انصاری یکی از اعضای هیئت مدیرهی «انجمن کمک به دهقانان» حکایت میکند که هیئت مدیرهی این انجمن در ملاقات با مصدق به او پیشنهاد میکنند که طی تصویب نامهای حداقل پنجاه درصد از سهم مالکانهی کشاورزی به نفع دهقانان بکاهد و مصدق در پاسخ به آنان میگوید: «از من توقع دارید که یک برنامهی کمونیستی اجرا کنم؟!» و به قول یکی دیگر از حاضران پس از گفتن این جمله با خزیدن زیر پتو و کشیدن آن به روی صورت خود، آنها را مرخص میکند.(۱۷)
دهقانان ایران در طی حکومت مصدق، بارها مزهی «دموکراسی» مورد اشارهی اورا چشیدند. در سال ۱٣٣۱ اعتراض دهقانان کردستان با حملهی نیروهای انتظامی سرکوب شد. اعتراض دهقانان کردستان به خاطر اجرا نشدن قانونی بود که خود مصدق آن را تصویب کرده بود و همان طور که ذکر آن آمد، بر اساس آن قول داده شده بود که بیست درصد از بهرهی مالکانه به نفع کشاورزان و آبادی روستا از سهم زمین داران کم شود. کشاورزان کردستان به خاطر اجرا نشدن این قانون و «دموکراسی» مورد نظر مصدق، دست به اعتراض زدند، ولی در مقابل با سرنیزهی نظامیان روبرو شدند؛(۱٨) در این راستا برخی هواداران «نهضت ملی» هم به انتقاد از برنامهی ارضی مصدق پرداختند. خلیل ملکی در همان شهریور ۱٣٣۱ در مجلهی «علم و زندگی» نوشت: «در قرن بیستم که بدون اغراق فئودالیته به پشت موزهها فرستاده میشود، ده درصد یا بیست درصد یا حتی هشتاد درصد سهم مالکانه نمیتواند به احتیاجات و مقتضیات قرن بیستم پاسخ دهد. تغییر روابط اجتماعی طبقات حاکم و محکوم ضرورت غیر قابل اجتناب جریان تاریخ است. مکتبی که جرأت نکند، به این ضرورت پاسخ دهد، نمیتواند با جریانات حاضر مواجه گردد.» شش ماه بعد خلیل ملکی مجبور شد دوباره از سیاستهای دولت مصدق در این رابطه انتقاد کند: «آنچه تاکنون دربارهی کشاورزی به دست مشاورین آقای مصدق که از ملاکین بزرگ بودند وضع شده، راه حل مشکل نیست، بلکه عقب انداختن راه حل است...»
موضوع «اصلاحات ارضی» احتمالا در هیچ دورهای بیش از سالهای پس از جنگ جهانی دوم مطرح نبود. زیرا تمام خطوط سیاسی از آن دفاع میکردند. در سالهای ۱۹۴۵ تا ۱۹۵۰ تقریبا نیمی از انسانها در کشورهایی میزیستند که دستخوش شکلی از اصلاحات ارضی بودند: نوع «کمونیستی» در اروپای شرقی و پس از انقلاب چین در سال ۱۹۴۹، شکلی که ناشی از استعمار زدایی از امپراطوری سابق هند انگلستان بود، اصلاحات ارضی در ژاپن، تایوان و کره پس از شکست ژاپن و یا به عبارت دقیقتر پس از اشغال آن توسط آمریکا، انقلاب مصر در سال ۱۹۵۲ که حیطهی خود را به منطقهی غرب «جهان عرب» گسترش داد و عراق، سوریه و الجزایر الگوی مصر را مورد توجه قرار دادند. انقلاب بولیوی در سال ۱۹۵۲ موجب رواج اصلاحات ارضی در آمریکای جنوبی شد؛ هر چند مکزیک از زمان انقلاب ۱۹۱۰ خود یا دقیقتر از زمان تجدید حیات خود در دههی ۱۹٣۰ مدافع اصلاحات ارضی بود.
از نظر طرفداران مدرنیزاسیون، مسالهی اصلاحات ارضی دارای ابعاد و نتایج گوناگونی بود: از یک سو امری سیاسی (زیرا حمایت دهقانان را به نفع رژیمهای انقلابی یا به نفع رژیمهایی کسب میکرد که با این کار میخواستند مانع انقلاب یا نظایر آن شوند) و از سوی دیگر ایدئولوژیک (باز گرداندن زمین به رنجبران و...) و بعضا اقتصادی بود.(۱۹)
کسانی که شرایط آن دوران را برای این کار مناسب نمیدانستند، فراموش نکنند که شاه تنها یک دهه بعد از مصدق خود به منظور مستحکم کردن پایه های حکومت دست به چنین کاری زد. اگر جنبشهای که خود را مترقی و پیشرو میدانند، از ایجاد تغییرات ملموس در زندگی اکثریت مردم ناتوان باشند، نیروهای ارتجاعی میتوانند با راه اندازی اصلاحاتی کنترل شده زیر پای آن را خالی کنند. به عنوان مثال برنامهی جبههی ملی برای پاسخگویی به مطالبات دموکراتیک جامعهی ایران از اقداماتی که تنها یک دههی بعد تحت عنوان اصلاحات ارضی و «انقلاب سفید» صورت گرفت به شدت عقب مانده تر بود. دولت علی امینی در سالهای اولیه دههی چهل بدون هیچ گونه حمایتی از جانب نیروهای سیاسی داخلی (از جمله جبههی ملی) و حتی در مقابل کارشکنیهای جدی آنان و تنها با استفاده از شرایط مناسب خارجی و کار تبلیغی در میان دهقانان توانست اصلاحات ارضی به صورت لغو مالکیت بزرگ ارضی و مناسبات ارباب - رعیتی را محقق سازد.
۴- مطالبات زنان
جنبش کسب حقوق زنان و خواست حق رأی در برههی ٣۲-۱٣۲۰ دومین دورهی رشد و گسترش سازمانها و نشریات زنان بود. (دورهی اول از انقلاب مشروطه تا آغاز سلطنت رضا خان را در بر میگیرد.) با باز شدن فضای سیاسی، زنان وسیعا به مبارزهی سیاسی و اجتماعی روی آوردند و در مبارزه برای ملی کردن صنعت نفت و مسائل سیاسی دیگر درگیر شدند. کسب حق رأی و شرکت در امور سیاسی و اجتماعی و تأمین برخی از حقوق زنان کارگر در مرکز فعالیتهای جنبش زنان قرار گرفت. نشریات «بیداری ما»، «عالم زنان» و «بانو» در این دوره منتشر میشدند. «بیداری ما» ارگان تشکیلات دموکراتیک زنان ایران وابسته به حزب توده بود. سازمان بزرگی که بسیاری از زنان روشنفکر و تحصیل کرده و دانش آموزان و معلمین به آن پیوسته بودند. و نبض فعالیتهای سیاسی و اجتماعی زنان در این دوره را در دست داشتند. این سازمان در تیر ماه ۱٣۲۲ با شعارهای «مبارزه علیه فاشیسم»، «مبارزه با استعمار»، «مبارزه برای صلح »، «حقوق مساوی با مردان» و «دستمزد مساوی برای کار مساوی» آغاز کرد. این تشکل در سال ۱٣۲۵ به عضویت فدراسیون جهانی زنان در آمد. با شروع موج سرکوب سال ۱٣۲۷ این تشکل غیر قانونی شد. اما در سال ۱٣۲۹ هیئت اجرایی این تشکیلات یک روزنامهی علنی به نام «جهان تابان» منتشر می کرد. در سیام اردیبهشت همان سال، هیئت تحریریهی این مجله، با ارسال دعوت نامه برای عدهای از زنان مترقی در کنفرانس بزرگی در محل تئاتر سعدی تهران تأسیس «سازمان زنان ایران» را اعلام کرد. این سازمان شعبات خود را در شهرستانها هم تأسیس کرد و نشریهی «جهان زنان» را با شعار «زنان ایران، برای به دست آوردن حقوق خود متحد شوید» منتشر نمود. تشکیلات دموکراتیک زنان «شورای مادران» برای مبارزات محلی و موضعی زنان در محله ها پی ریخت. این شورا برای رسیدگی به خواست خانوادهها در محل و از جمله تأمین امکانات شهری فعالیت میکرد.
علاوه بر این، در سال ۱٣۲۴ جمهوری دموکراتیک آذربایجان به رهبری جعفر پیشه وری بر پا شد که خواهان خود مختاری آذربایجان در چارچوب ایران بود و برای اولین بار در ایران، به زنان حق شرکت در انتخابات داد و سازمانی به نام سازمان زنان آذربایجان ایجاد کرد.
در زمان مصدق به جز گنجاندن عبارت «اعم از زن و مرد» در قانون انتخابات شهرداریها و شوراهای کارگران و کارفرمایان هیچ قانونی به نفع زنان و بهبود موقعیت آنان تصویب نشد و هیچ اقدامی از سوی دولت او برای بهره گیری از این پتانسیل اجتماعی صورت نگرفت. بخش محافظه کار و مذهبی جبههی ملی هم به شدت با تصویب قوانینی در جهت بهبود موقعیت زنان مخالف بودند.
البته این امر ابدا محدود به اشخاصی نظیر کاشانی و فداییان اسلام نبود. حسن نزیه که حقوق دان و از سران جبههی ملی بود نظریات مشابهی داشت: «همان طور که میدانیم زنان هیچ گونه ظرفیتی برای تصدی مقامات سیاسی ندارند... زن بیش از مرد برده ی خیال پردازیها و آرزوهای خام است. احساسات جاه طلبانه، حسادت و غرور در زنان بیشتر از مردان وجود دارد. حال اگر او اجازه داشته باشد در انتخابات شرکت کند، هرج و مرج غیر قابل تصوری در دنیای زنان به وجود میآید. او سعی میکند مردان را به خود جلب کند و برتری خود را اثبات نماید. شما حتی دختران مدرسهای را هم خواهید دید که رویای نمایندهی مجلس شدن را در سر میپرورانند. وظایف اصلی و طبیعی زنان مانند مادر بودن و یا سایر وظایف خانوادگی یا کاملا مورد اغماض قرار گرفته، کنار گذاشته میشوند، یا بسیار بی اهمیت تلقی خواهند شد...»(۲۰)
۵- جنبش کارگری ایران در
سالهای ٣۲-۱٣۲۰
روایت دلخواه ملیون در رابطه با منازعات سیاسی و اجتماعی در ایران در سالهای ٣۲-۱٣۲۰ بیشتر به انیمیشنی شبیه است که کاراکترهایش را این عناصر تشکیل میدهند: در یک طرف صحنه ملیون و مصدق در حال مبارزهی "صادقانه" در راه "منافع ملی" و "سربلندی" ایران هستند، در سوی دیگر تودههای بی خط و ربط مردم قرار دارند که همگی باید همیشه درحمایت از مصدق حاضر باشند و حماسه آفرینی کنند و در مقابل فقط باید توقع داشته باشند که "شاه سلطنت کند و نه حکومت". در آن سوی آبها "اجانب و انیران" یعنی آمریکا و انگلیس مشغول توطئه علیه "دولت ملی" و حمایت از دربار هستند و شورویای وجود دارد که "نه طلاها را پس میدهد" و "نه از ایران نفت میخرد". موجود "وابسته" و "ضد وطن" و هموار"خائن" و "متهمی" هم به نام حزب توده در این میان حضور دارد که چپ و راست مشغول "توطئه " است وحاضر هم نیست به طور یک جانبه از "دولت ملی" حمایت کند و تنها خاصیتی که دارد این است که پس از گند زدن میشود همهی کاسه کوزه ها را بر سرش شکست.
این تصویر البته مانند سایر دغدغه های جدی زندگی سیاسی سازندگانش کاریکاتوری بیش نیست. اتفاقا مقطع ٣۲-۱٣۲۰ به قول محققی نظیر یرواند آبراهامیان "فرصت نادری" برای "آزمون و مشاهده تضادهای اجتماعی در ایران معاصر" است که جامعه شناسان را قادر میسازد به بررسی و ارزیابی نیروهای عمدهی اجتماعی ایران بپردازند. نیرویی که در این میان به ویژه از جانب چپ رادیکال باید مورد توجه قرار گیرد، نیرویی جز طبقهی کارگر و جنبش کارگری نیست که ا لبته در تاریخ نویسی سنتی تاریخ، نقش و اهمیت آنها همواره نادیده گرفته و انکار شده است ویا از آن به عنوان عقبه آریستوکراتهای جبههی ملی نام برده میشود. کسانی که دینامیسم تاریخ را در لابیهای پارلمانی و چانه زنی در کریدورهای قدرت میان نمایندگان آریستو کراسی حاکم جستجو میکنند، طبعا در مقابل عملکرد فوق العاده و تاریخ تحسین بر انگیز جنبش طبقهی کارگر و فرودستان جامعه در آن دوره رهآوردی جز سکوت و سانسور نخواهند داشت. متاسفانه خیلی از کسانی که داعیهی "چپ" بودن هم دارند - عمدتا بازمانده های جبههی ملی دوم - و توهمات روان شناختی "آشتی طبقاتی" جایگاه مهمی را در سوسیالیزمشان اشغال میکند نیز کوچکترین نشانه های "تمایل به زحمتکشان" را در بخشنامه های وزارتخانه ها و ادارات دولت مصدق با حرص و ولع رصد میکنند و حاضرند ساعتها بر سر "سوسیال دموکرات" یا "لیبرال دموکرات" بودن مصدق موشکافانه به بحث بپردازند، اما هیچ کدام حاضر نیستند لحظهای از این مداحی دسته جمعی دست برداشته برای لحظهای تایید و تحسین خود را نثار جنبش پرافتخار کارگری در آن سالها نمایند.
شورای متحدهی مرکزی کارگران و زحمتکشان ایران که در سال ۱٣۰۰ تشکیل شده بود، دور جدید فعالیت خود را در اردیبهشت ۱٣۲٣(مه ۱۹۴۴) آغاز کرد. این سازمان تمام کارگران را بدون توجه به دیدگاههای سیاسیشان به پیوستن به شورا دعوت کرد. در برنامه شورا خواسته هایی نظیر هشت ساعت کار در روز، بیمهی بیکاری، حقوق برابر مردان و زنان دارای کار مشابه، ممنوعیت کار کودکان، تامین ایمنی کار، حق اعتصاب، تشکیل اتحادیه ها و... آمده بود. در نیمه سال ۱۹۴۶ شورا دارای صد و هشتاد و شش اتحادیه وابسته بود که مجموعه اعضای آن به سیصد و سی و پنج هزار نفر می رسید. شورا در تمام کارخانه های بزرگ جدید و در بسیاری از کارگاههای کوچک و کارخانه ها هسته هایی داشت.
سال ۱٣۲۵ (۱۹۴۶) سال اوج گیری جنبش کارگری بود و شورا اعتصابهای موفقی را نه تنها درحوزههای نفتی که در بیشتر مراکز عمده شهری رهبری کرد. در همین سال هم فدراسیون جهانی اتحادیه های کارگری به عنوان سازمانی سوسیالیست و هم دفتر بینالمللی کار به عنوان سازمانی ضد کمونیست شورای متحده کارگران را به عنوان تنها سازمان واقعی کارگران ایران به رسمیت شناختند. سفیر بریتانیا در سال ۱۹۴۴ جنبش کارگری ایران را بدین نحو توصیف کرد: "... ما در ایران به وضوح در آغاز دوره جدیدی هستیم و طلوع جنبش اجتماعی نوینی را شاهد هستیم. امتیازهایی که کارگران به دست آورده اند قابل توجهاند و آنها محققا در آینده نیز قدرت تازه کشف شده شان را به کارفرماهایشان نشان خواهند داد..."
در اول ماه مه ۱۹۴۶ (اردیبهشت ۱٣۲۵) یک تظاهرات بزرگ هشتاد هزار نفری در آبادان سازماندهی شد. در این مراسم سخنرانان خواهان افزایش دستمزد، بهتر شدن وضع مسکن، پرداخت دستمزد در روزهای تعطیل، هشت ساعت کار در روز و یک قانون کار جامع و فراگیر شدند. یک سخنران زن نفت را "جواهر" توصیف کرد و انگلیس را متهم کرد که برای غذای سگهایش از دستمزد کارگران خرج میکند و خواهان ملی شدن صنعت نفت ایران شد. (دقت کنید که این واقعه در سال ۱٣۲۵ اتفاق افتاده است ) در مقابل دولت "متمدن" انگلیس برای مقابله با تشکلها و تحرکات جنبش کارگری عشایر خوزستان را تسلیح و تحریک مینمود.
در نیمهی دوم ۱٣۲۵ دولت ناگهان شدیدا به راست چرخید، رهبران شورای متحده را در شهرهای مختلف دستگیر کرد و اتحادیه های دولتی ضد کمونیستی تشکیل داد. شورای متحده در آبان ماه در واکنش به این اقدامات، اعتصاب یک روزهای را در تهران سازمان داد که با همراهی پنجاه هزار نفر از اعضای شورا در تهران کاملا موفقیت آمیز بود. دولت در مقابل صد و پنجاه نفر از رهبران شورا را دستگیر کرد و اداره مرکزی شورای متحده را اشغال نمود. روزنامهشان را تعطیل کرد و از کامیونهای ارتشی برای درهم شکستن صفوف اعتصابیون بهره برد. تلاش برای سرکوب جنبش کارگری در سال ۱٣۲۷ پس از سوءقصد به جان محمد رضا شاه تشدید شد و منجر به غیر قانونی اعلام کردن حزب توده و شورای متحده شد.
در سال ۱٣۲۹ شورای
متحده با نام ائتلاف سندیکاهای کارگران به صحنه بازگشت. و با سازماندهی یک سلسله
اعتصابات گسترده در تاسیسات نفتی به یک باره وارد عرصهی سیاست شد. دولت در خوزستان
اعلام حکومت نظامی نمود و انگلیس مانند همیشه ناوگان خود را در خلیج فارس تقویت
نمود. اتحادیه ها اعلام کردند که نه تنها خواستار پرداخت حقوق دوران اعتصاب خود
میباشند، بلکه به علاوه خواهان ملی کردن فوری و کامل صنعت نفت نیز شدند. شصت و پنج
هزار نفر به فراخوان اعتصاب عمومی پاسخ مثبت دادند. که علاوه بر چهل و پنج هزار نفر
از کارکنان شرکت نفت، شامل رانندگان کامیون، کارکنان راه آهن، دانش آموزان، رفتگران
و حتی مستخدمین خانگی... نیز میشد. این حرکت بزرگترین اعتصاب صنعتی در ایران و
یکی از بزرگترین اعتصابات خاورمیانه را به وجود آورد. جالب اینجاست که دویست تن از
کارگران فنی هندی شاغل در آبادان نیز در این اعتصاب شرکت کردند. دفتر شورا به
محاصرهی نیروهای نظامی در آمد و برخوردهای خشونت آمیزی صورت گرفت و در جوی متشنج و
رعب آور در اثر تیراندازی سربازان چهار نفر کشته شدند. اعتصاب به مدت دو هفته ادامه
یافت و تنها زمانی پایان یافت که شرکت نفت موافقت خود را با با پرداخت حقوق معوقهی
کارگران اعلام کرد و مجلس نیز ملی شدن صنعت نفت را تصویب نمود.
ابعاد این حرکت عظیم محدود به خوزستان نبود، بلکه کارگران اصفهان نیز در حمایت از
اعتراضات خوزستان دست به اعتصاب زدند. حدود سی هزار نفر به فراخوان اعتصاب پاسخ
مثبت دادند و طی در گیری کارگران با نیروی نظامی یک کارگر و یک پلیس کشته شدند. در
تابستان سی و دو جنبش کارگری از اوج خود در سال ۱٣۲۵ نیز فراتر رفت.
اما واکنش بخشهای مختلف الیت سیاسی ایران نسبت به این تحرکات گسترده کارگری در این دوره چگونه بود؟ خلیل ملکی اعلام کرد که در شرایط کنونی اعتصابات به اندازه خرابکاریهای سیاسی خطرناک هستند. کاشانی برای دور کردن کارگران از اتحادیه های نزدیک به حزب توده به مسائل مذهبی پرداخت و مظفر بقایی از نزدیکان مصدق و از رهبران اصلی جبهه ملی تا نیمهی سال ۱٣٣۱ علاوه بر آن که سعی در تاسیس اتحادیه هایی به موازات شورای متحده داشت، چاقوکشانی برای ترور فعالین کارگری اجیر کرد ودر نهایت مصدق قانون "امنیت اجتماعی" را که متضمن محدودیت افزایش دستمزدها، بررسی تشکیلات اتحادیه ها و تهدید "محرکین اعتصابات" به زندان بود، وضع کرد که بر اساس مواد یک و سه این قانون افرادی که کارگران و کارکنان کارخانه ها و واحدهای تولیدی و صنعتی را «تحریک» به اعتصاب یا برگزاری اجتماعات مینمودند به حبس و تبعید محکوم میشدند. اتحادیه های کارگری هم همان طور که پیشتر اشاره شد در دوران مصدق همچنان غیر قانونی تلقی میشدند و فاقد حقوق و آزادیهای سندیکایی تلقی بودند.
جمع بندی:
به طور کلی در ذیل آنچه "مطالبات دموکراتیک" خوانده میشود نه برنامه و متن مکتوبی از مصدق میبینیم، نه سخنرانیای و نه حتی وعده و وعید بی پایه و یا اشاره سربستهای.علی شریعتی در مورد مصدق جملهای دارد که میگوید: "مصدق رهبرم، کسی که هفتاد سال برای آزادی نالید..." بلی! واقعا مصدق هفتاد سال برای آزادی (که البته مشخص نیست که او چه تبیینی از «آزادی» داشته است) فقط "نالید"! ولی ای کاش او به جای هفتاد سال "نالیدن" در راه آزادی، یک گام جدی و اساسی عملی در راستای متحقق ساختن مطالبات دموکراتیک مردم ایران در آن زمان متناسب با تحولات جهانی آن دوره و یا حتی در سطح مطالبات نهضتهای اجتماعی ایران در مقطع بین اوج نهضت مشروطه و آغاز سلطنت رضا خان (و چند سال پس از آن) برمیداشت.
البته نکاتی که هواداران مصدق در پاسخ به این انتقادات به آنها اشاره خواهند کرد نیز قابل پیش بینی است. جالب است کسانی هستند که از یک طرف میگویند: "دکتر مصدق خود اعلام میکند که برای این امور نیامده است و فقط ملی شدن صنعت نفت و اصلاح قانون انتخابات را در دستور کار گذاشته بود." و از طرف دیگر در مقابل عدم حمایت اقشار مختلف جامعه از مصدق در مقطع کودتا اظهار تعجب و احساس حسرت میکنند. باید گفت که جلب و بسیج حمایت اجتماعی در سطح وسیع در گرو پاسخ دادن به مسائل و معضلات عینی جامعه است. اقشار گوناگون مردم در سطوح کلان به واسطهی میزان کفایتی که یک حرکت سیاسی در پاسخ به مطالبات آنان نشان میدهد، آن را انتخاب میکنند و حاضر میشوند به خاطر حمایت از آن جانفشانی هم بکنند و نه به خاطر "اخلاقیات" و میزان "مرام و معرفت و ساده زیستی" یک رهبر سیاسی و این که مثلا "به فکر سرباز جلوی در خانهاش هم بود وخربزه به او تعارف میکرد."(۲۱) و از سوی دیگر همان طور که پیشتر اشاره شد، تحقق واقعی همان دو شعار و مطالبه، یعنی «ملی شدن صنعت نفت» و «انتخابات واقعا آزاد» خود در گرو پاسخگویی به مطالبات عمدهی اجتماعی و انجام یک رشته اصلاحات رادیکال در جامعه بود. احزاب و شخصیتهای سیاسی نه فی نفسه که در رابطهشان با شرایط و نحوهی برخورد با آن است که مضحک و ناتوان و یا دلیر قابل تحسین به نظر میرسند.
در مقابل استدلالات قدیمی از قبیل "نگذاشتند" و این که "انجام این برنامه ها بهانه به دست مخالفان میداد" و... که کرارا مطرح میشوند، بد نیست به جملهی دیگری از همایون کاتوزیان اشاره کنیم: «... مع هذا این واقعیت را که نیروهای دموکراتیک سرانجام شکست خوردند نمیتوان یک سره به پای تاکتیکها و تدابیر دشمنان نوشت. یک ارتش در حال پیشروی از مقابله و تلافی دشمن احتمالا حیرت نخواهد کرد و پیروزی یا شکست آن همان قدر به تصمیمات دشمن بستگی خواهد داشت که به تصمیمات خودش. هیچ گاه نمیتوان شکست آن را ناشی از جنگ و مقاومت دشمن دانست. این درسی ساده، بدیهی و بسیار مهم است که اهل سیاست در ایران و به خصوص تحلیل گران علمی باید آنرا به دقت فرا گیرند...»(۲۲)
پیش بینی خرابکاریهای مخالفان و داشتن طرحی برای خنثی سازی آن قاعدتا میبایستی جزئی از یک عناصر یک استراتژی سنجیده برای انجام یک برنامهی سیاسی و پیشبرد اصلاحات باشد. تردیدی نیست که مصدق با دشمنان نیرومندی روبرو بود که برای خرابکاری احتیاج به "بهانه" نداشتند. آنها خیلی بیشتر از مصدق به منافعشان آگاه و سازمان یافته و متحد بودند. اما هیچ تردیدی نمیتوان داشت که مصدق نیز از امکان جلب حمایت تودهای گسترده ای برخوردار بود که جذب آن با انجام برنامه های سیاسی پیشرو و سازماندهی آن میتوانست یکی از ابزارهای مقابله با خیلی از "نگذاشتند" ها باشد. (در بخش بعد به این مساله خواهیم پرداخت.)
این مطلب نقطه نظری نیست که فقط مختص به نگارنده باشد. به عنوان مثال پژوهشگری از علاقمندان خلیل ملکی و در عین حال هوادار مصدق یکی از عمده ترین دلایل شکست مصدق و جبههی ملی را "بی توجهی به توصیه استراتژیک خلیل ملکی به مصدق و دولت او" میداند که در برگیرندهی حل و فصل منازعهی نفتی، انجام یک رشته اصلاحات اجتماعی عمده به ویژه اصلاحات ارضی، ایستادگی در مقابل فعالیتهای مخرب عوامل بیگانه و... بود.(۲٣)
۶- جنگ قدرت پارلمانتاریستی با دربار، جلب حمایت آمریکا
امروز کمتر کسی شک دارد که در برههی ٣۲-۱٣۲۰ دربار ایران یکی از عمدهترین مراکز ارتجاعی و یکی از بزرگترین موانع بر سر راه هرگونه اقدام و از جمله کانون فتنه و دسیسه بر علیه دولت خود مصدق بوده است.
راهبرد مصدق و جبههی ملی درزمینه برخورد با دربار بر اساس تجربه سال ۱٣۲۹ و تصویب قانون ملی شدن صنعت نفت در آن دوره در مجلسین شورای ملی و سنا استوار بود یعنی راهبردی مبتنی بر محدود کردن دربار، کوتاه کردن دست انگلستان، استفاده از تضاد آمریکا و انگلیس و جلب پشتیبانی آمریکا. آنها تسلیم دربار در سال ۱٣۲۹ را در همین راستا و ناشی از تسلیم انگلیس در برابر آمریکا ارزیابی میکردند. آنها تصور میکردند در دوران حکومتشان نیز با همین شیوه یعنی تکیه بر محبوبیت مردمی و ترساندن دربار و حامیان خارجی آن از "خطر کمونیسم" و آلترناتیو چپ (حزب توده) زمام امور را در دست داشته باشند. میزان آزادیهای غیر رسمیای هم که برای حزب توده و سازمانهای وابسته به آن در دوران مصدق به رسمیت شناخته شده بود تا آنجا پیش میرفت که با ایجاد وحشت از "غول کمونیسم" دربار و حامیان خارجیاش را وادار به مصالحه کند. این راهبرد سیاستی مبتنی بر یک بندبازی پارلمانی و دیپلماتیک بود که میخواست بدون تودهای کردن سیاست و بسیج مردمی و انجام اصلاحات بنیادی درعین حال در دوجبهه با امپریالیسم و دربارهم نبرد کند!
ابراهیم یزدی در سخنرانیای به مناسبت سالگرد ملی شدن صنعت نفت رویکرد مصدق و ملیون را در این زمینه به این نحو تبیین کرد که: "اگر در آن زمان از هر ملی گرایی میپرسیدید که بین دربار و کمونیسم کدام گزینه را انتخاب میکنید، همگی بدون شک دربار را انتخاب میکردند..."(۲۴) او با ذکر این جمله، کلمه به کلمه استدلال حامیان سابق مصدق نظیر بقایی ومکی و... و سایر وابستگان سیا را که در نهایت از کودتا پشتیبانی کردند، در توجیه عملکردشان در حمایت از کودتا گران تکرار میکند. اما چه باک وقتی که خود مصدق هم درنهایت عملا براین انتخاب مهر تایید نهاد، چرا که در حساسترین لحظات پیروزی کودتای زاهدی را به دعوت مردم به قیام ترجیح داد (به احتمال قوی بر اساس این توهم که مبادا حزب توده ازفرصت استفاده کرده زمام امور را در دست بگیرد) و به جای آن چندی در مخفیگاهی باقی ماند و پیشنهاد برای مقاومت را رد کرد و سپس با معرفی خویش به عوامل کودتا تثبیت حکومت کودتا گران را تسهیل نمود.(۲۵) بلی انتخاب یزدی و ملیونی که او به آنها اشاره میکند، همان انتخاب بقایی و مکی و شرکاء است یعنی "ترجیح شاه بر کمونیسم" که در نهایت در جوخه های اعدامی که از طرف شاه برای افسران کمونیست تدارک دیده شد و برقراری اختناق بیست و پنج ساله در کشور تجسم عینی مییابد.
به عنوان شاهدی بر این مساله و در تایید صحبتهای یزدی که واقعا خط پررنگی در بین ملیون در آن زمان بود، شواهد زیادی وجود دارند که در اینجا به تعدادی از آنان اشاره میشود:
«باختر امروز» یعنی نشریهای که توسط حسین فاطمی، "رادیکال" ترین ومحبوبترین چهرهی جبههی ملی اداره میشد در ماههای دشوارپس از پانزدهم بهمن ۱٣۲۷ زمانی که دیکتاتوری خشن دربار همه آزادیها و حقوق انسانی را لگدمال می کرد و در حال مذاکره با شرکت نفت انگلیس بود، نوشت:
"... امروز نهمین سالگرد سلطنت اعلیحضرت محمد رضا شاه پادشاه جوان و رئوف و دموکرات ایران آغاز میشود. شاه جوان دریک موقع حساس و مشکل زمام امور کشور را به دست گرفت و اگر ثبات قدم و مقاومت و بیداری شبانه روزی او نبود، طوفان حوادث تاریخ و ملیت و استقلال وطن ما را درهم می پیچید... عشق زائد الوصف او بود که ایران را از قائلهی آذربایجان، سختترین مهلکه های ایران نجات داد..."(۲۶)
در مقایسه با جمهوری
خواهی "شاگرد" ش ناصر که ریشهی رژیم سلطنتی را در مصر از بیخ بر کند، "قهرمان" ما
(مصدق) آن هم پس از واقعه سیام تیر ۱٣٣۱ پشت قرآن را امضاء میکند و برای شاه
مینویسد که: "دشمن قرآن باشم اگر بخواهم برخلاف قانون اساسی عمل نمایم و همچنین
اگر قانون اساسی را نقض کنند و رژیم مملکت را تغییر دهند من ریاست جمهوری را قبول
نمایم..."
و یا: "روز بیست و ششم تیر ماه که استعفای خود را به پیشگاه شاهانه دادم، قبل از
این که از حضورشان مرخص شوم فرمودند: به من قول بدهید اگر اتفاقی روی داد با من
همراهی کنید که بلاتامل عرض کردم در مجلس پنجم من برای اعلیحضرت شاه فقید قسم یاد
نکردهام، ولی در مجلس چهاردهم برای شاهنشاه قسم یاد کردم... پس از سیام تیر هم
برای اطمینان خاطر در پشت قرآنی نوشته اهداء نمودهام..."
و باز:
"... من نه فقط با جمهوری دموکراتیک، بلکه با هر رقم دیگر آن هم موافق نبودم. چون که تغییر رژیم موجب ترقی مملکت نمیشود..."(۲۷)
«باختر امروز» فاطمی در تاریخ سیزدهم اسفند ۱٣٣۱ یعنی چهار روز پس از توطئهی نهم اسفند که از سوی عوامل دربار بر ضد مصدق تدارک دیده شده بود نوشت:
"... مبارزات ضد
درباری عناصرافراطی مورد حمایت مردم نیست. زیرا هدف آن مخالفت با نهضتی است که به
هیچ وجه با مبانی مشروطه مغایرت ندارد.. انتظار این که مردم این عناصررا در مبارزه
ضد سلطنتی تقویت کنند، مادام که هدف مبارزه ساقط کردن رژیم مشروطه باشد بی مورد
است..."(۲٨)
مصدق در همان روزهایی که توطئهی نهم اسفند شکست خورد، اختلافات خود را با شاه به
محضر پارلمان برد. نمایندگان مجلس پا در میانی کرده و پیشنهاد کردند که کمیسیونی به
اختلافات شاه و مصدق رسیدگی کند. این کمیسیون از هشت نفر تشکیل میشد که افرادی چون
بقایی و مکی هم عضو آن بودند. سرانجام مبارزهی ضد درباریای که در روزهای پس از
نهم اسفند به کوچه و خیابان کشیده شده بود، پس از تدوین این طرح و وعده اطرافیان
مصدق به تصویب آن، به مجلس کشانیده شد که در نهایت نتیجهای هم در بر نداشت. بر
اساس مذاکرات پشت پرده و در برابر وعدهی حل مسائل، مصدق عده زیادی از سران توطئه
از جمله راس کودتا چیان آتی یعنی سرلشگر زاهدی را از زندان آزاد کرد و این امکان را
فراهم کرد که محافل توطئه گر فرصت را غنیمت شمرده و با کشاندن مجادلات پیرامون این
موضوع به جلسات مجلس و با دست زدن به انواع بازیهای پارلمانی وقت کشی کنند.
اما نکتهی جالب و تاسف برانگیز در اینجاست که مصدق بعد از کودتای ناموفق بیست و
پنج مرداد و فراری شدن شاه از وی در خواست مینماید که "... هرچه زودتر تشریف فرما
شوند و از مقام سلطنت محافظت نمایند..."(!!)(۲۹)
اوضاع وقتی خرابتر میشود که بدانیم اقدام فردی نظیر حسین فاطمی در طرح مسالهی جمهوری در میتینگ بیست و شش مرداد که از سوی بعضی به وجود یک "جناح رادیکال و جمهوری خواه و چپ" در جبههی ملی تفسیر می شد یک اقدام صرفا فردی و ناشی از ناراحتیهای شخصی نسبت به شاه بوده است و گرنه هیات دولت مصدق قرار بود تشکیل جلسه دهد و طرح تشکیل شورای سلطنتی را تا "تشریف فرمایی" شاه به تصویب برساند..."(٣۰)
خب، وقتی هم از کودتا چیان دعوت به عمل میآید وهم در مقابل آنها مقاومتی سازماندهی نمیشود (در بخش بعدی به این مساله خواهیم پرداخت)، دیگر از چه کسی میتوان شکایت داشت؟
نخست زیری که ارتش و پلیس و دولت و ابزارهای قدرت و ثروت جامعه را در اختیار دارد و بر خلاف نظر افرادی نظیر همایون کاتوزیان که میکوشند او را دست بسته و دارای اختیارات محدود و صاحب "تنها یکی از ارگانهای دولت" نشان دهند، در موقعیتی قرار داشت که به تعبیر یرواند آبراهامیان "از سال۱٣۰۴ به این سو چنین قدرت فراوانی در دست نخست وزیر و چنان قدرت اندکی در دست شاه سابقه نداشت"(٣۱)، از کودتا خبر نداشت و وقتی هم خبر شد نه تنها هیچ عملی انجام نداد، بلکه قصد داشت از کودتاچی دعوت کند که به کشور بازگردد، آن وقت از حزبی که فعالیتاش توسط همان دولت ممنوع و غیر قانونی شناخته شده یعنی حزب توده انتظار میرود که با آن دولت همکاری کند و برای آن خبرچینی کند و با اتکا به سازمان نظامی مخفیاش از سقوط آن هم جلوگیری نماید!! به راستی خنده دار نیست؟
از سوی دیگر مصدق سیاست جلب حمایت آمریکا را با تهدید به "خطر کمونیسم" با شدت ادامه میداد، ولی لندن و واشنگتن دست مصدق را خوانده بودند. "منچستر گاردین" در آن دوران نوشته بود: "مبنای سیاست فعلی دکتر مصدق این است که مرتب خطر کمونیسم را بزرگ کند تا هر موقع که با سفیر آمریکا مواجه میشود بگوید: "یا پول بدهید یا ما کمونیست خواهیم شد!" ولی تا به حال نه آمریکاییها پول داده اند و نه ایران کمونیست شده است(!!)..."
اما در پاییز سال ۱٣٣۱ محیط بینالمللی کمتر ازهمیشه به سود راهبرد مصدق بود که میخواست با کمک آمریکا با ترساندن او از "خطر سرخ" نبرد خود را با استعمار انگلستان پیش ببرد. آن سالها، سالهای حاکمیت "دکترین ترومن" بر عرصهی سیاست خارجی آمریکا بود. ترومن رییس جمهوروقت آمریکا در دوازدهم مارس 1947 (اسفند ۱٣۲۵) پیامی به کنگرهی آن کشور فرستاد و اعلام کرد که انگلستان دیگر قادر به "کمک" به یونان(٣۲) و ترکیه نیست وآمریکا باید عهده دار این کمک شود. همین پیام که اعلام یورش وسیع آمریکا به منطقهی خاورمیانه بود، نقطهی آغاز حاکمیت "دکترین ترومن" بر سیاست خارجی آمریکا محسوب میگردد. طبق این دکترین به نظر آمریکا، انگلستان و فرانسه منابع و قدرت لازم برای مقابله با کمونیسم را در خیلی از جاها ندارند و لذا جایگزینی آمریکا با آنها لازم میآید. آمریکایی که اعتقاد داشت به هر قیمتی که شده باید در مقابله با نفوذ کمونیسم مقاومت محکمی صورت بگیرد و حتی در این مسیر اگر لازم باشد باید از سلاح هستهای نیزاستفاده کرد. در مورد مساله ایران و کشورهایی مانند آن، آمریکا و انگلستان هم از همان تاکتیک مصدق استفاده میکردند و با بزرگ جلوه دادن خطر شوروی از سویی کشورهای جهان سوم را دستخوش بیم از تجاوز شوروی مینمود و از سویی دیگر نفوذ خود را در آنها با نام دفاع از آزادی و مقابله با "خطر کمونیسم" تثبیت مینمودند.
آمریکا تا زمانی از مصدق و نیروهای ملی در مقابل دربار و حامیان سنتی دربار یعنی انگلیس حمایت کرد که جنبهی ضد انگلیسی آن صرفا در چهارچوب شکستن انحصار تاراج منابع نفتی ایران توسط انگلیس بود و نه بیشتر.
بدین ترتیب محافل آمریکایی از زبان افرادی چون بقایی راهبردی را اعلام میکردند که عبارت بود از طرد و سرکوب حزب توده ایران، توافق همه نیروها از جمله دربار زیر پرچم آمریکا و از این طریق تامین یک قرارداد متداول در دنیا از نوع پنجاه پنجاه که همان موقع عربستان سعودی با آمریکا منعقد کرده بود.
از زمانی که آمریکا احساس کرد به توافق رسیدن با مصدق و جبههی ملی بر سر این مسائل ممکن نیست، نقش به ظاهر بی طرفانه و میانجی گرانهاش را در اختلاف بین ایران و انگلیس رها نمود و چونان یک مدعی قدم به میدان سیاست ایران نهاد. در توطئه های انگلیس شریک شد و سرانجام نقش اصلی را در انجام کودتا علیه مصدق ایفا کرد.
در روز پنجم شهریور ۱٣٣۱ سفیر آمریکا و کاردار سفارت انگلیس در تهران پیش مصدق رفتند و پیام مشترک نخست وزیر بریتانیا و رییس جمهوری آمریکا را به که در حکم نوعی التیماتوم تلقی میشد به او تحویل دادند.(٣٣)
اما مصدق حاضر نبود از راهبرد قدیمی خود مبتنی بر جلب حمایت آمریکا دست بکشد. مصدق و ملیون حاضر نبودند بپذیرند که آمریکا رفته رفته به دشمن درجهی یک آنها مبدل میشود. آنها درست بر عکس برخی تصورات موجود که معتقدند "مصدق به ملل تحت ستم هشدار داده بود که که پس از استعمار کهن، استعمار نوینی بر جای آن خواهد نشست"، درک نادرست و عقب ماندهای از روندهای بینالمللی در آن مقطع تاریخی داشتند. داستان خوش بینی مفرط و توهم ملیون نسبت به آمریکا یعنی دولتی که سرانجام حکومت آنان را سرنگون نمود، سابقهی طولانیای دارد. آنان که خود زمین و زمان را به وابستگی به "بیگانگان" و چشم امید دوختن به آنها و "اجنبی" پرستی متهم میکردند و میکنند، زمانی خود در ابراز شیفتگی نسبت به آمریکا از هم دیگر سبقت میگرفتند.
حسین مکی که در زمان ملی شدن صنعت نفت دبیر جبههی ملی ایران بود و به عنوان "سرباز فداکار وطن" از سوی مصدق ملقب گشته بود، گسترش خون بار ا مپریالیسم آمریکا در جهان را با این جملات توصیف میکند:
"... مشعل فرشتهای که در مدخل نیویورک ایستاده است(!!) از روزی که ویلسن طلسم مونرو را شکست و... لشکرهای آمریکایی را به اروپا فرستاد ، عمل او روزنهی امیدی به روی ملل ضعیف شرق گشود که ممکن است عهد عزلت و انزوای آمریکای بزرگ منتفی شده و عواطف بشردوستی و نوع پروری آمریکا، ملل ضعیف شرق را در زیر چتر حمایت خود بپذیرد. پرتو ضعیف امید که از افق تازه میدرخشید، ملیون ایران را آنقدر جرات و جسارت داد که به انتظار مساعدت آمریکا با بحران و احتضار مبارزه کنند و به نیروی امید مجهز شوند. این فکر که آمریکای صلح جوی بشر دوست را به ایران علاقمند ساخت... زمینهی مساعدی در دماغ ملیون یافت..."(٣۴)
حسین فاطمی چهره مشهور و رادیکال ملیون که البته بعدها نظرات خود را تا حدودی تغییر داد زمانی اعتقاد داشت که:
"... اگر اتازونی با قدرت بزرگ صنعتی و نظامی که دارد، بتواند مقام شایستهای به دست آورد و تمام نیروی خویش را صرف مبارزه با دیکتاتوری سرخ و سیاه کند، مسلم است افکار عمومی جهان تشنهی عدالت و آزادی را به خود جذب خواهد کرد..."(٣۵)
فاطمی در جریان مبارزه علیه شرک انگلیسی نفت، چشم امید به آمریکا داشت و در سال ۱٣۲٨ یعنی یک سال قبل از ملی شدن صنعت نفت مینوشت:
"... از آن سوی اقیانوس اطلس و از وطن جرج واشنگتن این روزها پیام محبت به گوش ما میرسد... اتازونی آمریکا که با کمکهای مادی و معنوی گران قیمت خودش بسیاری از ملتهای جهان را از از مرگ و فنا نجات داده و اروپای ویران و گرسنه را از آغوش کمونیسم بیرون کشیده است، امروزه میرود که مسئولیتهای به مراتب سنگینتری را قبول کند... آمریکا باید در دهانهی آتشفشان، ما را یاری کند ما این کمک آمریکا را جز با احساسات بشر دوستانه و عواطف عالیه انسانی به چیز دیگری تعبیر نمیکنیم..."(٣۶)
«باختر امروز» فاطمی در قبال پذیرش کمک آمریکا آمادگی خود را برای واگذاری امنیت داخلی به دستگاههای امپریالیسم آمریکا اعلام می کرد و از آن ابراز خشنودی مینمود:
"... نطق ترومن (که در قسمت قبل با دکترین مشهور او آشنا شدید) و سایر زمامداران آمریکا راجع به لزوم کمک به ایران انعکاس زیادی در اوضاع سیاسی ایران داشت. به خصوص اشاره زمامداران آمریکا به کمک نظامی به ایران و ذکر این نکته که این کمک باید صرف تقویت ژاندارمری ایران که مامور حفظ امنیت داخلی است شود. در تهران با توجه مخصوص تلقی گردید... محافل آمریکایی با توجه خاصی ناظر تحولات جدیدی که در مورد نفت ایران رخ میدهد هستند..."(٣۷)
تقویت ژاندارمری توسط آمریکاییان که این همه مورد توجه «باختر امروز» است، همان محملی است که پای امثال شوارتسکف را به ایران باز کرد و پایهی کودتای بیست و هشت مرداد قرار گرفت ومردم ما بیست و پنج سال تحت تاثیر عواقب آن بودند و چهرهی واقعی "امنیت داخلی" را در پیدایش ساواک مشاهده کردند.
۷- امر سازماندهی مردم و
مقابله با کودتا
از نظر روش کودتا، حادثهی نهم اسفند ۱٣٣۱ که طی آن اوباش مسلح به بهانه اعتراض به مسافرت شاه قصد داشتند با حمله به کاخ نخست وزیری مصدق را به قتل برسانند، تمرین عمومی بیست و هشت مرداد است. در این توطئه همه اجزاء و عناصر کودتای بیست و هشت مرداد را میشود دید. در اینجا هم خط کرمیت روزولت فرمانده عملیات به خوبی قابل ردیابی است. در نهم اسفند از همان اجزاء و عناصری استفاده شد که در بیست و هشت مرداد به کار گرفته شدند : اوباش تجهیز شده و متشکل با پشتیبانی نیروی نظامی و حمایت قسمتی از بازار و بخشی از ردههای بالا یی روحانیت. شهر غافلگیر و غیر متشکل به دست مشتی اوباش سپرده می شد و پشت سر آنها نیروهای نظامی شهر را قرق میکردند و از گیجی و سر در گمیای که در اثر انفعال دولت فراهم شده بود برای به دست گرفتن کنترل اوضاع استفاده میشد. نهم اسفند همچنین امکانات وسیعی را که برای پیروزی کودتا در شهرستانها وجود داشت، آشکار ساخت. در واقع در آن روز شهرستانها عملا در دست کودتاچیان بود. مصدق همان طور که قبلا اشاره شد، نتوانسته بود پایه های قدرت دربار و ملاکین را در شهرستانها متزلزل کند و برای ابراز اراده و به میدان آمدن تودهی مردم منفذی بگشاید و امکانی فراهم کند.
مصدق نه فقط به کشور حتی به تهران هم مسلط نبود. هیچ سازمان متشکل و حزبیای که در لحظات حساس بتوان به آن مراجعه کرد وجود نداشت. گروهها و شخصیتهای وابسته به جبههی ملی یا به کودتاچیان پیوسته بودند و یا در حال فرو پاشیدن بودند و نیرویی نداشتند و از نظر سیاسی کاملا فلج و سر در گم بودند. بدنهی جبههی ملی را احزابی کاملا پارلمانتر تشکیل میدادند که به دلیل استخوان بندی اشرافیشان نه تنها توانایی تجهیز تودهها را نداشتند، بلکه رهبران آریستوکرات این احزاب از تودهای شدن سیاست چون طاعون وحشت داشتند. همایون کاتوزیان در این مورد نیز مینویسد که: "مصدق نیز مانند افراد و سازمانهای سیاسی در این زمان، برنامهی سیاسی جامعی نداشت. او در میان تودههای سیاسی سازمان یافته از پایگاه وسیعی برخوردار بود، اما هر گونه هنر و ابزار سازماندهی مردم و تبدیلشان به کانون قدرت برای خود را نداشت."(٣٨) البته این طبق معمول توجیه تراشی برای بی اعتقادی مصدق به تودهی مردم و سازمان دادن آنهاست، چرا که او مگر بنا به مصلحت به مردم و سازمانهای سیاسی بی اعتماد بود و جز در موارد استثنایی و به خاطر بهره برداری یک طرفه به آنها مراجعه نمیکرد. او حتی در بیست و پنج تیر ۱٣٣۱ "بدون اطلاع دوستان، همکاران، مشاوران یا همکاران کابینهاش استعفا کرد، به طوری که سی نمایندهی جبههی ملی اصلا نفهمیدند او استعفا داده است(!!) و نمیدانستند در برابر این عمل او چه کنند!!)" او حتی قبل از قبل از ترک تهران به سمت احمدآباد برای مردم یک پیام رادیویی هم نفرستاد. کاری که در بیست و هشت مرداد هم آگاهانه از آن غفلت کرد.
تنها نیروهای متشکل و سازماندهی شده آن دوره یعنی حزب توده و سازمانهای وابسته به آن به ویژه اتحادیه های کارگری که اکثر میتینگها و تظاهرات تودهای و خیابانی توسط آنها سازماندهی میشد، مورد غضب دولت و جبههی ملی بودند و برای این که اثبات شود که مصدق توانایی این را دارد که جلوی "خطر کمونیسم" را بگیرد از هر گونه مراجعه و همکاری با آنها خود داری میشد و در کار آنها محدودیت ایجاد میگشت. علی رغم این که حزب توده از مقطع سی تیر سیاست قبلی خود را نسبت به دولت تغییر داده بود و از دولت مصدق حمایت میکرد، حزب توده ایران هنوز غیر قانونی بود. مسئولین مرکزی حزب مدتها پیش از کودتا زندگی مخفی را در پیش گرفته بودند و همواره در خطر بازداشت به سر میبردند.
در ماجرای مشهور سیام
تیر ۱٣٣۱هم باز همین مساله یعنی نبود پایگاه تودهای متشکل و سازماندهی شده و عدم
تمایل مصدق و رهبران جبههی ملی به تدارک امکاناتی از این دست مشهود است.
وقتی خواسته مصدق مبتنی بر تصدی وزارت جنگ مورد "موافقت و تصویب شاهانه " قرار
نگرفت، مصدق بدون این که از مردم برای حمایت از دولت دعوتی علنی و آشکار به عمل
آورد، در نامهای که به شاه نوشت تنها به ذکر این نکته بسنده کرد که: "... بهتر است
دولت آینده را کسی تشکیل دهد که کاملا مورد اعتماد باشد..."
در روز بیست و هشت تیر و طی یک تصمیم بی سابقه در "کمیتهی تمرکز مبارزات ملی" قرار گذاشته میشود که: "... برای روز سه شنبه اول مرداد زنها و بچه ها به پشت بامها رفته و برای سعادت و استقلال ایران اذان گفته و دعا و مناجات بخوانند و این تصمیم به وسیله اعلامیه و تلگراف و تلفن به تمام نقاط کشور اطلاع داده شود..."(٣۹) اعلامیهی کاشانی نیز که مردم را به حمایت از مصدق فراخوانده بود منتشر میشود. سی و یک نفر از نمایندگان جبههی ملی نیز در پاسخ "سوالات و در خواستهای بیشمار" روز سیام تیر را در سراسر کشور تعطیل عمومی اعلام میکنند و از "هموطنان عزیز" میخواهند با "نهایت آرامش و متانت" در این "جنبش ملی" شرکت نمایند.(۴۰) حزب توده هم در قالب "جمعیت ملی مبارزه با استعمار" طی اعلامیهای همهی مدعیان مبارزهی ضد استعماری را به ایجاد جبههی واحدی فرا خوانده بود و در پی آن اطلاعیه اتحادیه های کارگری منتشر شد که: "... همهی زحمتکشان صرف نظر از عقاید سیاسی خاص خود دست به دست هم داده اند و یک دل و یک جهت میخواهند که دولت خائن فعلی (دولت قوام) سقوط کند، آزادی احزاب و اتحادیه ها و آزادیهای تظاهرات دموکراتیک تامین شود و دست امپریالیستها زیر هر عنوان که باشد از نفت و سایر شریانهای اقتصادی و سیاسی مملکت کوتاه شود..."(۴۱)
در همین اوضاع و احوال در روز بیست و نهم و صبح سیام تیر اطلاعیهی تعجب برانگیزی از طرف "فراکسیون طرفداران نهضت ملی" برای چند بار از رادیو قرائت میشود که: "... ملت رشید ایران! چون ممکن است در تعطیل عمومی فردا که به تقاضای این جانبان صورت میگیرد دشمنان ایران بخواهند از ابراز احساسات ملی هموطنان عزیز سوء استفاده نمایند، تمنا داریم با کمال متانت و آرامش بدون تجمع و تظاهر و اجتناب از هرگونه تصادم با مامورین انتظامی بار دیگر رشد ملی خود را به جهانیان اثبات نمایید..."(۴۲)
بله به دلیل تمایل شدید به جلب حمایت و اطمینان آمریکا، اتحاد با چپ از نظر استراتژیک حتی در لحظات حساسی که خود موجودیت دولت هم به خطر افتاده بود، نه تنها به هیچ وجه در دستور کار مصدق و ملیون نبود، بلکه ترک آن را بر هر مساله دیگری اولویت میدادند و این ربطی به این نداشت که حزب توده "صداقت" خود را "اثبات کرده بود" یا نه.
بعدها حسین مکی همان "سرباز فداکار وطن" توضیح داد که: "علت صدور این اطلاعیه ترس طرفین از حزب توده بود"(۴٣) و خود او در روز بیست و نهم تیر در «باختر امروز» توضیح داد که: "در کشمکش میان مخالفان و موافقان مصدق آنچه مسلم است این است که کمینفرم بیش از هر عاملی استفاده خواهد کرد و ممکن است خدای ناکرده برخلاف تمایل عمومی و اراده ملت ایران مملکت به چنگال کمونیسم سوق داده شود..."(۴۴)
اما غریو مسلسل و تفنگ و فریاد "مرگ بر قوام" و "زنده باد مصدق" حکایت از این داشت که مردم ایران بدون اعتناء به اخطار سرباز فداکار وطن و "تمنای هشدار دهندهی فراکسیون طرفداران ادامهی نهضت" و علی رغم وحشت هر دو طرف مخاصمه و بدون ترس از "سوء استفاده دشمنان ایران" و "افتادن مملکت به چنگال کمونیسم"، "رشد ملی خود را" در همه جا با "تجمع و تظاهر" و "تصادم خونین با مامورین انتظامی" به "جهانیان ثابت نمودند" و این چنین بود که روز سیام تیر ۱٣٣۱ در تاریخ ماندگار شد و مردم بدون یک سازماندهی جدی از جانب رهبری جبههی ملی و مصدق که نه قیام مردم به این وسعت را پیش بینی کرده بودند و نه حتی لزوم آن را دریافته بودند و حتی آن اعلامیهای که دعوت به عدم تجمع و تظاهرات می کرد را صادر کرده بودند، با دست خالی در طی چند روز در مقابل نیروهای نظامی سرسختانه ایستادگی کردند و مصدق را که به قول هوادارانش "در منزلش را به روی همه بسته و در انتظار کار نشسته" بود را دوباره از منزل بیرون آوردند و بر کرسی نخست وزیری نشاندند.(۴۵)
سناریوی سیام تیر در نهم اسفند و بیست و هشت مرداد هم باز تکرار شد و ملیون نه تنها عبرت نگرفتند، بلکه باز همان رویکرد منفعلانه قدیمی را در پیش گرفتند که در مرحلهی آخر منجر به پیروزی کودتا شد. خود مصدق در خاطراتش در ذیل عنوان "کارهای دولت من از نظر اجتماعی" که در یک صفحه و نیم ارائه شده است، پس از چند پاراگراف "نالیدن" و صحبت کردن در مورد "نه شرقی نه غربی" و محکوم کردن "احزاب چپ" به خاطر"وابستگی" و سوگند خوردن مجدد به این که قصد نداشته نظام سلطنتی را تغییر دهد، در توجیه این که چرا دست به سازماندهی مردم و هواداران خود دست نزده است، میگوید: "... این جانب میخواستم که بین احزاب ملی وحدت ایجاد کنم که با هم تشریک مساعی کنند. چون این کار سبب میشد که ذهن اعلیحضرت همایون شاهنشاهی را مشوب و چنین وانمود کنند که از تقویت احزاب نظری نیست جز تغییر رژیم از هر گونه عملی راجع به این کار خودداری کردم و با این که تشکیلات و برنامهی واحدی نبود، مردم وطن پرست هر وقت صف آرایی نمودند از مصالح مملکت دفاع کردند..."(خاطرات و تالمات مصدق، انتشارات علمی، صفحات 8-۲٣۷)
مصدق در روز بیست و هفت مرداد هم به تعبیر یرواند آبراهامیان " پس از مذاکره با سفیر آمریکا - هندرسن - به ارتش دستور داد خیابانها را از هر تظاهراتی پاک سازد."(۴۶) و "با متخلفان به شدت برخورد کند." و بدین ترتیب با خالی کردن خیابانها از حضور مردم عرصه را کاملا برای کودتاچیان مهیا ساخت. رهبران حزب توده هم که در جریان امر بودند پس از تصمیم مصدق "اعضای خود را از خیابانهای شهر فراخواندند."(۴۷) این تصمیم به قدری نسنجیده و نادرست بود که بعدها مورخی چون غلامرضا نجاتی، یکی ازهواداران سرسخت مصدق، نوشت: "... نتیجهی مذاکرات آن روز مصدق و هندرسون و صدور دستور جلوگیری از تظاهرات مردم بالاخص تودهایها به سود کودتاچیان تمام شد و راه را برای طرح از پیش سازمان داده شده کودتا فراهم ساخت..."(۴٨) جالب اینجاست که پشت گرمی مصدق به تسلط ارتش و نیروی نظامی بر اوضاع بود. نیروی نظامیای که از فرماندهانش یکی سرتیپ محمد دفتری است که به شهادت سرلشگر ریاحی از هواداران مصدق، "قبلا از فضل الله زاهدی در مخفی گاهش حکم ریاست شهربانی را دریافت کرده بود."!! و همین طور خائنان دیگری چون سرلشگر وثوق و سرهنگ اشرفی و...
بعدها زیرک زاده یکی از شیفتگان و نزدیکان خاص مصدق مینویسد: "... چند نفر از آقایان حاضر در نخست وزیری به دکتر مصدق اصرار کردند که با رادیو پیامی بدهد و مردم را دعوت کند که به کمک او بیایند... تمام آنهایی که آن روز در نخست وزیری بودند بارها و بارها، تک تک و دسته جمعی از اوخواهش کردند مردم را به کمک بطلبیم. موافقت نکرده و حتی حاضر نشد اجازه دهد با رادیو مردم را باخبر سازیم... هنوز قیافهی خشمناک دکتر فاطمی را در خاطر دارم که پس از آن که اصرارش برای باخبر کردن مردم به جایی نرسیده بود از اطاق دکتر مصدق خارج شده فریاد زد: این پیرمرد آخر همه ما را به کشتن می دهد... و با شناختی که از مصدق داشته میگوید که این کارها یعنی خبر دادن به مردم و بالاتر از آن کمک طلبیدن از مردم امری نبود که مصدق حاضر به انجام آن باشد."... در طبیعت او هم نبود همچنان که در سیام تیر هم از مردم استمداد نکرده بود..." (تاییدی دیگر بر نظرات ما در مورد سیام تیر).
صدیقی یکی دیگر از همراهان "با وفای" مصدق نیز در این مورد میگوید: "... چنین پیامی وضع را آشفته تر میکرد. مردم تهران روبروی نظامیان تحریک شده طاغی قرار میگرفتند. (مگر در سیام تیر قرار نگرفتند؟) خطر جنگ داخلی در میان بود. خونهای زیادی ریخته میشد که نه آقا {منظورش از "آقا"، مصدق است} و نه ما توافقی نداشتیم..."(۴۹) و بالاخره پس از آن که نظامیان نخست وزیری یا خانه مصدق را زیر آتش میگیرند، پس از مذاکره با مهاجمان، "آقایان حاضر" با موافقت مصدق اعلامیهای مبتنی بر "ترک مقاومت" مینویسند و "مهندس رضوی برای این که مهاجمین از براندازی خود داری کنند، ملحفه تختخواب نخست وزیری را برداشت و به سربازان مدافع نخست وزیری داد تا روی بام نصب کنند..." اما "بعد از دادن اطلاعیه و برافراشتن پرچم سفید (منظور همان ملحفه است!!) حمله شدیدتر شد."(!!)(۵۰) در آن زمان هنوز کودتای شیلی (۱۹۷٣ / ۱٣۵۲) و تجربهی سالوادور آلنده در "موندا" (کاخ ریاست جمهوری در شیلی) پیش نیامده بود که آدم متوجه شود یک رییس دولت هم به جای این که ملحفهی تختخوابش را به عنوان پرچم سفید به اهتزاز در بیاورد، میتواند سلاح بردارد و تا پای جان در دفاع از آرمانهایش در مقابل کودتاچیان بایستد.
٨- مصدق و حزب توده
موضع من در سرتاسر این مقاله، زنده کردن بحثها و مجادلات قدیمی تودهای – ملی و نقد مصدق از زاویهی هواداری از نظریات و فعالیتهای حزب توده در آن دوره نبوده است. بدیهی است که اشتباهات این حزب هم در این دوره به طور جداگانه میتواند مورد نقد و بررسی قرار گیرد. هیچ گونه توهمی نسبت به حزب توده بر این مقاله حاکم نبوده است، اما من از سوی دیگر با "تودهای ستیزی" کورکورانه در هر ورژن آن و فحاشی نسبت به حزب توده ٣۲-۱٣۲۰ به منظور اثبات "بی طرفی" سیاسی و یا رادیکالیسم آنتی سوویتیستی سر سازگاری ندارم. حزب توده در تاریخ حیات سیاسی خود چند دوران متفاوت را پشت گذارده است. بررسی عملکرد این حزب در دوران پس از انقلاب ۵۷ (۶۲-۱٣۵۷) و یا در سالیان بین کودتا و انقلاب ۵۷ بدون شک از حوصلهی بحث ما خارج است. اما حزب توده در دورهی نخست (دهه های بیست و سی) علی رغم هر اشتباهی که در رابطه با سیاستهای داخلی و خارجی انجام داده باشد و با هر تحلیلی سمبل قطب چپ جامعه و یک حزب رفرمیست کاملا فراگیر با پایگاه اجتماعی بسیار گسترده بود که اصلاحات اجتماعی رادیکال نظیر اصلاحات ارضی و دفاع از حقوق کارگران، زنان، کارمندان و مطالبات اجتماعی پیشرو و مترقی را در دستور کار خود قرار داده و تودهی وسیعی از کارگران و زحمتکشان، زنان و روشنفکران را حول پلاتفرم خود به نحو موثر، تحسین برانگیز و بی سابقه ای متحد کرده بود. از تجربهی اجتماعی شدن و ساختار سازمانی و روشهای فعالیت حزب توده در آن مقطع میتوان به عنوان یک تجربهی کم نظیر فعالیت حزبی در خاورمیانه حتی تا دوره کنونی نام برد (شاید تنها تجربهی حزب کمونیست عراق در دوران اوج فعالیت خود به این تصویر نزدیک باشد) و هنوز هم به عنوان یک الگو و یک مورد استثنایی مورد توجه و بررسی احزاب و جریانات دیگر حتی از جبهه های مخالف واقع میشود:
- حزب توده برای نخستین بار مسالهی مبارزه با امپریالیسم و استعمار نو و کهنه را در کشور مطرح کرد و هم زمان با پیدایش خود، با فاشیسم که در آن زمان در ایران شبکهی وسیعی را توسعه داده بود، وارد مبارزه شد.
- حزب توده به تلاش وسیعی برای متشکل کردن کارگران ایران دست زد. اعضای حزب توده در پیدایش سازمانهای معتبر کارگری و سندیکایی مانند شواری متحدهی کارگران و زحمتکشان و شواری موتلفهی مرکزی کارگران که دهها و صدها هزار کارگر در رستههای مختلف را در سندیکاها متحد کرده بودند، نقش مهمی ایفا کردند. این سازمانهای کارگری برای اثبات شخصیت و موجودیت طبقهی کارگر ایران و دفاع از حقوق بنیادین آن، مبارزهی وسیع و دامنه داری کردهاند و به کامیابیهایی رسیدهاند که همان طور که پیشتر به خلاصهای از آن اشاره شد، خود تاریخ افتخارآمیزی دارد. تلاش حزب و شواری متحدهی مرکزی باعث تدوین لایحهای در سال ۱٣۲٣ شد که در آن هشت ساعت کار روزانه، دو هفته مرخصی با حقوق در سال، شش هفته مرخصی با حقوق برای زنان کارگر باردار، منع استفاده از کار کودکان کمتر از دوازده سال و تأمین بیمههای اجتماعی پیش بینی شده بود. این تلاشها همچنین، به تصویب قانون کار در سال ۱٣۲۵ منجر شد که علاوه بر مزایای فوق و دیگر مزایا، روز اول ماه مه را بهعنوان روز همبستگی بینالمللی زحمتکشان و روز تعطیلی با مزد به رسمیت شناخت. فراموش نبایدکرد که واژهی "کارگر" در برابر واژههای تحقیرآمیز "فعله" و "مزدور" را نخستینبار حزب به کار برد و متداولکرد.
- حزب توده در
مبارزهی دهقانان با فئودالیسم و «بزرگ زمین داری» به تحقق یک برنامهی ارضی مترقی
برای تقسیم بلاعوض زمین بین دهقانان کم زمین و بی زمین کوشید و در راه متشکل کردن
دهقانان فعالیت وسیعی آغاز کرد که موفقیتهای بسیاری نیز به دنبال داشت. ده هزار
روستایی در اتحادیههای دهقانی متشکل شدند و توانستند دهقان ایرانی را به سوی نبرد
مطالباتی و اجتماعی سوق دهند. نمونهی برجستهی کادوران علنی (۱٣۲۷-۱٣۲۰) تشکیل
"اتحادیهی دهقانان وابسته به حزب تودهی ایران" و پس از غیر قانونی شدن حزب، تشکیل
سازمان علنی "انجمن کمک به دهقانان ایران" بود.
- حزب توده برای نخستین بار به سازمان دادن عناصر ترقی خواه در ارتش دست یازید که
نمونهای کم نظیر در میان سازمانهای نظامی انقلابی در کشورهای سرمایه داری بود.
- حزب توده فعالیت
سازمانی و تبلیغی وسیعی را در میان قشرهای گوناگون زنان، اعم از کارگر، دهقان و
روشنفکر آغاز کرد و مهمتر از همه این که برای نخستین بار در مجلس چهاردهم طرح
انتخاب کردن و انتخاب شدن زنان ایرانی را عرضه داشت. موفقیت حزب توده در ایجاد یک
نهضت بزرگ در میان زنان برای احقاق حقوق خود قابل ملاحظه است. فعالیتهای سیاسی،
تظاهراتی، مطبوعاتی و اجتماعی زنان که به وسیلهی حزب توده رهبری میشد، زنان را
وسیعا وارد مبارزات سیاسی و اجتماعی نمود. در تیر ماه ۱٣۲۲ تشکیلات زنان برنامهی
خود را با شعار مبارزه علیه فاشیسم، مبارزه با استعمار، مبارزه برای صلح، حقوق
مساوی با مردان و دستمزد مساوی در برابر کار مساوی آغازکرد. در همین دوران در جنب
شورای متحدهی مرکزی، اتحادیهای به نام "اتحادیهی زنان زحمتکش" نیز تشکیل شده
بود که در سال ۱٣۲۵ به تشکیلات زنان پیوست. در سال ۱٣۲۵ تشکیلات زنان به عضویت
فدراسیون جهانی زنان که مدافع حقوق همهی زنان در دنیا بود، در آمد و از آن پس
تشکیلات دموکراتیک زنان نامیده شد. در سال ۱٣۲۷ این تشکیلات غیر قانونی اعلام شد.
اما در سال ۱٣۲۹ هیأت اجرایی این تشکیلات یک روزنامهی علنی به نام «جهان تابان»
منتشر کرد.
- یکی دیگر از کارهای قابل توجه حزب توده، کار در میان جوانان در قالب "سازمان
جوانان حزب توده" بود. اعضای کارگری این سازمان (کارگران جوان) در اتحادیههای
کارگری داشتند. آنان در اعتراضات و اعتصابات کارگری حضور فعال و چشمگیری داشتند،
اخبار کارگری را به مطبوعات میدادند و اعتراض کارگران را در مجامع و ارگانهای
مربوط منعکس میکردند.
یکی از مراکز عمدهی فعالیت سازمان جوانان، دانشگاه بود. اعضای سازمان جوانان به خصوص در "اتحادیهی دانشجویان دانشگاه تهران" که اصلی ترین و عمده ترین تشکل موجود در دانشگاه بود و فعالیت گسترده و چشمگیری داشت، فعال بودند. تأسیس "سازمان دانش آموزان ایران" در سال ۱٣٣۰ از دیگر ابتکارات سازمان جوانان بود که با مبارزهی دامنه دار خود توانست رسمیت خویش را به وزارت فرهنگ تحمیل کند. نشریهی «دانشآموز» ارگان این سازمانِ دانش آموزی نقش مهمی در ارتقای آگاهی دانشآموزان و طرح اصولی خواستهای آنان داشت. و...(۵۱)
چرا مصدق حزب توده را در دولت شرکت نداد ؟ چرا بدون آن که فعالیتاش از جانب دولت حتی قانونی شناخته شود از آن انتظار می رود از همان دولت بطور یک جانبه حمایت کند؟! چرا مصدق حداقل در جهت جذب حمایتهای آن تلاش نکرد؟ اگر مطالباتش همه "شعار" و "حرف" بودند، چرا مصدق آنها را در برنامهی خود جای نداد تا زیر پای حزب توده خالی شود و پایگاه اجتماعیاش به سمت مصدق متمایل شود؟
نویسندگانی که از حزب توده انتظار مقابله با کودتا را دارند، چرا برخورد مصدق با شاه بعد از کودتای ناموفق بیست و پنج مرداد را به یاد نمیآورند؟ (مصدق از شاه میخواهد برگردد و "از مقام سلطنت سرپرستی فرماید") وقتی مصدق خود از کودتاچی دعوت میکند که برگردد و خود زمام امور رابه دست گیرد، چرا احزاب دیگر باید هزینهی انفعال و بی افقی سیاسی مصدق را پرداخت کنند؟
نکتهی مهم اینجاست که اتفاقا همین حزب توده و کمونیستهای آن دوره طبق سنت مالوف در سطح جهانی بیشتر از همه احزاب و شخصیتهای وابسته به جبههی ملی و مصدق، آماج خشم و کینه کودتاچ&