روايت زندان، صدای زنان
شهلا شفيق
منيره برادران وقتي در زندان با شهرنوش پارسي پور ملاقات مي کند و مي شنود او
نويسنده است، از اين فکر که روزي شهرنوش داستان او و هم بندهاي شان را خواهد نوشت،
خوشحال مي شود. شهرنوش هم در زندان به نوشتن آن چه ديده مي انديشد. "مي انديشيدم و
چشمم به دختر بيماري افتاد که لباس گلداري مي پوشيد و يک
روند و يک
نواخت راه مي رفت.
اين البته آغاز بيماري او بود. به ياد لحظه دستگيريم افتادم. به ياد همه چيزهايي که
پيش آمده بود. انديشيدم پس از خروج از زندان خاطراتم را خواهم نوشت."(1)
پس از رهايي از زندان و آمدن به تبعيد، منيره با تلاشي فرساينده براي به ياد آوردن
دقيق جزئيات روزها و سال ها،
نه سال خاطره ي زندان را در سه جلد به نام "حقيقت ساده"
ثبت مي کند.(2) پيش از آن پروانه عليزاده نخستين زني است که خاطرات خود را از
زندان جمهوري اسلامي در کتاب "خوب نگاه کنيد راستکي است"(3) نوشته است و پس از او
به جز منيره، زنان ديگري هم خاطرات شان از زندان مي نويسند، که به آن خواهيم پرداخت. شهرنوش پارسي پور هم بالاخره هنگامي که در آمريکا ساکن مي شود، خاطرات خود را مي
نويسد.
حالا ما صدها صفحه خاطرات زنان سياسي از زندان هاي حکومت اسلامي را پيش رو داريم.
زندانيان سياسي مرد هم خاطرات خود را نگاشته اند. پرويز اوصيا، اولين کسي است که
گشوده شدن درهاي زندان را در "بهار آزادي" پس از انقلاب در خاطرات خويش تصوير مي
کند.(5) او بر اين خاطرات "زندان توحيدي" نام مي نهد. چرا که در اين زندان، همه
افراد، به رغم موقعيت و منصب شان در يک جا و رديف قرار مي گيرند. کارگر و کاسب و
کارمند و استاد دانشگاه، انقلابي و ساواکي.
"زندان توحيدي"، در روند "تکامل" خود، در فاصله اي کوتاه، به "زندان اسلامي" بدل
شد. به جهنمي که در آن "کافران" و "گناهکاران" مي بايست کفاره بپردازند و به راه
راست هدايت شوند. تصوير مخوف "زندان اسلامي" را ديگر زندانيان زن و مرد، در تبعيد
ثبت کرده اند. زنان در اين راه اولين گام ها را برداشتند.
چرا زنان در نوشتن خاطره زندان جهنمي اسلام، زودتر دست به قلم بردند؟
به محض طرح اين سئوال، به همراه آن، به طور اجتناب ناپذيري يک سلسله پرسش هاي ديگر
مطرح مي شود. آيا "زن بودن"، به "زنداني بودن" بعد خاصي مي بخشد؟ آيا جنسيت مهر خود
را بر تجربه زنداني بودن در حکومت اسلامي مي زند؟ اگر آري چگونه؟ آيا در رويکرد به
پديده ي "زندان اسلامي"، مي توان به مقوله ي زن "زنداني"، جايگاهي ويژه داد؟ و
بالاخره، آيا تامل در مقوله ي "زن زنداني" به شناخت ويژگي هاي "زندان اسلامي" ياري
مي کند؟
در اين مقاله براي تامل در اين پرسش ها، روايات هاي زنان و مردان از "زندان اسلامي"
را باز خوانده ايم. در اين بازخواني تحليلي، علاوه بر کتاب "زندان توحيدي" ، ده
کتاب خاطرات از "زندان اسلامي" را گشوده ايم. پنج کتاب از خانم ها: پروانه
عليزاده(5)، منيره برادران(6)، شهرنوش پارسي پور(7)، شهرزاد(8)، ف- آزاد(9).
و پنج
کتاب خاطرات آقايان : علي شيرازي(10)، نيما پرورش(11)، حسن درويش(12)، رضا
غفاري(13)، حميد آزاد(14).
همان طور که پيش از اين گفتيم، در اين بررسي به ديگر مقالات و خاطره هايي هم که در
مجله هاي مختلف چاپ شده اند مراجعه کرده ايم. بعلاوه، زندان اسلامي، موضوع داستان
ها و روايت هايي هم بوده که به قلم نويسندگان و نه خود زنداني ها به نگارش درآمده
اند، نظير داستان "مرايي کافر است" به قلم نسيم خاکسار(15)، "بازنويسي روايت شفق"
به قلم اکبر سردوزامي(16)، و "پنجره کوچک سلول من"، نوشته مسعود نقره کار که روايت
زندان همسر نويسنده است.(17)
اما در اين مقاله، همچنان که اشاره شد، پايه ي تحليل خود را بر بازخواني خاطرات پنج
زن و پنج مرد از زندان اسلامي بنا نهاده ايم.
خاطره نويسي، زندان و آزادي، ديروز و امروز
خاطرات زندان، در آزادي، بيرون از زندان نگاشته شده اند. نويسنده با چشم هاي فردي
که از زندان خلاصي يافته، پس از تامل و تصميم گيري براي گذاشتن قلم بر کاغذ، زندان
را در ذهن خود مرور مي کند، به خود در زندان مي نگرد و او را بر صفحه کاغذ مي
نگارد. آنچه از قلم زنداني پيشين بر کاغذ مي آيد، حاصل نگاه امروز اوست به خود ديروز، پس
نوشته امروز و ديروز نويسنده را با خود و در خود دارد و نويسنده با نوشتن و از طريق
همين نوشتن به فردا پل مي زند.
رويکرد روان
شناسانه به خاطره، به ما يادآوري مي کند که به "ياد آوردن" و بيان
"رويداد"، روند پيچيده اي است که رفتارهاي متفاوت مشخص، همچون "ضبط شرايط و اتفاق
ها"، "تشخيص تمايز ميان آنها"، "بازشناسي" و "بازسازي" آنها را در برمي گيرد.(18)
پس خاطرات، هرگز بازسازي صد در صد وقايع رخداده نيست و
عمل شخص راوي در گزينش
رويدادهايي که روايت را مي سازد، عملي مختار و تعيين کننده است.
خاطره، فرديت
نوشتن خاطره، همواره عملي به غايت شخصي ست. روايت شخصي از آنچه فرد زيسته. پس در
نوشتن خاطره، هويت فردي حضور کامل دارد. هويت به معناي مجموعه ي حس ها و دريافت
هايي ست که به هر يک از ما امکان مي دهد عليرغم گذشت زمان و جابجايي مکان و تجربه
هاي دگرگون کننده ي رواني، رد خويشتن خويش را در هستي و در جهان، در زمان و در مکان
دنبال بگيريم و باز بشناسيم.
با نوشتن خاطره و با انتشار و تبادل آن، اين شناسايي را با ديگران هم در ميان مي
گذاريم. خويش را به ديگران مي شناسانيم و بدين گونه باز بيشتر به تثبيت فرديت خود
مي پردازيم. ژان ژاک روسو در "اعترافات" مي نويسد: "مي خواهم به همگنان خويش، مردي
را در تمامي حقيقت خود، نشان دهم... گو شيپور روز قضاوت نهايي هر زمان که مي خواهد
به صدا درآيد، من خواهم آمد. با اين کتاب در دستم. در پيشگاه قاضي برتر، خدا. و با
صداي بلند خواهم گفت: بفرماييد: آنچه کرده ام، آنچه انديشيده ام، آنچه بوده ام.
از درون خويش به همان گونه پرده برداشته ام که تو (خدا) آن را ديده اي".
همين جا مکث کنيم: در ده کتاب خاطرات زندان هاي سياسي که موضوع بازخواني تحليلي ما هستند، غايت و هدف
نويسنده از نوشتن خاطرات بيان حقيقت نيست. گرچه مانند هر خاطره نويسي اين هدف در آن
منتشر است. اما اين خاطرات، از بيان حديث خود، بسي فراتر رفته و شهادت دادن از
تجربه اي عملي و تاريخي را در نظر دارد. اين کتاب ها نوشته شده اند تا شاهدي باشند
بر فجايعي که در زندان هاي سياسي حکومت اسلامي رخ داده است.
شهرزاد در مقدمه بر چاپ اول کتاب خاطراتش مي نويسد: "اکنون مي توانم با آرامش خاطر
دمي بياسايم. زيرا سرانجام موفق شدم پيام هم بندهايم را به گوش آنان که دوست دارند
بشنوند برسانم."
ف آزاد، در پيش درآمد کتاب شعري را نقل مي کند که بر ديوار سلولي در زندان اوين
خوانده است: "اگر از کوير وحشت به سلامتي گذشتي به شکوفه ها، به باران، برسان سلام
ما را!" و مي نويسد: اينک که به سلامت گذشته ام، از جانب شيردلاني که نعره هاي
خونين شان در کوير وحشت خاموش شده سلام مي گويم، سلام بر شکوفه ها، سلام بر باران!
رضا غفاري در پيش گفتار کتابش از آن به عنوان "پژواک صداي مظلوميت و مقاومت فرزندان
ايران در پشت ديوارهاي بتوني زندان" نام مي برد. اين همه بيانگر تلقي نويسندگاني از
نوشته هاشان به مثابه شهادتي ست تاريخي.
توجه کنيد که نوشته شدن و چاپ اين کتاب ها تنها در تبعيد امکان پذير شده است. در
واقع، نبود سانسور در تبعيد امکان داده که مقوله ي "زندان سياسي" که با تاريخ سياسي
معاصر ايران و به ويژه با تجربه ي حکومت اسلامي گره خورده، به عنوان مقوله اي خاص
جاي خود را در کار فکري و تاريخي و ادبي باز کند. پيش از اين به داستان ها و روايتي
که موضوع آن زندان سياسي هستند، اشاره کرديم و در اينجا جا دارد تلاش هاي دفتر
"گفتگو هاي زندان"(19) که به همت جمعي از زندانيان سياسي سابق انتشار مي يابد اشاره
کنيم و همين طور به کار ارزنده ناصر مهاجر در پرداختن به اين مقوله در کتاب
زندان.(20)
در چنين متني، خاطرات زنداني هاي سياسي، عرصه ي تلاقي خاطره ي فردي و جمعي است.
مفهوم "خاطره جمعي" را از پل ريکور وام گرفته ايم. اين فيلسوف فرانسوي در تحليل
رابطه ي خاطره ي تاريخ و فراموشي(21) به چگونگي روند انسجام "خاطره جمعي" در نتيجه
ي عيني شدن تبادل خاطرات فردي در "فضايي ويژه" مي پردازد و تاکيد مي کند که "خاطره
قابل انتقال و قابل تعليم است و هر نسلي قادر به انتقال خاطرات خود به نسل ديگر
است". او به توانايي نهفته در عمل "خاطره" تاکيد مي کند و عمل
کرد آن را براي فهم
گذشته و رها شدن از اجبار تکرار آن حياتي مي داند. ريکور در نقد رويکردهاي متفاوت
به فراموشي به "استفاده ي موهوم از فراموشي" و يا سوءاستفاده از فراموشي اشاره مي
کند. او بر اين نکته انگشت مي گذارد که اگر چه براي پيش تر رفتن به ناگزير بايد از
گذشته فاصله بگيريم و به نوعي فراموش کنيم، در عين حال مي بايد از آن گونه فراموشي
که به از ياد بردن فجايع مي انجامد پرهيز کنيم. به گمان ريکور، مورخ وظيفه دارد در
روايت تاريخ، ديدگاه قربانيان را از ديدگاه جلادان بازشناسد و "به اين معنا تاريخي
وجود دارد که مي توان به آن تاريخ قربانيان نام داد. اين تارايخ به خاطره ي ويژه اي
نياز دارد که همانا خاطره ي قربانيان است و در نتيجه وظيفه ما فراموش نکردن است". و
اين همه البته براي جلوگيري از تکرار گذشته و گشودن راه آينده.
خاطرات زندان، خاطره فردي و جمعي
در چنين چشم اندازي، نوشتن خاطره ي زندان سياسي، به گونه اي، مشارکت در نوشتن تاريخ
قربانيان است. همين ويژگي، يعني تلاقي و آميختگي کار نوشتن خاطره فردي، با کار
مشارکت در قوام و انسجام دادن به خاطره ي جمعي، خود دليل دشواري نوشتن اين خاطرات
براي نويسنده است که علاوه بر درد و رنج يادآوري فجايعي که شاهد آن بوده، آگاه يا
ناآگاه، با اضطراب ناشي از انتقال صادقانه ي خاطره ي جمعي درگير مي شود. منيره
برادران در پيش
گفتار جلد سوم خاطرات اش از اين اضطراب سخن مي گويد: "مي بايست
واقعيت ها را درست به همان
سان که بوده، چون معماري، دوباره از پايين به بالا روي هم
بچينم دنيايي را به عينه بازسازي کنم. آيا از پس اين کار بر مسئوليت برآمده ايم؟
اما واقعيت کدام است؟ آيا برداشت من از رويدادها، با برداشت ديگري از همان رويدادها
يک سان است؟ آيا مي توان در توصيف حادثه اي، داوري هاي شخصي را به کلي کنار نهاد، تا
خواننده خود داور باشد؟ آيا قلم من از خطر يکجانبه نگري دور بوده است؟"(22)
شخصيت زنداني و شخصيت زندان
همين ويژگي خاطرات زندان، چه زنان و چه مردان، سبب مي شود که در بازخواني تحليلي
خاطرات زندان، دراين روايت ها، با دو شخصيت اصلي روبرو باشيم : راوي و زندان.
در واقع، "زندان" خود به مثابه شخصيتي اصلي در روايا ظاهر مي شود. چرا که توصيف فضا
و رويدادهاي آن، گاه اصلي ترين دغدغه ي خاطره نويس است.
در اين زمينه جالب توجه است که از ده کتاب ياد شده، در هفت تاي آن، روايت با
دستگيري و رفتن راوي به زندان شروع مي شود و يا در زندان، با بسته شدن درهاي زندان
پشت سر راوي پايان مي گيرد. يعني روند بسط خاطره در زمان و مکان با روايت دو شخصيت
زنداني و زندان آغاز شده و با آ ن تمام مي شود. تنها در سه کتاب خاطرات، نوشته هاي
حسن درويش، رضا غفاري و شهرنوش پارسي پور. ما نويسنده را در تداوم زمان و مکان، پيش
از زندان، در زندان و پس از زندان دنبال مي کنيم.
بنابراين، در ميان نوشته هاي زنان، تنها در خاطرات شهرنوش است که روايت زنداني، بر
روايت زندان پيشي مي گيرد و آن را پشت سر مي گذارد.
گفتيم که شهرنوش نويسنده است و نوشتن خاطرات زندان را هم در متن کار نوشتن که به
گفته ي خود او هدف زندگي اش است انجام مي دهد. شهرنوش در خاطرات اش جا به جا بر اين
هويت پا مي فشرد. هويتي گه گاه سپري حفاظي مي شود براي دفاع از خود و ارزش هاي خود
در شرايط سخت : "من نويسنده هستم و موظفم حريمي را حفظ کنم. اگر اين حريم را بدرم،
قلمم خشک مي شود."(23) تاکيد بر هويت شاعري و نويسندگي را در نوشته ي پرويز اوصيا
هم مي بينيم.
اما اگر چنان که گفتيم، در غالب خاطرات زنان و در بيشتر نوشته هاي مردان، زندان، به
مثابه شخصيت، پا به پاي زنداني حاضر است. اين پرسش طرح مي شود که آيا "شخصيت"،
"زندان در اين روايات، ابعاد جنسيتي هم دارد؟ اگر آري، ويژگي هاي جنسيتي آن در
کجاست؟
جنسيت "زندان اسلامي"
جوهر حبس و زندان، عصاره و چکيده ي آن، در تخت شکنجه متبلور مي شود. تخت شکنجه
نمايش عريان رابطه ي قدرتي است که ميان زنداني و زندانبان جاري و ساري است.
زندانبان زنداني را در اختيار دارد؛ زندگي او را در دست دارد؛ بر او مسلط است و به
تمام معنا بر او حکم مي راند.
در شکنجه، اين اعمال قدرت به نهايت مي رسد. شکنجه گر با شلاق و ديگر وسايل شکنجه به
تن زنداني دست اندازي مي کند. تن زنداني در زير شکنجه عرصه ي تاخت و تاز زندانبان
است که بر عواطف و روان او شبيخون مي زند. در همه ي خاطرات زندان، با لحظه هايي
روبرو هستيم که در آن زنداني، زير شکنجه يک
سره درد مي شود، آن طور که شهرزاد مي
نويسد: "در دنيا هيچ چيز غير از درد وجود نداشت، همه چيز درد بود و درد."(24) در
اين لحظات، آيا تفاوتي ميان جسم زن و مرد نيست؟
شايد فقط در زندان حکومت اسلامي بتوان با صراحت به اين پرسش مثبت داد. چرا که حتي
روي تخت شکنجه، حجاب اسلامي به تفاوت ميان زن و مرد، جنسيت مي بخشد. آنگاه که در
زير شلاق حرکات دست و پا و تن زنداني گوشه اي از بدن او را مي نماياند. بازجو و
شکنجه گر مي گويد: "خودت را بپوشان!"...
"در شب سوم، حدود ساعت
شش، صداي قدم هايي سنگين در راهرو پيچيد، سپس در اتاق من به
صدا درآمد. آنگاه صداي خوفناکي را شنيدم که مي گفت: روتو بکن به ديوار ! رويم را
که به ديوار کردم، به درون اتاق آمد و اين بار گفت: چادرت را سرکن! چشم بندي هم
به طرفم پرتاب کرد که به چشم هايم بزنم. بعد رفتيم به اتاقي در طبقه پايين. مرا به
تختي بست و پس از آن که "تعزير" شدم و "حد شرعي" خوردم، با کابل هشت ضربه با پايم
زد، به من تجاوز کرد. و وقتي به من تجاوز مي کرد، دهانم را بست. اما وقتي داشتم حد
مي خوردم دهانم را باز گذاشت."(25)
ماريا- م. نويسنده اين گزارش، اضافه مي کند که
شکنجه گر، پيش از تجاوز و پس از آن، براي هدايت زنداني چشم بسته به مکان شکنجه و پس
از آن به سلول، براي پرهيز از تماس با زنداني، چوبي به دست او مي دهد که مبادا
مرتکب گناه شود. شکنجه گر و بازجو با کتک و استنطاق و فحش و شکنجه به جسم و روان
زنداني دست اندازي مي کند اما به واسطه ي حجاب و تکه اي چوب با همين جسم که عرصه
اعمال قدرت اوست فاصله ي نامحرم مي گيرد.
همين تناقض بي نهايت دردناک و در عين حال مسخره، ماهيت ويژه زندان اسلامي را يک
سره
عريان مي کند. هدف اين زندان نه تنها حفظ قدرت سياسي حکومت، بلکه مجازات کافران و
گناهکاران است. نمايش تناقض آميز زن با حجاب روي تخت شکنجه خود به تنهايي ذات
ايدئولوژيک حکومت اسلامي را برملا مي کند.
زندان اسلامي، گناه،
کفاره
زندان اسلامي، جهنمي ست که نمايندگان خدا روي زمين به پا کرده اند تا گمراهان،
عاصيان و کافران در آن به مجازات برسند، کفاره بپردازند، توبه کنند و سر تسليم فرود
آورند.
جوزف برودسکي در مقاله اي تحت عنوان "نويسنده در زندان" مي گويد: "در ذهن عامه،
زندان مکاني ناشناخته است و بنابراين با مرگ که غايت جهان ناشناخته و محروميت از
اختيار است قرابت کامل دارد. انزوا را دست کم در نظر اول، مي توان بي ترديد با
تابوت مقايسه کرد. اشاره به عالم زيرين (دوزخ) در گفت و گو راجع به زندان، تقريبا
در همه ي زبان ها رايج است، مگر اين که چنين گفت و شنودي تابو باشد."(26)
بي ترديد مي توان گفت و تکرار کرد که در حکومت اسلامي ايران، شايد براي اولين بار
در قرن بيستم، زندان سياسي آشکارا وظيفه ي برپا کردن دوزخ بر روي زمين را برعهده مي
گيرد. در همين زندان، در قفس هايي که حاج داوود براي زندانيان زن تدارک مي بيند،
زندانبانان مفهوم "تابوت" را تجسم مي بخشند. تجربه ي هولناک تابوت ها در خاطرات
منيره برادران و شهرنوش پارسي پور آمده است. منيره برادران از زندانياني مي نويسد
که پس از درهم شکستن، به امر حاجي پشت ميکروفن در حالي که بشدت گريه مي کنند، اعلام
مي کنند که انسان هاي "حقير پستي" بوده اند و در پي هواهاي نفساني خيانت ها و جنايت
ها کرده اند.(27)
در خاطرات شهرنوش پارسي پور مي خوانيم که آزيتا مي گويد: هنگامي که در "دستگاه"
نشسته بودم، کم کم عوض مي شدم. عوالمي بر من ظاهر مي شد، کم کم احساس کردم که به
عنوان کمونيست، يک انسان "نجس" هستم. عاقبت روزي حقيقت را يافتم. شهرنوش مي نويسد
که چگونه بعد از اين تجربه ي هولناک، آزيتا نامش را به فاطمه تغيير مي دهد و در
سرگرداني اش ميان دو شخصيت آزيتا و فاطمه، ديوانه مي شود.(28)
مي دانيم که عده اي از زنداني ها از تابوت ها، شکسته و توبه نکرده بيرون آمدند اما
تابوت ها اوج تجسم زندانبان اسلامي براي تحقق طرح توابيت است. در واقع طرح توابيت
هدف اصلي زندان اسلامي است و ويژگي آن را هم بيان مي کند.
مقوله ي زندان اسلامي، به مثابه ي مکان عذاب و توبه کافران و عاصيان و خطاکاران با
مفهوم گناه و توبه پيوند جدانشدني دارد. گناه و توبه، در زندان مردان و زنان همه جا
حاضر است. اما تلاقي مفهوم جنسيت و رابطه جنسي با مفهوم گناه در قانون اسلام، زندان
زنان را به مکاني نمادين مبدل مي کند که در آن، ذات ايدئولوژيک زندان اسلامي، به
عريان ترين وجه خود را به نمايش مي گذارد.
گناه، توبه، جنسيت، زندان اسلامي
اگرچه در اسلام، بر
خلاف مسيحيت، مفهوم گناه نخستين وجود ندارد. اما در رويکرد قانون
اسلام به گناه، مسلمان يک
سره در معرض گناه است.(29) پاکي و ناپاکي، حلال و حرام در
قانون اسلام جايي محوري دارد. در احکام شرع، هزار و يک قاعده و قانون به دوري از
حرام نظارت مي کند و حلاليت را تضمين مي نمايد. اسلام بر
خلاف مسحيت و يهوديت عشق
ورزي جسماني را سرچشمه ي لذت مي داند و نه تنها بهره گيري از آن را به مسلمان روا
مي دارد، بلکه آن را اشارتي مي داند از همه ي مواهب ولذت هايي که در بهشت نصيب
بندگان پرهيزکار خدا خواهد شد.
اما حلاليت لذت جنسي در قانون اسلام در چهارچوب زناشويي شرعي صورت مي گيرد که در
آن، همان طور که بندگان مطيع پروردگار قاهر و بخشنده و مهربان اند زنان تابع شوهران
خوداند که آنها را سرورند و حامي، بيرون از اين چهارچوب، رابطه ي جنسي سرچشمه ي
گناه است و مستحق عقوبت هاي سخت، حجاب اسلامي در واقع ادامه ي ديوار ميان جنس هاست
که حق پدري و سروري مردان را محافظت مي کند.(30) سروري و سالاري مردان بر زنان، نه
تنها در قوانين و احکام متبلور مي شود، بلکه در تصوير زن در ذهن مردان هم حک شده
است. در خاطرات زندان، مفهوم زن بودن زنداني را در نگاه سرورانه زندانيان به زنان
باز مي يابيم. پروانه عليزاده در توصيف حاجي داود مي نويسد:
"حاجي آقا وظيفه خود مي دانست تا آنجا که مي تواند از "ناموس هايش" يعني زنداني هاي
دختر مواظبت کند. و هر کدام از اين ناموس ها که پايش را کج برمي داشت، حاجي چنان
دماري از روزگارش درمي آورد که بيا و تماشا کن".(31)
جالب است که شهرنوش پارسي پور
هم در مشاهده رفتار حاجي داود همين حس را دارد. شهرنوش در زندان، مانند بسياري از
زندانيان ديگر، با مسئله حجاب تحميلي درگير است. در خاطرات زنان زنداني مي خوانيم
که چگونه شکل حجاب (چادر يا روسري) و رنگ چادر (رنگي يا سياه)، به موضوعات مقاومت و
مبارزه ي زنان عليه زندانبانان بدل مي شوند. پس از آن که شهرنوش بالاخره پس از
ترديدهاي بسيار تصميم مي گيرد روسري را با چادر گلدار عوض کند، مي نويسد: "حاجي
داود را خبر کردند تا اين فتح را از نزديک ببيند. در سلول نشسته بودم و ايشان در
بيرون سلول ايستاده بود و با ملاطفت، همانند يک آقاي کامل لبخند مي زد. نيم نگاهي
به او انداختم و متوجه شدم که داراي اقتدار کامل ياد خروس است. به ديوار روبرو نگاه
کردم و انديشيدم "لابد من به مرغ پا کوتاه زيبايي تبديل شده ام."(32) پس از آن
شهرنوش مرغي روستايي را به ياد مي آورد که با وجود زخم خوردن تسليم خروس نمي شود.
"خوشحال شدم، روشن بود که حتي اگر انسان را به مرغ تبديل کنند، باز او مي تواند
استقلالش را حفظ کند". در خاطرات پارسي پور تصوير زن در نگاه زندانبان به مثابه
پيکري که گناه در آن خانه دارد را جابه جا باز مي يابيم. نويسنده در تفکر خود
پيرامون خشونت در زندان به اين نتيجه مي رسد که اين خشونت ريشه در تاريخ و فرهنگي
دارد که در آن تداوم تهاجم و تجاوز بيگانه، تصوير آلت مردانه را به مفهوم تجاوز
پيوند داده، تاريخ و فرهنگي که نه تنها زنان را حذف کرده، بلکه مردها را نيز فاقد
آلت نموده و آلت فقط در تجاوز حاضر است. در متن اين فقدان قدرت زن و مرد انديشه و
تفکر هم به بن بست رسيده و راکد شده است.(33) در اين تفکرات شهرنوش، با آن موافق
باشيم يا نه، زندان زنان را هم
چون مکان نماديني مي يابيم که در آن خشونت آلت
سالارجوهره ي خود را عريان مي کند.
اما، آن روي سکه ي خشونت آلت سالار مردانه، آميختگي چهره ي زن با گناه است. تصوير
زن به مثابه منشا و مکان گناه، اين خشونت را توجيه مي کند و توضيح مي دهد. در زندان
سياسي زنان در جمهوري اسلامي، زندانبان در تلاش براي مجازات و هدايت زنداني به راه
راست، به وسوسه ي خود براي انقياد درآوردن زن "گناهکار" نيز ميدان مي دهد.
چهره زنان زنداني که در "بند سنگ شدگان" در خاطرات منيره برادران ثبت شده، تجسم اين
وسوسه و وسواس است. توابيت کامل، اين زنان را به مجسمه هايي بدل کرده که از شادي و
تحرک بيزارند. غرقه در گريه و نوحه و دعا، دائما و با وسواس به شستشو و وضو و پاک
کردن خود از آلودگي و گناه مشغولند. منيره برادران چهره ي اين تواب هاي واقعي و
کامل را با دقتي دلخراش توصيف مي کند.(34) او مي نويسد: "زنداني ها ساکت جلوي در
سلول هاي شان نشسته و به ما ذل زده بودند. از خوش آمدگويي خبري نبود. حتي چهره هاي
آشنايي که قبلا با يک
ديگر در يک اتاق بوديم، غريبانه نگاهمان مي کردند. همگي مانتو
و شلوار تيره رنگ به تن داشتند. آستين لباس ها تا مچ پايين کشيده شده بود... با
يک ديگر حرف نمي زدند. روزنامه يا کتاب هم به دست شان نبود مگر چند نفري که قرآن يا
کتاب دعايي را زير لب مي خواندند..."...
"شب اول تصادفا يکي از شب هاي دعا بود. با بلند شدن صداي دعا از بلندگو، چراغ ها هم
خاموش شد. آنها در راهرو نشستند و دعا را همراهي کردند. آنها آرام گريه مي کردند.
اما صداي گريه هر آن بلند و بلندتر مي شد. گاه نوحه خوان دعا را قطع مي کرد و در
باب انسان گناهکار مرتب سرايي مي کرد. که صداي گريه اوج مي گرفت. گريه که نبود،
زاري و فغان بود"...
"زندانبانان در پاسخ اصرار منيره و دوستانش براي رفتن از اين بند،
که آن را "بند سنگ شدگان" مي نامد، مي گويند که آنها را به اين بند آورده اند تا
فضاي آن تغيير کند. منيره مي نويسد که چند نفر از تواب ها از او و ديگر تازه واردين
شکايت مي کنند و از زندانبان مي خواهند که "اين فاحشه ها را از بند ما ببريد."...
"بند سنگ شدگان" تحقق کامل طرح توابيت جمهوري اسلامي است. طرحي که هدف و غايت زندان
اسلامي است اما حاصل آن آنقدر وحشتناک است که حتي طراحانش را هم مي ترساند.
پاکي، مبارزه با کثافت
تناقض مسخره و دردناک ديگر در زندان زنان است که از يک
سو زندانبان در تلاش براي
"پاک کردن" زنان از "گناه" آنان را به خود آزاري فرامي خواند، اما از سوي ديگر به
علت نبود امکانات بهداشتي، نبودن حداقل امکان براي مبارزه با بيماري و ميکروب، بدن
زنان در معرض همه گونه بيماري و آلودگي قرار دارد و آنان ناگزيرند در جنگ دايمي
براي پاکي و دوري از کثافت باشند. زنان در خاطرات زندان از جنگ دايمي شان بر عليه
بيماري و ميکروب و عفونت هاي پوستي و تناسلي حرف مي زنند. در خاطرات زنان، مبارزه ي
دايمي براي نظافت جاي خاصي دارد.
اوج حس آلودگي پيکر زنانه را در بيان شهرزاد از تجاوز جنسي در زندان مي خوانيم.
شهرزاد مي نويسد: "تف مالي شدم، لجن مالي کاش مي شد گوست تنم رو بکنين و دور
بندازين."... "تاثيرات ويرانگر تجاوز پس از سال ها رهايي از زندان هنوز در جسم و جان
شهرزاد خودنمايي مي کند."(35) در خاطرات منيره برادران هم، اشاره کوتاهي به يک مورد
تجاوز به يک زنداني زن داريم.
هم چنين در گزارش کوتاه زندانيان سياسي زن که در گفتگوهاي زندان شماره
دو، چاپ شده است
تجاوز جنسي در زندان اشاره شده است. ماريا- م که در سطور پيشين گزارش او را از
تجاوز نقل کرديم، در نوشته ي خود از سهيلا درويش هم ياد مي کند که در زندان به او
تجاوز مي شود و "بعدها روزي که ساک او را به خانواده اش مي دهند پانصد تومان به به
عنوان مهريه روي وسايل سهيلا مي گذارند."(36)
در تجاوز، دست اندازي زورمدارانه ي زندانبانان به جسم و روان و عواطف زنداني کامل
مي شود. غارتي ويرانگرانه که زندانبان اسلامي در مورد زنان باکره کلاهي شرعي براي
آن مي سازد. اما خوب است يادآوري کنيم که در زندان مردان هم به پسران نابالغ تجاوز
مي شده است. رضا غفاري و حميد آزادي در خاطرات خود به اين تجاوزات اشاره مي کنند.
پسران نابالغي که قرباني اين تجاوزها هستند در نگرش زندانبان، به نوعي فاقد جنسيت
مردانه اند و با زنان اين هماني مي دارند. اما ويژگي جنسيتي زندان اسلامي، تنها به
تمايز موقعيت زنان در زندان و يا تصويرزندان زنان مهر مي زند.
مادران، کودکان، زندان اسلامي
تصوير کودکان در زندان زنان، به مفهوم حبس عمق مي دهد و گويي معناي نبود آزادي را
بيشتر به رخ مي کشد. اين تصوير را در خاطرات ف- آزاد که خود با کودکش به زندان مي
رود و تا مرحله اي کودک را در کنار دارد مي بينيم. ف- آزاد از دوگانگي شادي آور و
دردآفرين زندگي کودکان در بند مي گويد. چرا که حضور آنها در "دره مرگ و نيستي" از
يک سو واقعيت دردناک زندان را بيشتر به رخ مي کشد و از سوي ديگر فضا را از حس مرگ
تهي مي کند.(37)
منيره برادران هم از حضور کودکان در بند مي گويد و مي نويسد که چگونه در دوره اي از
افسردگي عميق، آمدن کودکي به بند که منيره در مواظبت از او با مادرش سهيم مي شود،
او را به زندگي باز گرداند.(38) او از زماني مي گويد که خود براي دختران نوجواني که
سال هاي دانش آموزي را در زندان مي گذرانند مادر مي شود : "آن روزها صاحب دو دختر
بودم، دو دختر جوان که مادر خويش را مي جستند و نياز من به باروري و مادر شدن با
نياز آنها تلاقي کرده بود. شب ها بين آندو مي خوابيدم و تا صبح لرزش هيستريک آنها
را حس مي کردم که در پناه تن من خود را آرام تر مي يافتند."(39)
پروانه عليزاده زن آبستني را توصيف مي کند که براي اعدام شدن در انتظار به دنيا
آمدن کودک خويش است: "عدالت اسلامي رابطه ي بي رحمانه اي ميان مادر و فرزندي که در
رحم داشت برقرار کرده بود. گويي مادر پيک مرگ خود را در دل مي پروراند. نزديک شدن
روز تولد فرزند شمارش معکوس براي اعدام مادر بود"(40).
قانون اسلام، در بيشمار احکام خويش، چگونگي تسلط نظم مقدس را بر زندگي در تمامي
عرصه ها پيش بيني کرده است. در زندان اسلامي، مرگ، با تکيه بر اين قانون، همه جا در
کمين است، نه تنها در شکنجه و اعدام و يا تهديد به اعدام بلکه در هزار و يک حکم
ز