گزارشی از زنان دست­فروش در مترو

 

از گیت می­گذرد و بین دو پیکان با تردید می­ایستد. فرقی نمی­کند به راست برود یا چپ. واگن­های اول و آخر قطار پُر است از زنانی که اجناس­اش را می­خرند. مسافرها با صورت­های خسته و بی تفاوت سوار می­شوند. قطار که راه می­افتد، دیگر مطمئن می­شود ماموری در کار نیست. خم می­شود و زیپ ساکش را باز می­کند. زن­ها نگاهش می­کنند، شاید هم نه. عادت کرده­اند به دیدن او. چه فرقی می­کند او باشد یا یکی دیگر. همه دست­فروش­اند. همیشه مدتی می­گذرد تا اولین نفر بخواهد جنس­هایش را ببیند. اولی که ببیند، طلسم می­شکند. گاهی می­فروشد، گاهی هم نه. روزهایی که نمی­خرند، بیشتر می­ماند تا شب دست پُر به خانه برود. به خانه که می­رسد پاهایش ذوق ذوق می­کند و کمرش تیر می­کشد.

- خانم­ها، تل­های فانتزی، کلیپس شمعی و نگین دار...

صدای زن توی واگن می­پیچد. زن­ها از هر طرف سرک می­کشند و به جنس­ها نگاهی می­اندازند. بعضی هم توجهی نمی­کنند. یکی از مسافرها می­خواهد کلیپس­ها را ببیند و آن یکی که در طرفی دیگر نشسته است، تل­ها را. دختر می­گوید: «مامان تورو خدا» و با حسرت به تل­های پاپیون­دار رنگی نگاه می­کند، که دست به دست می­شود. مادر رویش را برمی­گرداند: «بهت گفتم پولاتو خرج نکن.» چهره­ی دختر درهم می­رود.

آن طرف­تر زن دیگری مشغول فروختن لباس زنانه است و روبه روی در دیگر واگن مترو اسفنج­های جادویی به فروش می­رسد. قطار شلوغ است و بازار کاسبی داغ. در گذشته شاید این منظره، جمعه بازار را در ذهن مسافران تداعی می­کرد، اما حالا واگن «ویژه­ی بانوان» با دست­فروش­ها و جنس­های رنگارنگ­شان معنا می­یابد و دیدن این صحنه­ها عادی شده است. دختر تلی را که با خواهش به چنگ آورده، به سرش می­زند و می­خندد.

مریم یکی از این دست­فروش­ها است. شال طرح پاییزه به سر دارد و مانتوی مشکی مدل­داری به تن. کفش­هایش مرتب و واکس خورده­اند: «روز اول تا آمدم بگویم خانم­ها کلیپس... گریه­ام گرفت. دست و پایم شروع کرد به لرزیدن. خجالت می­کشیدم. فکر نمی­کردم روزی دست­فروشی کنم.»

سی ساله است و نگران آینده­ی پسرش. دست­فروشی در مترو را چهار ماه پیش دوستش الهام پیشنهاد داده است: «تمام روز سر پا هستم. خیلی خسته می­شوم، اما نه به اندازه­ی آن روزها که دنبال کار می­گشتم. حداقل حالا خستگی­ام نتیجه دارد.»

بدترین خاطره­اش از مترو روزی است که یکی از زن­های همسایه او را در حال جنس فروختن دیده است: «رویم را برگرداندم، اما صدایم زد. شانس من بود. از آن­هایی است که اگر چیزی بداند، همه­ی اهل محله می­دانند.»

زن دیگری را که شالی هم­رنگ و هم مدل شال خودش بر سر دارد، صدا می­زند: «این دوستم الهام است.» الهام ظاهری مرتب­تر از مریم دارد. کفش­هایش مارک­دار است و ساک ورزشی آدیداس در دستش است. یک ماسک جلوی دهانش زده است. از قطار که پیاده می­شویم، ماسک را از صورتش برمی­دارد. دور لب­هایش زخم­های کوچکی است: «دوست داشتم خط لب دائمی داشته باشم. این همه زحمت می­کشم، چهل هزار تومان به خودم جایزه دادم.»

باور نمی­کنم بیست و پنج ساله باشد و مادر یک دختر کوچک. با لباس­هایی که پوشیده به هجده ساله­هایی می­ماند که از پشت نیمکت­های مدرسه آمده­اند. بعد از دیپلم، چند دوره­ی فنی حرفه­یی گذرانده و آرزویش کار پشت یک میز است؛ کاری که بنشیند پشت میز و انجام دهد. در این یک سال یک میلیون تومان پس انداز کرده است.

امروز روز بازار است. روزی که باید برای هفته بعد جنس بخرند. مریم می­گوید: «نصف روزمان برای خرید می­رود. اما چاره­یی نیست.» باید بروند ایستگاه امام خمینی. دوباره سوار قطار می­شویم: «مزاحم کارتان نباشم.» می­خندند. مریم می­گوید: «چیزی که زیاد است قطار، تا شب وقت داریم.» چند ایستگاه بعد دست­فروشی دیگر هم سوار می­شود.

چادرش کش­دار است. با این حال، زیر گلویش گره بزرگی به آن زده است تا روی سرش ثابت بماند. یک دستش به نوزادی است که در آغوش­اش آویزان است و دست دیگرش به کارتن بزرگی که درش را پاره کرده و با بند دورش را بسته است. داخل کارتن پر از ویفر است. «خواهرا بخرید. تو رو خدا بخرید. به خاطر بچه­ام... مریضه، می­خوام خرج بیمارستانش کنم.»

از کنارم که می­گذرد، می­بینم پشت چادرش را چند بار وصله کرده است، آن هم با پارچه­هایی که از جنس چادرش نیست. بیشتر مسافرها رویشان را برمی­گردانند. به انتهای واگن که می­رسد، یک نفر اسکناس هزار تومانی می­دهد و سه تا ویفر می­گیرد. زنی که در صندلی روبه رویمان نشسته است، می­گوید: «مثل بقیه بیاید جنس بفروشد. چرا التماس می­کند؟» داخل واگن همهمه می­شود. بعضی از مسافرها شروع می­کنند به بحث با بغل دستی­هایشان. قطار مترو که می­ایستد، با دست­فروش­ها پیاده می­شوم. نامش نجمه است. سواد ندارد و از بچگی کار کرده است.

- چند سال داری؟

- چهارده، پانزده سال.

خودش می­گوید اهل یکی از روستاهای ساری است. اما نه پوست تیره­اش به شمالی­ها می­خورد و نه لهجه­اش. یک دختر هم دارد که روزها می­گذارد پیش مادر شوهرش. شوهرش پادوی خیاطی است و ماهی صد هزار تومان حقوق می­گیرد: «بچه­ام مریض نیست، اما اگر دروغ نگویم کسی چیزی نمی­خرد. اما به خدا خودم کلیه­هام عفونیه. پول ندارم بدهم خرج دوا درمان.»

- چرا التماس می­کنی؟

جوابی نمی­دهد.

- مگر بقیه با دروغ، جنس­هایشان را می­فروشند؟

- من با آن­ها فرق دارم. اگر مثل آن­ها بودم، دردم چه بود؟

- فرقت چیست؟

- خوب دیگر. آن­ها زور بالا سرشان نیست.

الهام می­خندد: «آپ تو دیت باش، ازت می­خرند» و نجمه بی آنک ه معنای آپ تو دیت را بفهمد، می­خندد.

- کی مجبورت می­کند؟

آه می­کشد: «کی می­آید یک تکه نان بدهد دست دخترم. نمی­خواهم دخترم مثل من سیاه بخت شود.»

الهام کنارش می­نشیند و آرام در گوشش پچ پچ می­کند. چند کلمه از حرف­هایش را می­شنوم. مثل مرد... روی پای خودت... کار...

نجمه کسی را این­جا ندارد. با شوهرش آمده­اند تهران کار کنند. به بچه­اش که خواب است شیر می­دهد. گردن نوزاد به یک طرف خم شده است. بچه تکانی می­خورد و بی آن که چشم باز کند، چند بار می­مکد. بعد ولش می­کند و بی حرکت می­ماند. فقط صدای نفس­هایش که بیشتر به خرخر شبیه است، شنیده می­شود. چند دقیقه بعد قطاری می­ایستد و زنی شبیه نجمه پیاده می­شود. انگار نجمه را با گرد پیری گریم کرده­اند. با همان چادر کش­دار و کارتن ویفر در دست. شاید مادرش باشد. با سر به نجمه اشاره می­کند تا سوار شود.

- گفتی چند سالت است؟

- هجده نوزده سال.

- قبلا که گفتی پانزده سال.

- نمی­دانم، سواد ندارم.

آخر هفته است و روزهای شلوغی بازار. هفده هزار تومان فروش امروز مریم بود. یک اسکناس سبز و یک اسکناس آبی هم از الهام قرض می­گیرد و می­گذارد برای سرمایه­ی خریدش. یک دستبند از جین قبلی­اش مانده است. می­گوید: «نمی­دانم چرا مردم رنگ زرد را دوست ندارند.»

الهام می­پرسد: «از آقا مهدی خریدی؟ پس­اش می­دهیم،» مریم اما باورش نمی­شود که فروشنده جنس را پس بگیرد. از کنار حجره­های کوچک بازار بزرگ پر از اجناس رنگارنگ می­گذریم و از پله­های بدون نرده بالا می­رویم. آقا مهدی با الهام احوالپرسی گرمی می­کند. الهام مشتری قدیمی اوست. مغازه کوچک است و پر از اجناس بسته­بندی شده در نایلون. کلیپس­ها، سنجاق­های سر، دستبند، پابند، موچین و صدها وسیله­ی دیگر. داخل مغازه جای ایستادن نیست. بیرون از مغازه هم راهروی تنگی است که به حجره­های طبقه­ی پایین مشرف است و اگر در راهرو بایستم، دیگران نمی­توانند عبور کنند. آقا مهدی کُلی فروش است و به شهرستان­ها جنس می­فرستد. اما به دست­فروش­ها هم یک جین، دوجین می­فروشد: «چون پولش را نقد می­دهند.» آقا مهدی دستبند را پس نمی­گیرد. مریم می­گوید پولش را لازم دارد، اما فروشنده کوتاه نمی­آید. اما الهام که چانه می­زند، پول را پس می­دهد و دستبند را آویزان می­کند. خرید که تمام می­شود، دیگر گرسنه شده­ایم. مریم می­گوید: «برویم نهصد تومانی؟» توضیح می­دهد: «یک ساندویچی است که ساندویچ­هایش برای ما نهصد تومان است.»

پایین پله­ها، الهام یادش می­آید ماسکش را جا گذاشته است: «منتظر بمانید الان میام.» و منتظر نمی­ماند که جوابی بشنود. پانزده دقیقه معطلش می­شویم تا بیاید. مریم از شوهرش می­گوید: «یک بار گفت کمکم کن ترک کنم. کمکش کردم اما دوام نیاورد. پشیمان است، اما نمی­تواند. هر چه درمی­آورد خرج خودش می­کند.» نگاهش را به زمین می­دوزد: «تنها آرزویم این است که شوهرم اعتیاد را کنار بگذارد تا بتوانم مثل گذشته به او تکیه کنم.»

الهام که می­آید مریم هنوز چشم­هایش خیس است. هنوز دارد از حسرت­هایش می­گوید: «دلم می­خواهد با هم برویم مهمانی. شب که می­روم خانه بفهمد در روز چه کشیده­ام. بگوید خسته نباشی.»

- دوستش داری؟

- قبلا داشتم.

الهام فورا می­گوید: «هیچ کدام از دست­فروش­ها شوهرهایشان را دوست ندارند. یا معتادند یا زن دوم دارند یا ترک­شان کرده­اند.»

- هیچ کدام؟

- خب نه، بعضی­ها هم اصلا شوهر ندارند. بیوه­اند یا دانشجو هستند و برای شهریه­ی دانشگاه یا خرج خانه­شان دست­فروشی می­کنند.» و قول می­دهد دانشجوهای دست­فروش را نشانم بدهد.

«نهصد تومانی»، مغازه­ی کوچک و تاریکی است که دو میز به زحمت در آن جا شده­اند. کاشی­های دیوار از چرک به خاکستری می­زند. پسر نوجوانی که پیشبندش بیشتر از آن که سفید باشد، لکه­های قرمز، زرد و قهوه­یی دارد، ساندویچ­ها را توی یک سینی جلویمان می­گذارد. کف سینی سُس و خرده­های نان ساندویچ مشتری­های قبلی چسبیده است. الهام به ساندویچش گاز می­زند: «نمی­توانیم هر روز بیرون غذا بخوریم. شب­ها هم که دیگر رمقی برای آشپزی نداریم. بعضی روزها اصلا ناهار نمی­خوریم.»

خیلی زود دست­فروش­های دانشجو را پیدا می­کنیم. الهام و مریم می­دانند آن­ها کدام خط کار می­کنند و در چه ایستگاه­هایی پیاده می­شوند.

الهه و آزاده دوقلو هستند. در دانشگاه­های همین شهر درس می­خوانند. وقتی جنس­هایشان را بالای دست می­گیرند تا مسافرها در ازدحام جمعیت آن­ها را ببینند و بخرند، به هیچ چیز نمی­اندیشند جز شهریه­ی دانشگاه­شان. هیچ قطاری را از دست نمی­دهند، چون سه روز هفته کلاس می­روند و فرصت زیادی برای فروش اجناس­شان ندارند.

وقتی سئوال می­پرسم، هر دو با هم جواب می­دهند. همه­ی جمله­هایشان هم با «ما» شروع می­شود.

آزاده مریض است و مدام سرفه می­کند: «مال سرب مترو است.»

«توی مترو نشسته بودیم و داشتیم فکر می­کردیم برای شهریه­ی ترم بعد از کجا پول بیاوریم که دست­فروش­ها را دیدیم. فردای آن روز یک جین لباس زیر خریدیم. وقتی آن­ها را فروختیم، بیشتر جنس آوردیم.»

مادر و یک برادر دارند. شیرازه­ی خانواده­شان سال­ها پیش با رفتن پدر از هم گسسته است: «پدرمان دام­داری دارد. وضعش خوب است، اما خرج ما را نمی­دهد.» برادرشان با ماشین مسافرکشی می­کند. الهه می­گوید: «زیاد کار نمی­کند. اگر هم بکند خرج ما را نمی­دهد. پول­هایش مال خودش است.» و آزاده ادامه می­دهد: «این­ها اصلا مهم نیست. خیلی­ها آرزو دارند بیایند دانشگاه، اما نمی­توانند. اما ما با سعی خودمان آمدیم.»

چه فرقی می­کند چه کسی توی مترو باشد، هم­کلاسی­شان باشد یا نه. توی دانشگاه آن­ها را دیده باشد یا نه. عادت کرده­اند به دیدن آشنا: «مگر هم­کلاسی­مان ندید؟ به روی خودمان نیاوردیم که می­شناسیمش.»

کار را عار نمی­دانند. از این که دست­شان توی جیب خودشان است، راضی هستند: «توی شرایط بدی بودیم. خدا را شکر می­کنیم که این راه را پیش پایمان گذاشت.»

می­گویند: «به آرزوهایمان پشت کرده­ایم.»، «نه حسرت رانندگی داریم و نه حسرت شنا. دلمان گوشی «پی وان» هم نمی­خواهد. همین لباس­ها خوب است. کفش­هایمان را هم مراقبت می­کنیم تا زود به زود خراب نشوند.»

از تصمیم­شان برای ازدواج که می­پرسم، گوشه­ی لب­های الهه رو به پایین می­رود و چشمانش پر از اشک می­شود. فقط چند ثانیه­ی بعد آزاده هم می­زند زیر گریه. به خواهرش نگاه می­کند: «اگر بهش گفته باشد ما تو مترو کار می­کنیم؟»

خواستگار دارد. همین دیروز با برادرشان صحبت کرده است. الهه می­گوید: «برادرم اخلاق ندارد. بهش فحش داد. نمی­داند که خواستگاری با مزاحمت فرق می­کند.» آزاده ادامه می­دهد: «خسته شده­ایم از امر و نهی­هایش. مثل مرد کار می­کنیم و خرج خانه می­دهیم، آن وقت او فقط به لباس­هایمان گیر می­دهد.» الهام ماسکش را از جلوی صورتش برمی­دارد. پوزخند می­زند: «شما که یک تار موی­تان هم دیده نمی­شود.»

* * *

الهام و مریم می­روند؛ دو زن دست­فروش که درهای قطار پشت سرشان بسته می­شود. هر دری که بسته می­شود، پشتش رویایی است؛ رویاهایی که پشت درهای بسته­ی قطار حبس می­شوند. هر قطاری که راه می­افتد، آرزوهای فراموش شده­ی این زنان را با خودش به تونل­های تنگ و تاریک می­برد. مسافرهای خسته عجله دارند. با شتاب از پله­ها بالا می­آیند و هوای تازه را نفس می­کشند. آرزوها اما سرگردانند بین ایستگاه­ها.

 

منبع: سایت «هم­صدا»

 


* اگر عضو یکی از شبکه­های زیر هستید، می­توانید این مطلب را به شبکه­ی مورد نظر خود ارسال کنید:

Delicious delicious    Facebook facebook    Twitter twitter    دنباله donbaleh    Google google    Yahoo yahoo    بالاترین balatarin


كانون پژوهشى «نگاه»، www.negah1.com